روستاهای ایران: تالار گفتمان

روستاهاي ايران :: نمايش موضوعات - قصه حسن سال بصرایی

قصه حسن سال بصرایی

 

ارسال موضوع جديد  پاسخ به اين موضوع   ارسال تشکر 

   روستاهاي ايران صفحه اول انجمن -> قصه ها و اشعار هرمزگان

نمايش موضوع قبلي :: نمايش موضوع بعدي  
نويسنده پيغام

bonabzadeh
کاربر جدید
کاربر جدید

وضعيت: آفلاين
22 ارديبهشت ماه ، 1392
تعداد ارسالها: 5
امتياز: 3560
تشکر کرده: 0
تشکر شده 0 بار در 0 پست

محل سكونت: روستای بناب بخش رویدر هرمزگان

ارسالارسال شده در: سه شنبه، 7 خرداد ماه ، 1392 08:06:14    موضوع مطلب: قصه حسن سال بصرایی پاسخ همراه با اعلان

مقدمه

بدون شک یکی از عواملی که باعث بقای فرهنگ یک جامعه و انتقال آن فرهنگ از نسل های قبل به نسل های بعد می شود وجود قصه و افسانه هایی است که به صورت سینه به سینه نقل می شوند.شاید قسمت هایی از این داستانها و افسانه ها یی که درهر فرهنگ و جامعه ای وجود دارندبه نظر غیر واقعی وغیر منطقی برسند،اماواقعیت این است که در دل خود حاوی نکته ها و نگرش های فرهنگی جوامع گذشته می باشند.
خیلی از مسائل ازجمله مرز بندی های جغرافیایی،امور اقتصادی وسیاسی یک جامعه ممکن است به هر دلیلی دچارتغییرشوند،امااین مثل ها ،داستان ها و افسانه ها دستخوش تغییر و تحریف نمی شوند.
افسانه ها وداستان های عامیانه ازعناصرملفوظ فرهنگ هرجامعه ای است که بخش بزرگی از میراث فرهنگی آن جامعه را تشکیل می دهد.
دراین طرح داستان ها و افسانه هایی که گرد آوری شده است مربوط است به روستای بناب ازتوابع بخش رویدر،شهرستان بندرخمیرواقع در استان هرمزگان .
ازناقلین محترم بدلیل همکاری و بذل عنایات صمیمانه تشکر میکنم وبه دلیل جابجایی بعضی کلمات وعبارات یا احیانأدخل و خلاصه کردن داستان ها پوزش می طلبم/.
با تشکر- بناب زاده، استان هرمزگان

****************************

حسن سال بصرایی

درزمانهای قدیم مرد ثروتمندی می زیست که همسر خود را از دست داده بودواز او یک دختر داشت. دخترش کم کم بزرگ و بزرگ تر می شد. روزی به پدرش گفت:من هیچ خواهر و برادری ندارم شما باید دوباره ازدواج کنی تا من صاحب خواهر و برادر شوم.مردثروتمند که دخترخودراخیلی دوست داشت به دخترش گفت تو یادگار بهترین مونس من هستی و من چطور زنی بگیرم که تو را اذیت نکند
.بااصراردختر،مردثروتمند راضی شد وبرای خود زنی دیگرگرفت.
او به زن دومش تأکید کردکه همیشه ازدخترش خوب مواظبت کند. روزی ازروزها او تصمیم گرفت که به یک سفر
طولانی برود.روزی که می خواست خداحافظی کند دست دخترش را در دست زنش نهاد و به زنش گفت :«جان تو و جان دخترم»
دریکی ازروزها که دخترمرد ثروتمند برای خرید ازخانه بیرون آمده بوددر راه به پیرزن جادوگری برخوردکرد.پیرزن به اوگفت تنها همسری که برازنده ی توست «حسن سال بصرایی »است ودیگرجوانان این شهر برازنده ی تو نیستند.
دختر از آن روز به بعد درفکر فرو رفت و همیشه غصه می خورد.او کم کم لاغر و ضعیف شده بود.
روزی که پدرش ازسفر برگشت متوجه لاغری و مریضی دخترش شد.علّت را از وی پرسید ولی دخترش از روی حیا به
پدرش علّت را نگفت.
مرد ثروتمندبه سراغ زنش رفت وعلت رااز او پرسید.اوهم علت بیماری و ضعیف شدن دختر مرد را نمی دانست.
مرد ثروتمند که دخترش را خیلی دوست داشت برای دانستن علّت مریضی دخترش به سراغ ملّای شهر رفت.
ملا به او گفت :دخترشما عاشق فردی به نام حسن سال بصرایی شده است.
او برای پیداکردن این آدم روانه شد تا همه جاها رابگردد تا شاید حسن را پیدا کند و با او صحبت کند.
او شهرها و روستاها وکوه وبیابان ها را می گشت تا شاید اثری از این مرد بیابد.روزی درمسیرخودکه می گشت به چاهی رسید. خسته و کوفته کنار چاه نشست تاکمی استراحت کند.بعد سرش را داخل چاه کرد وسه بار با صدای بلند «حسن سال بصرایی »راصدا کرد.
ناگهان شخصی از درون چاه ندا داد «من حسن سال بصرایی ام .شما که هستیدوبا من چه کاری دارید؟»
مردخواسته های دخترش را بازگوکرد. حسن گفته های او راقبول کردو به او گفت وقتی سه نشانه یعنی ابتدا بادگرم ،سپس باد ملایم وبعداز آن بادسردپیاپی وپشت سرهم بوزدمن به خواستگاری دختر شما می آیم.بعد از مدت زمانی این نشانه ها ظاهرشدند و حسن سال بصرایی به خواستگاری آمد وسرانجام بادختر مرد ثروتمند ازدواج کردوزندگی مشترک خود راشروع کردند
بعد از گذشت چند سال روزی حسن قصد سفرکرد او بعد از خداحافظی به سفر رفت ودیگربرنگشت

