روستاهای ایران: تالار گفتمان

روستاهاي ايران :: نمايش موضوعات - ازدواج در روستاي زيادآباد - ميمه

ازدواج در روستاي زيادآباد - ميمه

 

ارسال موضوع جديد  پاسخ به اين موضوع   ارسال تشکر 

   روستاهاي ايران صفحه اول انجمن -> ازدواج در اصفهان

نمايش موضوع قبلي :: نمايش موضوع بعدي  
نويسنده پيغام

musaaskari
کاربر ویژه

وضعيت: آفلاين
27 تير ماه ، 1390
تعداد ارسالها: 6429
امتياز: 1933470
تشکر کرده: 1
تشکر شده 48 بار در 46 پست


ارسالارسال شده در: دوشنبه، 17 بهمن ماه ، 1390 17:30:28    موضوع مطلب: ازدواج در روستاي زيادآباد - ميمه پاسخ همراه با اعلان

اندر مراسم عروسي در زايادآباد ميمه

كنار بخاري به حالت دراز كش در افكار خودم غوطه ور بودم و در خيالات خودم غرق كه صداي زنگ خانه

پرده افكارم را شراند و من را به خود آورد. تا بلند شوم و بفهمم كجا هستم صداي نوك زدن داركوبي به در

حياط شروع شد در نهايت بهت و تعجب رفتم كه در چكش خورده كج ومعوج را از ضربات داركوب نجات

دهم .در را كه باز كردم صداي جواني بلند شد كه اي فلان فلان شده دستم را خط زدي .دو جوان رعنا با لباس

هاي نو و اتو كشيده و موهاي آب قند زده يكي سوار بر موتور سيكلت و يكي با مدادي در حال نوشتن بر روي

در.بعد از سلام و احوال پرسي تازه متوجه شدم كه اين دو ساق دوش يا شاخ دوز پسر كربلايي اصغر

مشهدي محمد هستند و امشب عروسي اوست و آمده اند دعوت.باز خدا خيرشان بدهد با وجود نهاد شاخ دوز

ديگر نيازي به چاپ كارت عروسي نيست خودشان با آن خط چپندر قيچيشان روي در خانه ها كارت عروسي

چاپ مي كنند!هر چند سالي يك بار لازم است در را رنگي بزنيم وليست مجموعه عروسي ها و ختم ها و

نذري هاي طي سال را از روي در محو كنيم.از محل برگذاري جشن پرسيدم چهار تا آدرس دادند كه يكي براي

زن هاي خانواده عروي يكي براي زن هاي خانواده داماد يكي براي پسران جوان ويكي براي مردان ميانسال

به بالا .جاي مجلس نونهالان خالي بود!!ولي بي حكمت نبود جدا كردن ميانسالان از جوانان هم موجب رعايت

ادب بزرگتر ها ميشد هم راحتي جوانتر ها.جدا كردن زنان خانواده داماد از عروس هم بيشتر به يك حركت

نمادين شبيه بود.اين كه اين دو خانواده تا خانه شخصي عروس وداماد از هم دور باشند و به يمن اين پيوند

نزديكي ها بيشتر شود.خوب به اقتضاي جنسيتمان دو تاي اول سالبه به انتفاي موضوع بود و ورود غير

شاهداماد براي جمعيت ذكور ممنوع بود ولي ملاك سني را براي دو مجلس ديگر نپرسيدم زير چند سال جوان

بالاي چند سال پير نمي دانم.نزديك غروب بود كه سر و صورت را صفا دادم و لباسهاي پلو خوري را پوشيدم

وبه سوي وعده گاه حركت كردم .دو مجلس با فاصله اي نه چندان زياد يكي منزل پدر داماد و ديگري خانه

همسايه .سرم را چون...پايين انداختم ووارد خانه شدم .چشمتان روز بد نبيند وارد خانه كه شدم ديدم عده اي

پير مرد دور هم نشسته اند و در حال اختلاط كردن با هم هستند كاري بود كه شده بود و گيج بازي بود

درآورده بودم .دل را به دريا زدم و گوشه اي از مجلس را اشغال نموده و نشستم.عده اي از پير مرد هايي كه

