روستاهای ایران: تالار گفتمان

روستاهاي ايران :: نمايش موضوعات - خاطرات "چار وَداری"

خاطرات "چار وَداری"

 

ارسال موضوع جديد  پاسخ به اين موضوع   ارسال تشکر 

   روستاهاي ايران صفحه اول انجمن -> قصه ها و اشعار زنجان

نمايش موضوع قبلي :: نمايش موضوع بعدي  
نويسنده پيغام

musaaskari
کاربر ویژه

وضعيت: آفلاين
27 تير ماه ، 1390
تعداد ارسالها: 6429
امتياز: 1929860
تشکر کرده: 1
تشکر شده 48 بار در 46 پست


ارسالارسال شده در: جمعه، 31 خرداد ماه ، 1392 08:45:46    موضوع مطلب: خاطرات "چار وَداری" پاسخ همراه با اعلان


خاطرات یک "چار وَدار"(1)


داستان زیر متعلق به خاطرات قدیم آقای حاج حجّت صفری است که بازخوانی این خاطرات سرتاسر درس میباشد.انشاالله که بازدید کنندگان سایت از این خاطرات لذت ببرند.

خاطرات "چار وَداری"(1)

از یک خانواده 6نفره تنها فرزند پسر خانواده بودم و4 خواهر داشتم که سرپرستی آنها بر دوشم بود.پدرم در آن زمان فوت کرده بود وزندگی با آن همه سختی اش بر دوش من بود ، در زبان آذری کار من "چاروداری" بود.چارودار کارش مانند تجّار امروزی بود =خرید وفروش کالا .

تنها سفر میکردم. در آن زمان 10 یا12 سال بیشتر نداشتم در یکی از آن روزها به گیلان برای فروش انگور رفته بودم. بعد از فروش انگورها با آن همه سختی هایش قصد رفتن به دکان "سید قدیر" را گرفتم. در هوای سرد زمستان با سختی ها ومشقت های فراوان به دکان سید قدیر رسیدم .

سید قدیر مرد مهربانی بود ومن را مانند پسرش دوست داشت و در راه گیلان همیشه پیش او میرفتم، تا من را دید در آغوشم گرفت وبرایم نان وغذا آورد.بعد از خوردن غذا وکمی استراحت به سید گفتم:من می خواهم به خانه بروم.سید به حالت تعجب گفت کجا میخواهی بروی دراین هوا، سردی هوا به کنار تفنگچی ها در راه دمار از روزگارت در می آورند،تو امشب را اینجا بمان وقتی یکی از چارودارها آمد با آنها همراهت میکنم ،من قبول کردم وشب در آنجا خوابیدم.

هنوز پاسی از شب گذشته بود که دیدم در کنار من دو نفر نشسته اند.چشمانم را مالیدم دیدم سمت راست من قربانعلی بنارودی بود به او رو کردم وگفتم این زن کیست؟ گفت خواهرم "لاله زَر" است.گفتم از کجا می آیید ؟در جواب گفت از ده "هندی خانه" گیلان می آییم.به آنها گفتم بیایید با هم امشب به راهمان ادامه دهیم وبرویم در خانه خواهر ومادرم تنهاهستند باید زود به خانه برگردم.قربانعلی کمی من را نگاه کرد وگفت به شرطی که کمی از وسایل ما را با قاطرت بیاوری چون پیاده سفر میکردند ،تا این را گفت من قبول کردم.بعد از خداحافظی با سید به راه افتادیم.

شب در نور ماه حرکت کردیم ،من دیدم اینها دارند از توان می افتند به آنها گفتم نوبتی سوار قاطر شوید ومن پشت سرتان راه می افتم.به نوبت سوار قاطر میشدند وپس از چند ساعت قربانعلی گفت حالا نوبت تو است ،این حرف قربانعلی به خاطر تعارف من بود ولی من اسرار کردم که شما سوار شوید ولی قبول نکردند و در آخر سوار قاطر شدم.

