روستاهای ایران: تالار گفتمان

روستاهاي ايران :: نمايش موضوعات - افسانه های طالقان - چيچيك

افسانه های طالقان - چيچيك

 

ارسال موضوع جديد  پاسخ به اين موضوع   ارسال تشکر 

   روستاهاي ايران صفحه اول انجمن -> قصه ها و اشعار استان البرز

نمايش موضوع قبلي :: نمايش موضوع بعدي  
نويسنده پيغام

musaaskari
کاربر ویژه

وضعيت: آفلاين
27 تير ماه ، 1390
تعداد ارسالها: 6429
امتياز: 1929860
تشکر کرده: 1
تشکر شده 48 بار در 46 پست


ارسالارسال شده در: پنجشنبه، 26 مرداد ماه ، 1391 23:41:45    موضوع مطلب: افسانه های طالقان - چيچيك پاسخ همراه با اعلان

افسانه های طالقان - چيچيك

يك روز آفتابى بچه گنجشك قصه ما لبه ى پرچين نشسته بود كه ناگهان افتاد زمين و تيغ بزرگى به پايش رفت . هر چه تلاش كرد با نوك بال هاى كوچكش تيغ را درآورد نشد كه نشد. لنگ لنگان به طرف خانه اى رفت كه در آن اطراف بود و در زد. پيرزنى از داخل با صدايى لرزان گفت: بى او ميان...(بیا داخل( بچه گنجشك ( كه ما طالقانى ها به آن مى گوييم چيچيك) گفت: پير ننك مٌینى ، پايى تيخُ دراُر. (پیر زن تیغ را از پای من بیرون بیاور) پيرزن گفت: مى نى چُشمان سو نُُداره، بُوشو بُزُكِ دي شير هاگير بى اُر مُن بُخُرُم چُش مانُم سو دو كُوَه، تيىِ پايى تيخُهِ دراُرُم .(چشمان من سو ندارد.برو از بزک شیر بگیر من بخورم چشمانم بینا شود تیغ را از پای تو در بیاورم (بچه گنجشك با تيغى كه به پا داشت رفت طويله و گفت:بُزُك بُزُك مُنهَ شير هادین...(بز بزک به من شیر بده) بز گفت مُن خيلى وقتهَ واش نُخُرديَمَ ، بوشو صحرا دهَ واش هاگير بى اُر مُن بُخُرُم، پوستانانوم شير دو كُوَه،هاديم توره بَبُرى پيرننه بُخُره چُش مانوشَ سو دو كُوَه تى يِى پايى تيخَه دراُرَه. (من خیلی وقت است علف نخورده ام برو صحرا علف بیاور من بخورم در سینه هایم شیر جمع شود ، بدهم تو ببری برای پیر زن چشمهایش بینا شود ، تیغ را از پای تور درآورد) بچه گنجشك با همان حال رفت به طرف صحرا و گفت: صحرا صحرا، مُونُ وَاش هَدین (صحرا به من علف بده...(صحرا گفت: مُن كو اوِ نوخُرديَم ، بوشو جوي اوِ بياُر مون بُخُرُم سبز گردُم، هاديَم تورَه بَبُرى بُزُك بُخُره پوستانانوشَ شير دوكوَه هادى تورَه بَبُرى پيرننه بُخُره چُش مانوش سو دوكُوَه تى يِى پايى تيخَه دراُرَه.(من خیلی وقت است آب نخورده ام .برو از جوی آب ،آب بیاور من سبز شوم،بدهم تو ببری برای بزی تا بخورد و در سینه هایش شیر جمع شود ،بدهد تو ببری برای پیر زن چشمهایش بینا شود ،تیغ را از پای تور درآورد) بچه گنجشك لب جوى رفت و گفت :جوبوك جوبوك مُنهَ اوِ هادین... (جوی کوچک به من آب بده) جوى گفت: مُن خيلى وقته بيل نُخُرديَم ، بوشو آهنگر دَه بيل هاگير بى اُر مُنهَ بيل بَزَنَ اوِ دوكُوُم اوِبَبُرى صحرا بُخُره سبزكنه تورِه واش هادى بَبُرى بُزُك بُخُره (جوی گفت من خیلی وقت است که بیل نخورده ام برو از آهنگر بیل بگیر بیار من رو بیل بزن ،آب در من جاری شود، صحرا آب بخورد و سبز شود تو علف ببری برای بزی تا بخورد و در سینه هایش شیر جمع شود ،بدهد تو ببری برای پیر زن چشمهایش بینا شود ،تیغ را از پای تو در آورد( بچه گنجشك بيچاره با همان وضع رفت دكان آهنگرى و گفت: آهنگر آهنگر مونه بيل و كلنگ هادین.... (آهنگر به من بیل و کلنگ بده) آهنگر گفت: مى نى بازوان قوَّه نُداره، بوشو كُرگ دِه مرغانه هاگيرَ بياُر مُن بُخُرُم با زوانُم قوَّه بى گيره، تى يى بهِ بيل و كلنگ بُسازُم بَبُرى جو اىِ بهِ بكنى، جو تو رَه اوِ هادى بَبُرى صحرا سبز كِنَه بَبُرى بُزُك بُخُره ...(آهنگر گفت بازوان من قدرت نداره برو از مرغ ،تخم مرع بگیر بیاور من بخورم بازوانم قدرت بگیرد برای تو بیل و کلنگ بسازم ، ببری جو ی را بکنی ، جوی به تو آب بدهد ، صحرا سبز شود ببری برای بزی و ...) بچه گنجشك رفت سراغ مرغ و گفت :كُرگُك كُرگُك مُنه مرغَانَه...