هنوز طبع طنز پردازي شان فوران داشت طنزي از وجنات من ساخته و اوقات خوشي را براي نفر بغلي رقم

زدند عده اي هم تكانكي به خود دادند كه جاي اين حقير باز شوداز انجا كه هم صحبتي نداشتم به تمام صحبت

هايي كه به گوشم مي رسيد گوش مي دادم و چون اكثريت جمع مشكل سمعي داشتند همگي بلند حرف ميزدند

و مي توانستي تمام مباحث را دنبال كني .از كم شدن آب قنات گرفته تا گران شدن تايد.از اغراق هايي كه در آ

وردن سوخت در تعداد الاغ ها مي كردند تا بي عرضگي جوانان امروز و تاثير روغن نباتي و....ديدم خير مثل

اين كه اين جا را خيلي اشتباه آمدم ولي چاره اي نبود.شام را كه آوردند جايتان خالي چلو را به ناف و مرغ

را به نيش كشيديم.بعد از صرف وليمه آقا داماد گويا غرض و هدف اصلي تجمع ادا گرديده بود فلذا اعلام ختم

جلسه گرديد من هم به تبع بلند شدم و خواستم به خانه بروم ولي صداي ساز و شيپوري كه از خانه ديگر مي

آمد مرا وسوسه كرد كه سري به آنجا بزنم وارد اتاق كه شدم خيل جمعيت جوانان را ديدم كه روي هم

انباشته شده بودند به هر مكافاتي بود خود را در گوشه چپاندم آن دو جواني كه مرا دعوت كرده بودند كت و

شلوار به تن و كروات به گردن به همراه يكي دو تاي ديگر در ميان مجلس بودند و يكي يكي جوانان را براي

انجام حركات موزون بلند مي كردند!!و هركس به سبك خودش از حركات دست گرفته تا ساق و ران وبازو

ودنبالچه و گردن و حتي استخان ترقوه يا صداي ايجاد شده از ايجاد اصتعكاك ميان دو انگشت دست(بشكن)

حركاتي را انجام مي داد.در گوشه از مجلس يكي از اهالي روستاي مجاور چشم هايش را بسته بود و در

نهايت احساس شعر بابا كرم... بابا كرم... دوستت دارم... دوستت دارم... آي بستني... آي بستني............. را

با همان لهجه روستاي تابعه مي خواند.بلند شدن براي حركت موزون نوبتي بود البته هر كس كه حركاتش

منحصر به فرد و ابداعي بود براي بار دوم و سوم هم بلند ميشد.عده اي هم گود را كنترات برداشته بودند و

همواره حاضر.عده اي گروهي ابداعي كرده بودندمثلا يك گروه دو نفره بود كه يكي با سقف دهانش صداهايي

عجيب توليد مي كرد وروي زانوانش مي كوبيد وديگري هم دستانش را به عرض هشت گزونيم باز كرده بود

و با پاهايش فرش را لگد مال ميكرد.جان ميداد براي آخور گاه گل.گهگداري هم آقا داماد روي دوش آنان

سوار مي شد ومبادرت به اخذ شاباش مي كرد.آن لحظه داماد غبطه خوردن داشت.چشمتان روز بد نبيند در

همين افكار بودم كه يكي يقه ام را گرفت و به وسط مجلس پرتاب كرد.نگو نوبت انجام حركات موزون به من

رسيده بود ديدم صد وپنجاه جفت حدقه چشم خيره به من زل زده اند چاره اي نبود بايد حركتي هرچند محدود را

در اعضا و جوارحم نمودار مي ساختم.دستم را به سويي و پايم را به سويي حركت دادم چند تا بشكن هم

چاشني آن كردم ولي نشد كه خلاقيتي به خرج دهم وابداعي بكنم حضار هم از يكنواختي حركات من خسته

شده بودند نهايت امر تصميم گرفتم گوي و ميدان را به نفر بغلي ام بسپارم.سرتان را درد نياورم حدود ساعت

يك يا دو بود كه با صداي انكرالصواتي كه لفظ شاباش را فرياد مي كشيد مجمع اعلام ختم مرحله اول مراسم

