روستاهای ایران: تالار گفتمان

روستاهاي ايران :: نمايش موضوعات - در دام راهزنان... / لَوَر کردن

در دام راهزنان... / لَوَر کردن

 

ارسال موضوع جديد  پاسخ به اين موضوع   ارسال تشکر 

   روستاهاي ايران صفحه اول انجمن -> قصه ها و اشعار فارس

نمايش موضوع قبلي :: نمايش موضوع بعدي  
نويسنده پيغام

musaaskari
کاربر ویژه

وضعيت: آفلاين
27 تير ماه ، 1390
تعداد ارسالها: 6429
امتياز: 1933470
تشکر کرده: 1
تشکر شده 48 بار در 46 پست


ارسالارسال شده در: جمعه، 29 شهريور ماه ، 1392 18:09:30    موضوع مطلب: در دام راهزنان... / لَوَر کردن پاسخ همراه با اعلان

در دام راهزنان...

لَوَر کردنlavar-kerd-an: حمله و غارت ناگهانی دزدان و راهزنان در قدیم که به آن «لخت کردن» هم می گفتند.

گذشته های نه چندان دور، زمانی که مردم در قلعه زندگی می کردند، امنیت کشور بسیار پایین بود و به اصطلاح مردم علی آباد دزد و دزد برد Doz – o – doz - bord بیداد می کرد. هر کسی دستمالی به صورت می بست و به جمع راهزنان اطراف آبادی می پیوست. افرادی هم از درون آبادی، برای دزدان، مخفیانه آب و آذوقه می بردند و به قول معروف، شریک دزد بودند و رفیق قافله.

مردم نگون بخت برای جمع آوری هیزم، سقز، بنه، جاشیر، کنگر و دیگر نیازمندیهایشان به کوه های اطراف و جنگل ارسنجان می رفتند. هراس و اضطراب حضور سنگین دزدان بر دل همه چیره بود و هر لحظه انتظار می کشیدی که دزدان از پشت درختان بنه یا آن سوی تخته سنگی به بیرون بیایند و ...

گاهی این کابوس دهشتناک ردای واقعیت می پوشید و ناگهان دزدی با فریاد کور شو - کور شوKūr - šo

به سراغ شان می آمد و به اصطلاح، دزد آنها را می زد.آسمان برایشان تیره و تاره می شد و دزد ها - که از این به بعد باید آنها را «حسن« صدا می زدی - آنها را به صف می کردند و به مقر و جایگاه خود می بردند. همه را گرداگرد هم جمع می کردند و چادر یا جامه ای بر سرشان می افکندند تا مانع دیدنشان شوند. گرداگردت تاریکی بود و حبس و لگدهای گاه و بیگاه حرامیان و فحش و دشنام و کور شو کور شو که نثار کسی می شد که می خواست از سوراخ پارچه دزدان را یواشکی دید بزند و پی به هویت شان ببرد. گاهی هم صدای دلنگ دلنگ زنگوله ی گله هایی شنیده می شد که حرامیان از کمرکش کوه ها راهی بازار فروش شان می کردند. دزدها به سید ها و یا کسانی که به نشانه ی تظاهر به سادات بودن، دستمالی سبزرنگ بر سر یا شالی سبز رنگ بر میان قد خود می بستند؛ به حرمت یا از ترس جد آنان،احترام می گذاشتند و آنها را از غارت معاف می کردند.

دریغا انصاف که مردمان این زمانه، به اندازه ی دزدان قدیم هم بویی از آن نبرده اند!اما برای افراد عادی قضیه بسیار تفاوت داشت.حرامیان تمام دارایی مردم فلک زده، حتی طناب مخصوص بستن هیزم و گیوه و ملکی مردم را هم می گرفتند و آنها را تا شب نگه می داشتند و وقتی هوا تاریک می شد، تشنه و گرسنه و بی کفش و پای پوش و چراغ، رها می کردند تا به خانه برگردند و با تهدید و ارعاب این جملات را در گوش مال باختگان تکرار می کردند که : « ما همیشه در همین کوه ها و دشت های اطراف هستیم. شتر دیدید ندیدید.وگرنه دیری نخواهد پایید که همدیگر را ببینیم و گذر پوست دوباره به دباغخانه می افتد» بینوایان دزد زده هم مجبور بودند مسافت حداقل 10 کیلومتری جنگل و کوه تا قلعه را با پای برهنه و بر روی خار و خاشاک و ترس از حمله ی حیوانات درنده و گزش مار و عقرب، تا قلعه بپیمایند. مصیبت زمانی چند برابر می شد که پای کهنسالی در میان بود و از قضای روزگار این کهنسال بینوا معتاد به گل خشخاش و از موعد دیدارش با این گل فرحناک هم دیری گذشته بود.فراق از گل خشخاش و خمار بر چهره بشاش ظاهر می شد و دیگر نای راه رفتن نداشت می بایست او را نیز به دوش می کشیدند.

چه راه دور

چه پای لنگ ...

منبع:
تنها کاربران عضو سايت قادر به مشاهده لينک ها هستند.
عضويت در سايت / ورود به سايت

بازگشت به بالا

رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي ارسال ايميل بازديد از سايت ارسال كننده مطلب
تشکرهاي ثبت شده از ايجاد کننده تاپيک :
 
تمامي مطالب ارسال شده:   
ارسال موضوع جديد   پاسخ به اين موضوع   ارسال تشکر

   روستاهاي ايران صفحه اول انجمن -> قصه ها و اشعار فارس

زمان پيشفرض سايت: ساعت گرينويچ + 3.5 ساعت
صفحه 1 از 1
  
نام کاربري:      کلمه عبور:     

~ يا ~
عضويت در سايت

  


 


Powered by phpBB © 2001, 2008 phpBB Group
فروشگاه فرش احمدی
تهران هاست
 تبلیغات در سایت روستاهای  ایران