من با قاطر جلو افتادم واین دو در پشت سر من راه افتادند،پس از گذشت چند دقیقه پشت سرم را نگاه کردم دیدم از این دو نفر خبری نیست.خیلی پریشان شدم ودنبالشان گشتم وبا قاطر به این سو آن سو میرفتم ،ارتفاع برف هم تا زانوهای قاطر بالا می آمد.

پس از چند ساعت جست وجو دیدم در گوشه ای نشستند ودر آن سرما زمستان خوابشان برده است.بیدارشان کردم وپس از چند دقیقه ماندن، به او گفتم خواهرت را سوار کن ، من از پشت سرتان می آیم.

چند ساعتی در حرکت بودیم که به یاد حرف سید و تفنگچی ها افتادم چون راه را بلد بودم به عمارت "حسن خان" واقع در منطقه" زِدِخ سَرِه" که آن زمان محل اختفای دزدان وراهزنان بود رسیدیم.

موضوع را با قربانعلی در میان گذاشتم. خیلی ترسیده بود ومن را نیز با حرفهایش می ترساند ومیگفت خدا نکند مارا بگیرند،اینها هم از ما کینه دارند وهم از ترک زبانان بدشان می آید،ما را بگیرند پدرمان را در می آورند.

با کمی تامل همراه با پریشانی فکری کردم وبه قربانعلی گفتم: شما از پشت سر من به فاصله چند متری حرکت کنید تا من منطقه را شناسایی کنم تا اتفاقی برایمان نیفتد.قربانعلی قبول کرد.چند متری نرفته بودن دیدم سه نفر با تفنگ بر دوش خود زیر درخت انجیلی در حال گشت وگذار هستند.برگشتم به قربانعلی گفتم از قاطر پیاده شوید واز راه پایین جاده حرکت کنید تا من حواسشان را پرت کنم وشما را عبور بدهم.

قربانعلی پیاده شد .در صورتش ترس نمایان بود وفقط به حرفهای من با چشمهای ورم کرده اش نگاه میکرد.اما کمی که فکر کرد مثل همیشه باز قبول کرد.من سوار قاطر شدم وبا سرو صدا وبا فاصله زیادی به این سه نفر نزدیک شدم.در حین حرکت یکی از اینها من را دید وبا لهجه گیلکی اش با صدای بلندی فریاد زد:کبریت داری سیگار بکشم.گفتم دارم بیایید این طرف جاده تا به شماها کبریت بدهم.نیم نگاهی هم به آن طرف جاده داشتم تا قربانعلی وخواهرش رد شوند.به فاصله چند متری من در پیش خود گفتم تا اینها تفنگ را نشانه بگیرند ومن را بزنند میتوانم با سرعت قاطر و وزن کم خود فرار کنم .میدانستم اگر پیش من آیند هم قاطر را خواهند گرفت وهم اموال وپولهایی که حاصل فروختن انگور ها بود.در آن لحظه فکرم مدام یاد خواهران ومادرم بود.

در حین نزدیک شدن تفنگچی ها به قاطر از پشت سر قاطر چنان ضربه ای زدم که تا به حال این چنین نزده بودم وقاطر با سرعت زیادی شروع به دویدن کرد.به علت کوتاهی قدم سرم را بر روی گردن قاطر گذاشتم تا سرعت قاطر بیشتر شود

در یک آن، یکی از تفنگچی ها با صدای بلندی داد زد وگفت: پدر سوخته در رفت بزنش زود باش،دوستش تفنگ را نشانه گرفت وسه بار به سمت من تیر انداخت ولی با عنایت خداوند هیچ کدام به من نخورد.قربانعلی هم از فرصت استفاده کرد وبا خواهرش با سرعت تمام دویدند ودر محلی که با هم قرار گذاشتیم همدیگر را در" کاسه سرا" گیلان دیدیم.

پیاده شدم به قاطر نگاهی کردم، دیدم از دهان قاطر مشت مشت کف در حال ریختن است. کف های روی صورت قاطر را تمیز کردم با کمی استراحت به راهم ادامه دادم...

ادامه دارد....