را داد.ولي تازه اول كار بود.پدر و مادر داماد آمدند وكه داماد را از زير قزان رد كنند در آن لحظه جوانترها

سعي كردند با شعر: اگر بار گران بوديم رفتيم اگر نامهربان بوديم رفتيم پدر و مادر داماد را در بياورند يعني

اشك پدر و مادر داماد را در بياورنو.كه موفق هم مي شدند.باي بوي اسفند وترقه و فرياد شاباش داماد را تا

خانه اي كه زن هاي خانواده عروس در آن تجمع كرده بودند مشايعت كرديم البته داماد پياده مي رفت و

دوستان هم پشت سر او.گاهي اوقات داماد سريع از دست دوستان فرار مي كرد.!!!به خانه عروس رسيديم

جوان ها خودشان را تحويل گرفتند و اين تك مصرع را بلند خواندند كه: صندل بَرِردَ هاما بِمِيمَ صندل بَرِردَ

هاما بِمِيمَ يعني اسفند در بياوريد ما آمد يم ولي فقط همين يك مصرع بولد كه تكرار مي شد و به همراه آن لفظ

شاباش بود كه هرچه نكره تر به صدا در مي آمد. داماد به خانه عروس رفت و جوان ها بيرون در ماندند يك

ربع ساعتي طول كشيد و اقا داماد همراه عروس خانم تشريف‌اوردند. و سوار اتومبيل شدند.اينجا بود كه ديگر

موتورسيكلت سواران نه به خودشان رحم مي كردند و نه به جوانيشان من هم ترك يكي از آن ها نشسته

بودم و ايه الكرسي و صلوات و هرچه از اذكره و اوراد بلد بودم را خواندم تا تا دوچرخ موتور مرا سالم به

منزلي كه آقا داماد براي سكونت تدارك ديده بودند برساند.اينجا ساعت 3 نصفه شب بود.وقتي به منزلگه سوم

رسيديم تازه متوجه شدم كه اينجا محل تلاقي زن هاي خانواده داماد و زن هاي خانواده داماد است .(البته

چون رگ موجود در گردن كه آن را غيرت مي نامند در روستا به شدت كلفت و پر خون است در اين منزلگه

هم مرد غريبه حق ورود به مجلس را نداشت)جوان ها رفتند و من هم همراه آنها به منزل آمدم و فكر مي كنم

كه ساعت 3 يا 4 بود كه اهل خانه تصميم گرفتند آقا داماد و عروس خانم را براي شروع زندگي جديد تنها ب

گذارند ولي آن دامادي كه من بعد از آن همه ننزل عوض كردن و روي دوش دوستان بالا و پايين پريدن ديدم

فقط بايد 3 روز و 3 شب تحت مراقبت هاي ويژه استراحت مي كرد ولي دريغا كه از فردا شب مراسم داماد

درآوردن و عروس در آوردن و پاتختي و دعوتي ها و... شروع ميشد.اين است زلزله عروسي و پس لرزه

هاي آن...
منبع:
تنها کاربران عضو سايت قادر به مشاهده لينک ها هستند.
عضويت در سايت / ورود به سايت

بازگشت به بالا

رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي ارسال ايميل بازديد از سايت ارسال كننده مطلب
تشکرهاي ثبت شده از ايجاد کننده تاپيک :
 
تمامي مطالب ارسال شده:   
ارسال موضوع جديد   پاسخ به اين موضوع   ارسال تشکر

   روستاهاي ايران صفحه اول انجمن -> ازدواج در اصفهان

زمان پيشفرض سايت: ساعت گرينويچ + 3.5 ساعت
صفحه 1 از 1
  
پاسخ سريع:

Very Happy Smile Sad Surprised Shocked Confused Cool Laughing Mad Razz Embarassed Crying or Very sad Evil or Very Mad Twisted Evil Rolling Eyes Wink Exclamation Question Idea Arrow
                 



افزودن امضاء به مطلب ارسالي (امضاء كاربر در بخش ويرايش مشخصات كاربر قابل تغيير است .)


 

  


 


Powered by phpBB © 2001, 2008 phpBB Group
فروشگاه فرش احمدی
تهران هاست
 تبلیغات در سایت روستاهای  ایران