روستاهای ایران: تالار گفتمان

روستاهاي ايران :: نمايش موضوعات - هیزم رفتن

هیزم رفتن

 

ارسال موضوع جديد  پاسخ به اين موضوع   ارسال تشکر 

   روستاهاي ايران صفحه اول انجمن -> صنایع و مشاغل روستایی فارس

نمايش موضوع قبلي :: نمايش موضوع بعدي  
نويسنده پيغام

musaaskari
کاربر ویژه

وضعيت: آفلاين
27 تير ماه ، 1390
تعداد ارسالها: 6429
امتياز: 1929860
تشکر کرده: 1
تشکر شده 48 بار در 46 پست


ارسالارسال شده در: جمعه، 29 شهريور ماه ، 1392 20:35:09    موضوع مطلب: هیزم رفتن پاسخ همراه با اعلان

هیزم رفتن

هیزُّم[1]

قدیم ها که خبری از نفت و گاز و برق و ... نبود، مردم برای پخت و پز و گرمایش، از جنگل و کوه های اطراف، هیزم می آوردند و می سوزاندند. اول، برای پخت و پز از پشکل و تپاله چارپایان و سوزاندن آنها ایجاد گرما می کردند.برای روشنایی هم از چراغ موشی[2] استفاده می کردند. از در دکان کمی نفت می خریدند و درون مخزن چراغ موشی می ریختند و برای مدتی کفایت می کرد.

در سراسر سال، مردم به هیزم می رفتند و در هر اوشه[3]، یک تا دو خانه[4] برای انباشتن هیزم برای سر سیاه زمستان در نظر گرفته می شد.هیزم رفتن در گذشته به دو صورت بود: برخی که مال[5] داشتند، با مال می رفتند و برخی هم که مال نداشتند، هیزم کوله ای[6] می رفتند. ما[7] که 12-10 سال بیشتر نداشتیم، یه بیله[8] می شدیم. شب قبل از خوابیدن بند[9] مون رو بالای سرمان می گذاشتیم. هوا که روشن می شد، بند را بر می داشتیم و همدیگر را خبر می کردیم تا به سمت جنگل ارسنجان برویم. به در قلعه که می رسیدیم، دروازه بان را بیدار می کردیم تا در بزرگ قلعه را برای مان باز کند. هر کس هم از بیرون می خواست وارد قلعه شود، با دادن نشانه ای به دروزاه بان، وارد می شد.

از قلعه که خارج می شدیم، در مسیر، پشت سر هم راه می رفتیم و با هم آواز می خواندیم. نفر اول دسته می گفت:« پا ور دار که پا اومه»[11] و بقیه پاسخ می دادند: « زنجیرکش شا اومه»[12] به جنگل که می رسیدیم، شاخه های نسبتا کلفت و خشک را می شکاندیم.برخی اوقات چون ساعت نبود، روشنایی مهتاب را روشنایی دم صبح حدس می زدیم و وقتی به جنگل می رسیدیم، می فهمیدیم اشتباه کرده ایم و هنوز تاریک است. در این وضعیت آتش می کردیم تا چشممان ببیند. ارّه بسیار کم بود و کسانی که مال داشتند، ارّه را در کمر بنه[13] می گذاشتند و از کنّه[14] می بریدند و سوار بر خر و گاو می کردند و می بردند. اما ما که ارّه و مال نداشتیم، هیزم های خشک را می شکاندیم و دسته بندی می کردیم و با بند می بستیم و بوته ای می کندیم و روی کمرمان می گذاشتیم[15] و پس از آن هیزم بسته شده را بلند می کردیم و به کول می کشیدیم. بوته را می گذاشتیم تا کمرمان را زخمی نکند. گاهی وقتها هم در زمستان و برف انداز[16] که بود به هیزم می رفتیم و برف ها را کنار می زدیم تا هیزم پیدا کنیم.