خاطرات "چار وَداری"(۲)


سختی های زندگی

روزهای سخت زمستان در حال گذشتن بود.روزهایی که سختی هایی فراوان داشت.سرمای زمستان از یک سو،فقرو نداری مردم روستا از سویی دیگر

به دلیل زورگویی های آن زمان، نبود زمین مناسب ونبود چراگاه نمی توانستیم پول خوبی در بیاوریم.فقر تا آن حد بود که بعد از فوت پدرم (حدود سال 1290 یعنی ۱۰۰ سال پیش)مادرم نمیتوانست خرج زندگی را بدهد وهمیشه ناراحت بود وبه دلیل سن زیادش نمیتوانست به همه ی کارها برسد.

یک روز آمدم خانه دیدم خواهر کوچکم در خانه نیست به مادرم گفتم خواهرم کجاست؟ با گریه گفت در بیرون از خانه گذاشتم تا کسی بیاید وببردش،نفهمیدم مادرم چه گفت .در یک آن بیرون رفتم دیدم خواهرم دارد گریه می کند،او را در آغوشم گرفتم و آوردم به جایی که علوفه نگه میداشتیم.به خانه آمدم به مادرم گفتم چرا این کار را کردی گفت نه پول داریم برای غذاخوردن ونه شیری داشتم بدهم.....به مادرم چیزی نگفتم.برگشتم کنار خواهرم ،داشت گریه می کرد، آمدم از خانه قند برداشتم وبا آب داغ مخلوط میکردم وبه خواهرم می دادم تا از گرسنگی نمیرد اما به مادرم این ماجرا را نگفتم.مادرم از کارش پشیمان بود، فکر میکرد حیوانات بیابان بچه اش را خورده اند وهر روز گریه میکرد ولی من ماجرا را به او نگفتم.حدودا20 الی30 روزی این کار را انجام دادم وشبها در کنارش میخوابیدم.....یک روز خواهرم را بقل گرفتم ودر آغوش مادرم گذاشتم وگفتم اینها امانتهای خدا هستند، مادرم گویی پر در آورده بود و روی صورتم را بوسید.اینها را که به تو می گویم در مخیله ات هم نمیگنجد وهزار دلیل می آوری ولی من اینطور زندگی کرده ام.

برای خرج زندگی قصد سفر گرفتم.مسیر هایی که میرفتم اکثرا به سمت گیلان بود.اگرمی خواهی مسیر گیلان را بدانی یک کاغذ برای من بیاور تا برایت نقشه راه مالرو را بکشم.حال بگذار یک داستان از سفرهایم برایت تعریف کنم که بدانی که زورگویی تا چه حد بود:

در یکی از سفرهایم به شهر پهلوی گیلان رفته بودم،شب را در صومعه سرا ماندم،چند نفری از روستای خساره با من همراه بودند از جمله:مرحوم مشهدی قاسم،غلام،باب الله،یحیی.

بار قاطرهایمان برنج بود.شب را در مغازه یحیی ماسوله ای ماندیم .صبح که بیدار شدم دیدم در رو به روی مغازه چندین قاطر متعلق به چارودارهای مناطق شاهرود،خلخال وطارم و... ایستاده اند وصاحبانشان در داخل مغازه مشغول غذا خوردن هستند،در این بین کسانی هم بیکار نشسته بودند وگویی یک چیزی آزارشان میداد واز حرکتشان مانع می شد.

دیدم در جلوی همه این قاطرها یک مرد گیلکی ایستاده که مشغول نوشتن چیزی است فهمیدم که دارد ادای "پَ تَه چی"(مامور دریافت کننده مالیات) را در می آورد واز هرکسی که بر قاطرش بار داشته باشد به عنوان مامور دولت پول میگیرد وقبضی به صاحبان قاطر میدهد سپس اجازه عبور به آنها را می دهد.

من میدانستم در کدام راهها از چاودارها باج میگیرند(فومن و...) ولی اینجا این فرد گیلکی داشت پول زور می گرفت به علت هیکل بزرگی هم که داشت هیچ کس نمیتوانست چیزی بگویید.

