روستاهای ایران: تالار گفتمان

روستاهاي ايران :: نمايش موضوعات - قرق و قلندر / داستان

قرق و قلندر / داستان

 

ارسال موضوع جديد  پاسخ به اين موضوع   ارسال تشکر 

   روستاهاي ايران صفحه اول انجمن -> قصه ها و اشعار فارس

نمايش موضوع قبلي :: نمايش موضوع بعدي  
نويسنده پيغام

musaaskari
کاربر ویژه

وضعيت: آفلاين
27 تير ماه ، 1390
تعداد ارسالها: 6429
امتياز: 1933470
تشکر کرده: 1
تشکر شده 48 بار در 46 پست


ارسالارسال شده در: يكشنبه، 13 مرداد ماه ، 1392 14:15:51    موضوع مطلب: قرق و قلندر / داستان پاسخ همراه با اعلان

قرق و قلندر / داستان


قلندر یگانه دختری داشت به نام جنگل: باشکوه ، فریبا ، زیبا ، زلف افشان ، نیمه های ماه که پدر به دیدار دختر دلبندش می رفت، بسیار زیباتر می نمود. خصوصاً وقتی که ماه در چهره دخترش رخ می نمود. تماشایی بود وقتی نوه هایش : پرستو ، نسیم ، آلوچه جنگلی ، بادام ، الوک ، انگور، و یا هنگامی که کوچکترینشان بیدِلرزان ، با بزرگترینشان بنه و ارچَن می رقصیدند ، واقعاً برای تماشای چنین مناظری دو چشم کم .

روزگار گذشت و دِیم ؛ شوهر جنگل ؛ پسر ارشد کدخدا ، به دلیل تشنگی و کم محلی دق کرد و مرد . و هنوز هم هیچکس نفهمید چه شد که قرعه نگهداری از این خواهر دلسوز و بچه هایش به برادرش قرق افتاد ، قرق فرزند دوم قلندر ، کسی بود که قلندر تا کنون هم پی به ذات مرموز وی نبرد .

دیگر فرزندان قلندر چنگی به دل نمی زدند. حتی پسران دوقولوی مجردش نیز اولاد خلف نبودند، از این رو ورد زبان قلندر در تنهاییش شده بود : اولاد خلف دهد مرادُم --------گر ناخلف است دهد به بادُم.

خلاصه : دیگر فرزندانِ قلندر به جز جنگل و داماد مرحومش دِیم ، مصداقی بودند از خاکستری که از آتش پا میگیره! امّا برای پدر ، اولاد فرقی نمی کند ، چه میشود کرد؟ او یک پدر است .

قرق برای خودش در شهر کیاست و ریاستی مهیا کرده بود که نگو و نپرس! هرگاه هم کم می آورد از جنگل و زمینهایش مایه میگذاشت. بدون اینکه خودش به این خواهر دلسوزش سری بزند ، فقط با نوشتن یک نامه!.

الغرض روزی از روزهای داغ تابستان ، که جنگل در گرمای نفس گیرِ خودش تب کرده بود ، تا آن روستا را خنک نگاه دارد، دو برادر نابکار دیگرش به نام چهار زلف و بور زلف با تفنگی و وافوری و جیپی و مرغ کبابی و قلیانی ، میهمان خواهرشان شدند. و از آنجا که این دو هم فرزندان قلندر نامی بودند و هم برادران جنگل و قرق ، ممانعتی از سوی مردم برای ورودشان به عمل نمی آمد. آنان را آنطور که بودند ، می شناختند. نه آنطور که باید باشند! ، حتی محلی هم به این دو نمی گزاشتند.

زیر سایه بنه ای ، کاملاً خونسرد ، آتشی از پیکرِ نیم سوزِ خواهر زاده هایشان فراهم کردند و ریه آفت زده خواهر کهنسال شان را به دود تریاک ، به خیال خود تسکین داده ، مغز نداشته شان نیز خدر شد. کباب مرغ را به بدن شل و ولشان زدند ، انرژی کاذب ، کلّه ها داغ و به خواب رفته ، شکم سیر همراه با آروق های زیاده ،آتشی که در اصل هدیه قرق بود به جنگل و باد و گرما و علفهای هرز و خشک شده ، بی تفاوتی و خودپرستی ، - این همه رذالت ، دلیلی بود تا قلندر همه روزِ تابستان ، احوالی از دختر زیبایش بپرسد و نیز از آمدن این دو جوان جوان مرگها باخبر بود.