وقتی هیزم را به دوش می کشیدیم، در سراشیبی ها و وقتی که یک نفر سختش می شد و می خواست استراحت کند، از ترس آنکه عقب نیفتد با صدای بلند می گفت: « هُی[17] حضرات! کازنی[18] بزنین» وقتی که توجه نمی کردند دوباره همان شخص می گفت « می خوام فحش بدما». گاهی گوش می کردند و کازنی می زدند و گاهی هم که گوش نمی کردند، ، همان شخص می گفت: « ننه اش که کازنی نزنه»[19] با شنیدن این جمله ی توهین آمیز و رکیک، همه کازنی می زدند.

پیش از ظهر از هیزم به خانه بر می گشتیم. دم در، دروازه بان قلعه می گفت سهم دروازه بان را بدهید و هر کس مقداری هیزم به دروازه بان می داد. برخی که وضعیت مالی نامناسبی داشتند، کوله ی هیزم خود را به دیگران به صورت مبادله ی پایاپای کالا به کالا می فروختند. کسانی هم که نیاز به پول نداشتند، هیزم ها را برای زمستان در خانه ذخیره می کردند.

هیزم را برای پخت و پز در اجاق خانه می انداختیم. دود از راه دودکش بخاری به بالا می رفت و خرگ[20] را بیرون می کشیدیم و روی آن پخت و پز می کردیم.

[1] hizzom

[2] Čerāq – mūš-ēنوعی چراغ فتیله دار با مخزنی فلزی و گاهی شیشه ای و یک حباب محافظ فتیله در برابر باد از جنس شیشه

[3] owšeحیاط

[4] xāneاتاق

[5] Māālخر، گاو، قاطر و اسب

[6] Hēzzom – e – kūle –yهیزمی که با به دوش کشیدن و با به کول حمل کردن از جنگل و کوه به خانه می آوردند.

[7] حاج غلام هاشمی:زاده به سال 1315 خورشیدی

[8] Beyleگروهی

[9] Band: ریسمان، که به کمک آن هیزم های شکسته شده را می بستند و به دوش می کشیدند.

[10] Bowoپدر، بابا

[11] Pā – var – dār – ke – pā – ūmeپایت را بردار که پای نفر بعدی پشت پایت نخورد

[12] Zanjēr – kaš – e – šā – ūmeدسته ی زنجیر کش شاه آمد

[13] Baneدرخت بنه، پسته ی وحشی

[14] Konneکُنده

[15] برای جلوگیری از آسیب رساندن چوبهای تیز به بدن

[16] Barf – ennāzبارش سنگین برف

[17] Hoyهای، آهای

[18] Kāzanēحالت نیم خیز در زیر بار هیزم ایستادن به منظور استراحت کردن.

[19] Nana – š – ke – kāzanē – nazaneمادرش کسی که کازنی نزنه فلان باد، یک فحش بود.

[20] Xorgاخگر، زغال برافروخته



منبع:
تنها کاربران عضو سايت قادر به مشاهده لينک ها هستند.
عضويت در سايت / ورود به سايت

بازگشت به بالا

رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي ارسال ايميل بازديد از سايت ارسال كننده مطلب
تشکرهاي ثبت شده از ايجاد کننده تاپيک :
 
تمامي مطالب ارسال شده:   
ارسال موضوع جديد   پاسخ به اين موضوع   ارسال تشکر

   روستاهاي ايران صفحه اول انجمن -> صنایع و مشاغل روستایی فارس

زمان پيشفرض سايت: ساعت گرينويچ + 3.5 ساعت
صفحه 1 از 1
  
نام کاربري:      کلمه عبور:     

~ يا ~
عضويت در سايت

  


 


Powered by phpBB © 2001, 2008 phpBB Group
كه مازندران شهر ما ياد باد
فروشگاه فرش احمدی
تهران هاست
 تبلیغات در سایت روستاهای  ایران