اول بی تفاوت به قضیه شدم گفتم خوب دارد میگیرد تقصیر اینهاست که میدهند.برگشتم به مغازه یحیی رفتم وگفتم که چرا اینها که غذایشان را خورده اند چرا نشسته اند ونمیروند ؟یحیی گفت بعضی ها پول ندارند بدهند وبعضی ها حاصل سفرشان را باید به این آقا بدهند.

رفتم جلوی قاطر خودم افسارش را که باز کردم به من رو کرد وگفت: هوی چارودار نشو نشو...بیا جواز بگیر،من افسار قاطر را رها کردم وبه سمتش رفتم،هم دهاتی های ما هم از ترس جلو نمی آمدند ومن را رها کرده بودند ونظاره گر

دیدم او هم داشت سمت من می آمد،در همین حین سرش با یک چارودار دیگر مشغول شد من هم تمامی قاطر هایی که منتظر حرکت بودند،افسارشان را باز کردم وهمه را در جلوی خود انداختم (60 الی80قاطر ) و از کنار این مرد گیلکی عبور دادم

مرد گیلکی به شدت عصبانی شد ورو کرد به من گفت:میخواهی برنج ها را قاچاق کنی،همین را که گفت از یقه اش گرفتم وبه او گفتم میخواهم تو را به داخل این رودخانه خروشان پرت کنم یا میخواهی تو را هم بار قاطرها کنم،زود باش تصمیم خودت را بگیر.هر چه تلاش کرد نتوانست خود را رها کند.به او گفتم فکر میکنی همه ی اینها احمق هستند اینجا مگر مالیات خانه است که از چارودارها پول میگیری،مالیات خانه ها جایشان مشخص است دیگر که در کنار راه از ما که پول نمیگیرند.هنوز غیرت ترک نمرده است.کل دارایی ما سه قران نمیشود آن هم همه اش را به تو بدهیم

یحیی وبرادرش دوان دوان سمت من آمدند وما را جدا کردند،رو کردم به مرد گیلکی گفتم من همه ی این قاطرها را میبرم با خودم اگر میتوانی بیا ازمن مالیات بگیر.

مرد گیلکی دید نمی تواند از من پول بگیرد پشیمان شد وبه خانه ی محقرش رفت.جالب تر از همه اینکه از این همه چارودار که داشتند حقشان رامی خوردند فقط نگاه میکردند.قاطر ها را از شهر بیرون بردم و در یک جا نگه داشتم ،بعد از چند دقیقه چارودارها آمدند وهر کسی به سویی رفت ومن هم با هم دهاتی های خود به خساره برگشتم.

نوشته شده از خاطرات آقای حاج حجت صفری

منبع:
تنها کاربران عضو سايت قادر به مشاهده لينک ها هستند.
عضويت در سايت / ورود به سايت

بازگشت به بالا

رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي ارسال ايميل بازديد از سايت ارسال كننده مطلب
تشکرهاي ثبت شده از ايجاد کننده تاپيک :
 

musaaskari
کاربر ویژه

وضعيت: آفلاين
27 تير ماه ، 1390
تعداد ارسالها: 6429
امتياز: 1929860
تشکر کرده: 1
تشکر شده 48 بار در 46 پست


ارسالارسال شده در: شنبه، 2 شهريور ماه ، 1392 17:48:35    موضوع مطلب: **خاطرات چار وَداری**(3) پاسخ همراه با اعلان

**خاطرات چار وَداری**(3)


خاطرات من برای خودم درد آور است ولی باید برای نان درآوردن آن هم از نوع حلال زحمت زیادی کشید. من سراسر عمر خود را با کار کردن گذراندم.تا دلت بخواهد مسافرت کردم.روزها بود که نان برای خوردن نداشتیم وگرسنه سفر میکردیم.شمال هم که راههایش سرتاسر برف میشد و رفتن راه مشکل.