روزی همسرش تصمیم گرفت که برای پیداکردن حسن دست به کار شود.به همین منظور لباس درویشی به تن کرد
وبه عنوان درویش قصد سفر کرد تا بلکه شوهرش را یا نشانی از او بیابد.بعد از مدتی راه رفتن ،خسته و کوفته
زیردرختی نشست تا استراحت کند. درهمین حال گنجشکی که روی درخت نشسته بود روبه زن که شبیه درویش بودکرد و گفت:آیاشما دنبال حسن سال بصرایی می گردید؟ و او درجواب گفت: بله
گنجشک گفت : حسن سال بصرایی در فلان شهر با خرس درگیر شده است و به شدت بیمار است.پوست تنه ی این درخت دوای درد اوست و تو باید به او کمک کنی.
زن فوری مقداری از پوست تنه ی درخت را کند و به سوی آن شهر رهسپار شد . درشهر پرسان پرسان آدرس شوهرش را پیدا کرد. شوهرش این همه مدت مریض بود که نتوانسته بود به دیدن همسرش برود.
زن که به صورت ناشناس و درویش بود، خود را طبیب معرفی کرد وبه مداوای شوهرش پرداخت.پوست تنه ی درخت را
کوبید و با دستمالی به پای همسرش که دندان خرس آن را پاره کرده بود،بست. بعد از گذشت چند روز حسن خوب شد
و به زن گفت هرقدر طلا و پول جهت دستمزدت می خواهی ،بگو به تو می دهم.زن از او هیچ نخواست وفقط دستمالی که به پای او بسته بود برداشت و ازآن جا به شهر خودش برگشت.
حسن سال بصرایی که سلامتی اش را باز یافته بود از آن شهرمهاجرت کرد و به سوی زندگی و همسرش روان شد.
او بعد از این که به خانه اش رسید ماجرا رابرای زنش بیان کرد وازاین همه مهربانی و گذشت و فداکاری طبیب
درویش برای زنش تعریف کرد و گفت که طبیب هیچ چیز از وی نخواسته و فقط دستمالی که به زخم بسته بودگرفته است..
زن آن دستمال را که پیش خود نگه داشته بود به همسرس نشان داد . «حسن سال بصرایی» ازتعجب حیران مانده بود.
آن ها به همدیگر نگاه می کردند وفقط سکوت همراه با لبخند وگاهی هم قطرات اشک بین آنها رد و بدل می شد.

پایان

بازگشت به بالا

رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي ارسال ايميل بازديد از سايت ارسال كننده مطلب
تشکرهاي ثبت شده از ايجاد کننده تاپيک :
 
تمامي مطالب ارسال شده:   
ارسال موضوع جديد   پاسخ به اين موضوع   ارسال تشکر

   روستاهاي ايران صفحه اول انجمن -> قصه ها و اشعار هرمزگان

زمان پيشفرض سايت: ساعت گرينويچ + 3.5 ساعت
صفحه 1 از 1
  
نام کاربري:      کلمه عبور:     

~ يا ~
عضويت در سايت

  


 


Powered by phpBB © 2001, 2008 phpBB Group
كه مازندران شهر ما ياد باد
فروشگاه فرش احمدی
تهران هاست
 تبلیغات در سایت روستاهای  ایران