(مرغ به من تخم مرغ بده) مرغ گفت :مُن كو گندم نُخُرديَمَ ، بوشو خرمَن دَه دانَه بى گير بياُر مُن بُخُرُم، مرغانه كُنُم، هاديم تورَه بَبُرى آهنگر بُخُره، بازوُانُش قوَّه بى گيرَه، تورهَ بيل هادى، بَبُرى جو اوِ به... (من خیلی وقت است گندم نخورده ام برو از خرمن دانه بیاور من بخورم تخم مرغ بگذارم، بدم تو ببری آهنگر بخورد بازوانش قدرت بیابد برایت بیل و کلنگ بسازد ، ببری جو ی را بکنی ،جوی به تو آب بدهد ،صحرا سبز شود ببری برای بزی و...) بچه گنجشك رفت خرمن و گفت :خرمن خرمن مُنه گندم... (خرمن به من گندم بده)خرمن گفت: مُن جارو نوخارديَمَه بوشو كوه دَه جارو بى اُر مُن بُخُرم تورَه گندم هاديم ببُرى كُرگُك بُخُره مرغانه كِنه هادى تُرِه بَبُرى آهنگر بُخُره بازوانوش قوَّه بى گيرَه و... (خرمن گفت من جارو نخورده ام برو کوه جارو بیاور من جارو بخورم به تو گندم بدهم تو ببری برای مرغ مرغ تخم مرغ کند آهنگر بخورد بازوانش قدرت بیابد برایت بیل و کلنگ بسازد ،ببری جو ی را بکنی ،جوی به تو آب بدهد ،صحرا سبز شود ببری برای بزی و ...) بچه گنجشك قصه ى ما با پاى درد داره خود رفت سركوه وگفت:كوهُك كوهُك مُنَ جارو....(کوه کوه من جارو )كوه گفت: مُن خيلى وقتَه باران نُخُردىَ مَه بوشو آسمان دَه باران بى گير بياُر مُن بُخُرم جارو دراُرُم هاديم تورَه بَبُرى خرمن، جارو بُخُرهَ، تورَه گندم هادى، بَبُرى كُرگُك بُخُره تورَه مرغانه هادى.... (کوه گفت من خیلی وقته باران نخورده ام برو از آسمان باران بگیر من بخورم جارو در بیارم ببری بدهی به خرمن ،خرمن جارو بخوره به تو گندم بدهد ببری مرغ بخورد و به تو تخم مرغ بده و…) بچه گنجشك كه خسته شده بود سرش را بالا گرفت و گفت: آسمان آسمان مُنَ باران... (آسمان،آسمان باران..) آسمان گفت:مُن كَو ابر نُدارُم، بوشو خدا جانِ بوگو ابرانَ بى اُرَه مُن تورَه باران هاديم بَبُرى كوهُك بُخُره جارودراُره، هادى تورَه بَبُرى خرمنَ جارو كنى تو رَه گندم هادى بَبُرى كُرگُك بُخُره... بچه گنجشك بال هايش را رو به خدا گرفت و گفت: خداجان خداجان ، مُنِ ابر.... ناگهان ابرهاى تيره اى در آسمان پديدار شد و رعد و برق و درْق و دورْق... و همه جا باران گرفت. كوه پر از جارو شد و داد به بچه گنجشك، او هم برد براى خرمن و خرمن جارو خورد و به بچه گنجشك گندم داد تا براى مرغ ببرد. مرغ گندم ها را خورد و تخم كرد و تخم مرغ را داد براى آهنگر ببرد. آهنگر تخم مرغ ها را خورد، بازوانش قوت گرفت، بيل و كلنگ ساخت داد براى جوى ببرد. جوى بيل خورد و آب راهى شد و صحراها را سبز كرد، بچه گنجشك علف تازه چيد و براى بز برد. بز علف ها را خورد و پستان هايش شير افتاد، بچه گنجشگ شير را دوشيد و براى پيرننه برد. پيرزن شير را نوشيد چشمانش سو گرفت و تيغ پاى بچه گنجشك قصه ى ما را كه براى رسيدن به هدفش با اراده و اميدوار بود؛ درآورد. وقتى خوشحال از در بيرون مى رفت پيرزن به او گفت: فردا با تيغى كه از پايت در آوردم تنور را آتش مى كنم و يك لاك نان مى پزم و تو مى توانى بيايى سهم نانت را بگيرى..

منبع:
تنها کاربران عضو سايت قادر به مشاهده لينک ها هستند.
عضويت در سايت / ورود به سايت

بازگشت به بالا

رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي ارسال ايميل بازديد از سايت ارسال كننده مطلب
تشکرهاي ثبت شده از ايجاد کننده تاپيک :
 
تمامي مطالب ارسال شده:   
ارسال موضوع جديد   پاسخ به اين موضوع   ارسال تشکر

   روستاهاي ايران صفحه اول انجمن -> قصه ها و اشعار استان البرز

زمان پيشفرض سايت: ساعت گرينويچ + 3.5 ساعت
صفحه 1 از 1
  
نام کاربري:      کلمه عبور:     

~ يا ~
عضويت در سايت

  


 


Powered by phpBB © 2001, 2008 phpBB Group
كه مازندران شهر ما ياد باد
فروشگاه فرش احمدی
تهران هاست
 تبلیغات در سایت روستاهای  ایران