در یکی از سفرهای خود برای خرید قند به زنجان رفته بودم .هوای خوب وملایمی داشت.همراه همیشگی خودم یعنی قاطرم نیز بود. قندها را از بازار خریدم وبار قاطر کردم.نسبت به بارهایی که به جاهای مختلف برده بودم وزن کمتری داشت.باید زود به خانه برمیگشتم چون احتمال برف وکولاک را میدادم.در راه برگشت زنجان به روستای خودم مسیر های سختی وجود داشت.راه آن موقع مالرو بود وبه مانند این روزها جاده ای وجود نداشت.پس از چند ساعتی به تهم رسیدم وکمی استراحت کردم.در راه با چندی از چارودارهای روستای گوهر برخوردم و با هم همسفر شدیم البته در بین آنها چند نفری غریبه هم بودند که به دلیل هم مسیر بودن با هم حرکت می کردیم.از چارودارهای گوهر یکی از آنها مشهدی محرم ودیگری مشهدی رحمان نام داشت.

هوا کم کم خراب شد وبرف شدیدی شروع به باریدن گرفت ودر یک آن زمین را سفید پوش کرد تا چند متری جلوی خودمان را نمیتوانستیم ببینیم.به همراهانم پیشنهاد دادم به کلبه قربانعلی که در میانه راه بود برویم و آنجا بمانیم.همگی به آن سمت راه افتادیم وپس از چند ساعتی با مشقت زیاد به آنجا رسیدیم.پس از سلام و احوال پرسی از قربانعلی اجازه خواستیم تا در کلبه اش تا صبح بمانیم ،او هم بدون هیچ حرفی قبول کرد و از ما پذیرایی گرمی کرد.قربانعلی یک پسر بازیگوش هم به نام هاشم داشت که از من بزرگتر بود.شب را همانجا ماندیم

صبح زود من بیدار شدم و گفتم چون بار من سبک است من زودتر به بالای کوه میرسم شما از پشت سرم بیایید.،برف تا زانوهایم بالا می آمد وقاطر هم به نفس نفس افتاده بود. وقتی که به بالای کوه رسیدم دیدم که چه کولاکی در آن طرف کوه برپاست. یک ان مرگ از جلوی چشمانم رد شد ، ترسیدم وبرگشتم .واقعا صحنه وحشتناکی بود.در بین راه دوستانم را دیدم وبه من گفتند: چرا برگشتی، گفتم نمیدانید آن طرف چه خبر است .اگرجانتان را دوست دارید برگردید.همگی برگشتیم ودوباره به کلبه قربانعلی آمدیم.

برای قربانعلی ماجرا را تعریف می کردم که یک مرتبه پسر هاشم داد زد وگفت:من یک اسب دارم، فردا خودم مسیر را برایتان باز میکنم تا راحت تر بروید.من خنده ام گرفت وگفتم :اسب که نای رفتن در این کولاک را ندارد با دیدن چند سانتیمتر برف شروع به رقصیدن میکند با ما شوخی نکن.هاشم گفت:شوخی نمیکنم فردا به تو نشان خواهم داد. هر کدامتان را که رد کردم 2 ریال از هر قاطر خواهم گرفت.من هم به حرفهایش محل ندادم و گفتم باشد.

فردا همراهمان آمد و جلوتر از همه راه افتاد. به بالای کوه که رسیدیم همان صحنه دیروز بود کمی ملایم تر.جلو افتاد و ماپشت سرش راه افتادیم. در میانه راه بودیم که صدای وحشتناکی در حال نزدیک شدن بود. بهمن از بالا با غرش وحشتناکی آمد وهر کس خود را به سمتی انداخت .قاطر ها خودشان سریع فهمیدند وبارهایشان را زمین زدند وفرار کردند، ولی اسب هاشم گویی که در وسط چمن زار در حال بوییدن علف بود که یک مرتبه چندین تن برف اسب را برد و بیچاره فقط داشت دست وپا میزد.بعد از کمی آرام شدن برفها به هاشم گفتم به به،عجب اسبی . فقط میخندیدم.هاشم چیزی زیر زبانش میگفت ولی من باز توجه نکردم.به زحمت اسب را در آوردیم وهاشم گفت من دیگر نمی آیم ادامه را خودتان باید بروید.غریبه هایی که از روستاهای همجوار زنجان بودند با هاشم برگشتند ولی دوستان گوهری من ماندند.هاشم گفت خوب شما که میمانید 4 ریال میشود، پول من را بدهید.ولی آنها پول را ندادند وشروع به مسخره کردند و گفتند مگر تو ما را رد کردی که پول میخواهی بعد هم داشتی ما را به کشتن هم میدادی؟؟.دست هاشم را گرفتم وپول را از جیب خودم به او دادم وگفتم زود برگرد تا بدتر از این نشده است