قلندر با دلی شوریده و نگران راهی دیدار با دخترش، جنگل شد. که هنوز پا از پا برنداشته بود ، ناگهان از دور دود و شراره های آتش سیاه را از آشیانه جنگل مشاهده کرد. برق آسا ، در حالی که خودش را به جنگل می رساند با جار و هیجار از مردم اهالی کمک طلبید از بلندگوهای دو روستای اطراف خبر سوختن جنگل پخش شد ، هیچ کس برای تماشا نمیرفت ، انگار تن خسته خودشان گُر گرفته بود! و اگر نبود یاریِ یارانِ روزه دار ،چیزی از پیکر جنگل و فرزندانش ؛ که قربانی برادران یوسف شده بود ، باقی نمی ماند.

مردم فهیم آن دیار ، هر چه قدر که دِیم و جنگل را دوست می داشتند ، به همان میزان از برادران نابکار وی متنفر.

هرطور بود بر آتش پیروز شدند. حتی آنان که نمی توانستند آب به جگر سوخته جنگل بپاشند با اشک چشم و دعا...

آن دو ناخلف هم وضعیّت را وخیم دیده فرار را بر قرار ترجیح دادند. تا بوده همین بوده ، آخه سالها پیش نیز این اتفاق افتاد و کمی بعد، حتی مردم نیز فراموش کردند ، نجابت و مظلومیت جنگل آنقدر عمیق بود که آستین هیچ مسئولی هم مقصر شناخته نمی شد!.

قلندر ماند و حسرت نگاه هایش به پیکر نیم سوز جنگل ، به میهمانان جنگل : خرگوش - روباه خاکستری - بلبل و قناری و چکاوک و سحره و، ...

در دلش نگاهی به خدا انداخت و رضای خدایش را راضی شد . سری به زیر انداخت و آه چوپانان بازداشت شده و جریمه های سنگین و شکم گرسنه میش های آبادی و یاد دِیم جوانمرگ افتاد و آتش دوباره ای که در حقیقت فرزند دومش ، قرق به جان جنگل انداخته بود!

با دست و پایی زخمی و دلی سوزان تر از آتش ، راهی شهرستان خودی اش شد، ژولیده و پکر خودش را به دفتر و میزِ قرق رساند . و جریان را از اول تا آخر به پسرش گوش زد کرد.

قرق که انگاری تا آن لحظه خبر از سوختن دوباره خواهرش نداشت، کمی تعجب کرد و مجبور شد برای بهتر شنیدنِ صدایِ خفه پدرِ پیرش به آن سویِ میز رود. البته نه اینکه دوای دردی شود ، بلکه بتواند با سوئ استفاده از سادگی پیرمرد ، این رسوایی را به نحو احسن لاپوشانی کند.

قرق با ریا کاری تمام دست پینه بسته پدر را گرفت تا مثلاً احساس همدردی کند. و قلندر که زبان درازِدروغ را از چشم و دهان پسرش ، واضح می دید و از درون و بیرون او آگاه بود ، امّا محبت پدرانه واسطه ای بود که آقش نکند. این بسیار سخت بود سخت تر از سوختن.

وگفت : ببین پسرم اگر نمیدانستی گناهت کمتر بود ولی خودت خوب میدانی که حیات و نفسِ من و تو ، و کره زمین و اهلش، به جنگل وابسته است. بیا و مردانگی کن خودت را بشکن . بشکن این غرور بی جا را . بشکن تا بدانند که برادر اهلِ جنگلی . هیچ از خودت پرسیده ای که چرا قبل از اینکه تو به مسند بنشینی ، چنین اتفاقاتی برای جنگل نمی افتاد؟ چرا آنزمان که خیمه و خرگاه همه در جنگل بود ، جنگل نمی سوخت ؟ به من برگو ضرر چند گوسفند در صدها سال، به جنگل بیشتر بود یا آتش امروز؟ در نظر بگیر امروز در آن حوالی چوپانی از جنس جنگل بود ، چنین اتفاقی می افتاد؟ ای کاش جنگل را به اهلش سپرده بودم . هرچه گفت سر سوزن به گوش قرق نپویید!