پس از جدا شدن از هم، مسیر را ادامه دادیم. بعد از چند ساعتی حرکت از مسیر های سخت دیگر طاقت راه رفتن نداشتیم، به دوستانم گفتم:جلوتر از ما منزلی متعلق به کربلایی علی است،میتوانیم انجا استراحت کنیم.مسافت زیادی نمانده بود که قاطرهای همراهانم در برف ماندند ودیگر حرکت نمیکردند گویی که پاهای قاطر یخ زده بود.به انها گفتم همین جا بمانید تا بروم و کمک بیاورم.به سرعت به سمت خانه کربلایی علی رفتم و نزدیکی خانه اش با صدای بلند کمک خواستم که او به همراه پسرانش برای کمک آمدند و همگی به خانه کربلایی علی برگشتیم.مرد مهربانی بود و به مانند پدر با من رفتار میکرد.از ما پذیرایی گرمی کرد و گفت: شب بمانید همین جا وصبح راه می افتید الان راه بیفتید در سرمای شب یخ خواهید زد.ما هم قبول کردیم

پس از خداحافظی با کربلایی علی حرکت کردیم و من جلوتر از همه در حال حرکت بودم.هوا خیلی سرد بود و دستانمان در حال لرزیدن به طوری که افسار اسب را به خوبی نمیتوانستیم بگیریم و افسار به دستمان می چسبید.مدتی نگذشته بود که در حال هوای خود بودم که دوباره بهمن با صدای مهیبی وسرعت زیادی هر سه مان را به همراه قاطرهایمان به زیر برف برد.

در یک لحظه مرگ را در جلوی چشمانم دیدم وفقط فریاد میزدم وبا هر بار فریاد زدن برف در دهانم پر میشد.بعد کمی آرام شدن برف ها با زحمت زیاد برف ها را کنار زدم،شانس آوردم که بهمن من را به عمق نبرده بود.بقیه همراهانم نیز نجات یافته بودند اما خبری از قاطر من نبود.پس از گشت و گذار دیدم سر قاطر در میان برف ها مشخص است وقاطر تا گردن در برف میباشد.تا آن لحظه نایی برای نشستن نداشتیم چه برسد به در آوردن قاطر.مشهدی رحمان گفت باید کمک بیاوریم.حیوان زبان بسته.من تنها راه معاشم همین زبان بسته بود

دوباره به سمت خانه کربلایی علی برگشتم تا کمک بیاورم.با زحمت زیاد به خانه کربلایی رسیدم وماجرا را توضیح دادم.با کمی استراحت برای کمک آمدند وقاطر را با زحمت زیاد در آوردیم.از کربلایی علی به خاطر زحمت هایش تشکر کردم.اگر این مرد در میانه راه به ما کمک نمیکرد سرنوشتمان طور دیگری رقم میخورد.پس از چند ساعتی از مشهدی محرم و مشهدی رحمان جدا شدیم وبه راهمان ادامه دادیم.

ادامه دارد......

نوشته شده از خاطرات آقای حاج حجّت صفری
منبع:
تنها کاربران عضو سايت قادر به مشاهده لينک ها هستند.
عضويت در سايت / ورود به سايت

بازگشت به بالا

رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي ارسال ايميل بازديد از سايت ارسال كننده مطلب

musaaskari
کاربر ویژه

وضعيت: آفلاين
27 تير ماه ، 1390
تعداد ارسالها: 6429
امتياز: 1929860
تشکر کرده: 1
تشکر شده 48 بار در 46 پست


ارسالارسال شده در: شنبه، 2 شهريور ماه ، 1392 17:49:28    موضوع مطلب: خاطرات چارواداری(4) پاسخ همراه با اعلان

خاطرات چارواداری(4)

حمله فداییان جدایی طلب (دموکرات آذربایجان) به طارم
خاطره ای را که برایتان بازگو میکنم گوشه ای از بی قانونی ها و حکمرانی های آن زمان هاست که در سنین کم خود رخ داده است.سالهای پر از رنج ودرد که مردم آن زمانها دغدغه یک تکه نان را داشتند.

در حمله فداییان به مناطق مختلف زنجان و طارم به هر شهر و روستایی که وارد میشدند همه اموال آن روستا یا شهر را به غارت میبردند.چون اکثر روستاییان کسب درآمدشان از راه چهارپایان بود، ماوامثال مااز نظر کشاورزی در حد خیلی پایینی قرار داشتیم و زندگی ها به سختی می گذشت.

من در مسافرت بودم که در حین ورود به روستا چند تن از اهالی را دیدم،وقتی سوال کردم چه خبر از روستا در جوابم گفتند:بی شرف ها هیچ چیزی در ده نگذاشتند بماند.همه ی گوسفندان را به غارت بردند و هرکس قاطر ویا اسبی داشت به زور بردند،حال مانده ایم که چه کاری کنیم ،هیچ چیزی نگذاشتند بماند.با این حال و هوا این مرد هر از چند گاهی هم دو دست خود را برسرش میکوبید وفریاد میزد

من با ناراحتی زیاد وارد روستا شدم به سرعت خودم را به خانه رساندم تا از خانواده ام خبری بگیرم.وارد خانه که شدم همه را سرحال دیدم و کمی آرامش پیدا کردم و مادرم برایم همه چیز را تعریف کرد وبه من گفت:شاید باز برای سرکشی به روستا بیایند.تو قاطر داری اگر بیایند وببینند که تو اینجا هستی و قاطرت را به آنها ندادی حتما تو را خواهند کشت.یا از ده بیرون برو و یا خودت قاطر را در جایی مخفی کن.

مادرم راست می گفت برای فداییان چهار پا آن هم قاطر در سرمای زمستان مانند بلدوزر بود .سریع قاطر را به تویله بردم و در آخر تویله مخفی کردم طوری که وقتی در را باز میکردی چیزی در آن پیدا نبود.دو سه روزی که گذشت نزدیک غروب بود که ناگهان از داخل روستای صدای تیر آمد و من سریع به بیرون نگاهی انداختم دیدم حدود 8،7نفر با لباس واسب چابک وارد روستا شدند و سریع وارد خانه های مردم میشدند وشروع به گشتن میکردند.از نحوه جست و جوی آنها معلوم بود که میدانستند چیزهایی در روستا وجود دارد برای همین با معطلی زیادی جست و جو میکردند.

جست و جوی فداییان طول کشید وبه شب خوردند ولی باز مشغول جست وجو بودند.من وضعیت را که دیدم احساس خطر کردم.باید سریع از ده فرار میکردم چون اگر مرا با قاطر می یافتند حتما مرا میکشتند..برای اینها اصلا جان انسان معنایی نداشت.درست بود با بعضی هایشان هم زبان بودیم ولی جان حیوان بر انسان ترجیح داشت و هرکس را مانع راه خودشان می یافتند سریع میکشتند.بزرگ و کوچک هم برایشان معنی نداشتند گویی که جانت در کف دستت است وبا یک لغزش از بین میرود هر چقدر هم بیشتر گریه میکردی بیشتر بی رحمتر میشدند.