قرق رو کرد به بابا و گفت : من خودم یک عمر چوپانی کرده ام و حالیمه که چی میگی. منتها تو پیری و خیلی از زوایا و مزایا را نمیبینی؟! همین روزهاست که از طرف سازمان برام تشویقی بدهند، به همین زودیها، یک مهندسی افتخاری هم به پرونده درخشانم اضافه میشه، تو اگر لطفی به فرزندت داری بیا و گناه سوختن جنگل را به عهده بگیر . بگو مقصر قلندره ! پدرجان : صفحات روزنامه ها را نگاه کن ، پر است از عکسهای جنگل سوخته. اگر این کار را بکنی ، پسرت که من باشم ، به نان و نوایی میرسم . در نظر بگیر که عکس منو بزُررگ چاپ کنند و احساس مسئولیت مرا ، و اینکه برای اجرای قانون از مجازات پدرم هم نگذشتم ... شهره خاص و عام می شوم . قلندر گناه را به گردن گرفت. به همین سادگی!

قرق هزار دلیل آورد که باید بماند و قلندر از نگاهی دیگر دانست که زندگیِ شهریِ قرق به جنگل بسته است ! و از آنجا که پدر از لحاظ حب فرزندی بین اولادش تفاوتی قائل نمی شود ، و قرق هم در زندگی خرج و مخارجی دارد ، هنگام خدا حافظی دم در نگاهی کم سو به چشمان فرزندش انداخت و نوعی خواهش و درخواست در چهره قرق مشاهده کرد . برگشت تا آخرین خواسته قرق را به جای آورد زیرا می دانست پس از جنگل قرق هم زیاد نمی ماند!

قرق گفت : پدر عزیزم ، تو با اینکه خیلی سن و سال از خدا گرفتی ، خدایی قلب سالم و سلامتی داری من هم که از خون و رگ و پی تو ام. و بهتر از من میدانی قلب من گرچه از دولتِ زندگی شهری مثل سنگ شده ولی اکنون پوسیده و رو به انحطاط است . بیا و در وصیت نامه ات قلب مثل تراکتورت را به من هدیه کن .

قلندر که این دفعه واقعاً از گستاخی و پررویی قرق شاخ درآورده بود، آب دهانش را قورت داد و با صدایی که به زور شنیده می شد ، گفت : پسرم واقعاً نام خوبی بر تو گذاشته ام - قرق! چه نسبت خوبی بین تو و مغزت هست؟!؟ تو را ناشناخته از دنیا میروم.

ولی بدان این قلب سالم و سلامت من حاصل مهر همان خواهرت جنگل است . گرچه از سوی انسان صنعتی امروز مورد بی مهری قرار گرفته ایم - باشد پسرم، باشد، آهی کشید و سکته مغزی کرد و لحظه ای بعد، روحش ققنوس وار ، بر فراز جنگل زیبایش به پرواز درآمد . قلبش در سینه قرق.


منبع:
تنها کاربران عضو سايت قادر به مشاهده لينک ها هستند.
عضويت در سايت / ورود به سايت

بازگشت به بالا

رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي ارسال ايميل بازديد از سايت ارسال كننده مطلب
تشکرهاي ثبت شده از ايجاد کننده تاپيک :
 
تمامي مطالب ارسال شده:   
ارسال موضوع جديد   پاسخ به اين موضوع   ارسال تشکر

   روستاهاي ايران صفحه اول انجمن -> قصه ها و اشعار فارس

زمان پيشفرض سايت: ساعت گرينويچ + 3.5 ساعت
صفحه 1 از 1
  
نام کاربري:      کلمه عبور:     

~ يا ~
عضويت در سايت

  


 


Powered by phpBB © 2001, 2008 phpBB Group
فروشگاه فرش احمدی
تهران هاست
 تبلیغات در سایت روستاهای  ایران