در همین حال احوال بودم که به یکی از اهالی رو کردم وگفتم که مردان روستا چرا در خانه هایشان نیستند مگر اتفاقی برایشان افتاده است که در جواب من گفتند که آنها از ترس فداییان جرات وارد شدن به روستا را نداشتند به همین دلیل در بیرون از روستا منتظر رفتن این بی پدر ومادرها هستند اما نمیدانیم که زنده هستند یا نه،گفتم: چطور،اهالی در جوابم گفتند:چند روزی است که خبر نداریم که آب یا غذا دارند یا نه

من قاطر را در سیاهی شب بیرون آوردم و کمی از مادرم نان جو گرفتم و سوار قاطر شدم آهسته بیرون آمدم تا مبادا من را ببینند.چند قدمی که بیرون نگذاشته بودم صدای پای کسی از پشت سرم آمد،در جا خشکم زده بود.تا سرم را چرخاندم نامرد بدون آنکه به من بگوید بایست یا از قاطر پیاده شو با تفنگ خود به سمت من شلیک کرد چون هوا تاریک بود تیرش خطا رفت وبه دیوار برخورد کرد.من سریع پا به فرار گذاشتم .بافرارم از روستا همه ی فداییان به دنبال من از شهر خارج شدند و من به سمت زنجان با سرعت حرکت کردم.

فداییان رد زن های خوبی داشتند.من هم فهمیده بودم که اینها به دنبال من راه افتاده اند چون خیال میکردند من چیز مهمی را از روستا خارج کردم در صورتی که جان خودم بود ویک تکه نان جو

در یک آن من مسیر خود را عوض کردم و از سمت رودخانه قزل اوزن به سمت قشلاق خساره برگشتم.طوری مسیر را انتخاب کردم که نتوانند من را پیدا کنند.نزدیکی های روستای قشلاق خساره در منطقه ای به نام ((قرمیزیلر))دیدم مردان بزرگ ده با چهارپایان خود در اینجا پناه گرفته بودند.من هم به آنها ملحق شدم.

با سلام و احوال پرسی،چون چند روزی را نخوابیده بودم چرتی زدم.وقتی بیدار شدم همه را در حالت بی حالی دیدم.از آنها سوال کردم که نان یا غذا دارید همه گی گفتند نه.یک نان جو همراهم بود انرا از خورجینم درآوردم وهمگی با هم یک تکه نان جو را خوردیم.حدود چهار روز را با همان یک تکه نان سر کردیم

از گرسنگی نمیتوانستیم سرپا بایستیم و با کسی نمیتوانستیم حرف بزنیم تمام حرفهایمان اشاره بود.در یک لحظه دیدم که مرحوم حاج ذوالفعلی از مردان روستای خساره دست وپای اسبی را بست به سرعت سر اسب را از تنش جدا کرد.ما هم مات ومبهوت به تماشایش نشستیم که در یک لحظه فریاد زد بیایید دست وپای اسب را بگیرید.بدین ترتیب همگی از گرسنگی نجات یافتیم.صحنه های آزاردهنده ای بود.بعد از اینکه فداییان از پیدا کردن ما نا امید شده بودند روستا را ترک کردند ویکی از اهالی روستا که از جای ما مطلع بود به سرعت خود را به ما رساند و خبر رفتنشان را به ما گفت.ما هم همگی به روستا بازگشتیم.

نوشته شده از خاطرات آقای حاج حجت صفری

ادامه دارد....


منبع:
تنها کاربران عضو سايت قادر به مشاهده لينک ها هستند.
عضويت در سايت / ورود به سايت

بازگشت به بالا

رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي ارسال ايميل بازديد از سايت ارسال كننده مطلب
تمامي مطالب ارسال شده:   
ارسال موضوع جديد   پاسخ به اين موضوع   ارسال تشکر

   روستاهاي ايران صفحه اول انجمن -> قصه ها و اشعار زنجان

زمان پيشفرض سايت: ساعت گرينويچ + 3.5 ساعت
صفحه 1 از 1
  
نام کاربري:      کلمه عبور:     

~ يا ~
عضويت در سايت

  


 


Powered by phpBB © 2001, 2008 phpBB Group
كه مازندران شهر ما ياد باد
فروشگاه فرش احمدی
تهران هاست
 تبلیغات در سایت روستاهای  ایران