روستاهای ایران: تالار گفتمان

روستاهاي ايران :: نمايش موضوعات - عبرت! / داستان

عبرت! / داستان

 

ارسال موضوع جديد  پاسخ به اين موضوع   ارسال تشکر 

   روستاهاي ايران صفحه اول انجمن -> قصه ها و اشعار بوشهر

نمايش موضوع قبلي :: نمايش موضوع بعدي  
نويسنده پيغام

musaaskari
کاربر ویژه

وضعيت: آفلاين
27 تير ماه ، 1390
تعداد ارسالها: 6429
امتياز: 1929860
تشکر کرده: 1
تشکر شده 48 بار در 46 پست


ارسالارسال شده در: جمعه، 5 مهر ماه ، 1392 18:01:14    موضوع مطلب: عبرت! / داستان پاسخ همراه با اعلان

عبرت! / داستان


شهق …شهق…شهق این صدای ترکه بردلی بود که از زیر چندل سقف از کنار گوش آخوند وززه می داد و مثل صاعقه عاد و ثمود بر رچ پای مجید فرود می آمد.

مجید را دل بالا وسط مکتب خوابانده بودند. پاهایش فیتیله پیچ بین دست های پهن و انگشتهای دراز خدر، رو به بالا محکم قلف شده بود.

خلیلو هم که از همه گپ تر بود، دست های مجید را از دو طرف به زمین چسبونده بود و در حالی که با کنده زانو به سینه او فشار می داد، اراده هر گونه حرکت را از او سلب کرده بود .

آخوند دست ها را تا بن کول بالا می برد و در حالی که دندون کریچک می کرد ، می شمارد …نود و سه … نودو چهار…. و بردل را همچنان فرود می آورد . مجید که صدایش را از پدربزرگش به ارث برده بود، مثل کرمجی چنان غاره می داد که در و دیوار مکتب می لرزید و شل از سوراخهای بیلیوی سقف می ریخت ولی آخوند به شمارش ادامه می داد و غاره مجید از صدای بچیل هم برایش کمتر بود .

خی دو سر خن، جیم دو زیر جن، کف کوفی ، تبت یدا…مغضوب علیهم…من شر ما خلق…وللضالین …. ختم الله… صدای بچه های مکتب بود که مثل غناهشت ده تا لیله گنز لولو که جیل آمده باشند ، پس زمینه صفیر ترکه و ناله های جانسوز بوا……..بوای مجید می شد.

صدای مجید لنگ و لنگ تر شد. هنگه ای داد، شاید داشت از زندگی نا امید می شد. آخرین هناسک خود را کشید و مزرنگ چشم هایش رو هم خوابید.

خدر و خلیلو، مجید را مثل بریده ی الوردی از مکتب بیرون بردند و کنار در، روی سبخ ها ، زیر آفتاب رها کردند.حقش بود. آخه مجید درسش را حاضر نکرده بود

بچه ها مثل مرغ هایی که مار توی کدوکشان رفته باشد جرئت جنب خوردن نداشتند نگاهشان را همچنان به دفتر ها و عمه جزء هایشان میخکوب کرده بودند و چه بلد بودند و یا نبودند غوم غوم می کردند و لوله می خوردند.

*

من با ابریم همدرس بودیم. بعد از سه روز هنوز با هوالفتاح العلیم مشکل داشتیم،

آخوند با قلم تنجی توی صفحه اول دفتر بیست برگی که مادرم با سوزن جوال دوز آن را با تریش زیادی هفپاتلون برادرم ته بندی کرده بود، برایم هوالفتاح العلیم و بسم الله الرحمن الرحیم نوشته بود..و من چون با انگشتان تفی ورق زده بودم هوی هوالفتاح العلیم چر کرده بود و فقط سایه ای از آن مانده بود.

گر چه ما آدم های ذهن کوری نبودیم و سه روز از آمدنمون به مکتب می گذشت ولی هنوز چیزی یاد نگرفته بودیم .

آخوند، درس بچه ها را یکی یکی می پرسید و حلو می آمد و هرکس را یه جوری ادب می کرد . از کمتر کسی راضی بود . قدم به قدم داشت به ما نزدیک ترمی شد. با هر فدمش قلب ما تند و تند تر می زد ، رنگمان از سیاه سوختگی به زردی و از زردی به سفیدی می گرایید. خودمان تیک دماغمان را می دیدیم که چطور مثل تیت بالو سفید می شد.

.

ترکه هنوز گرم بود

- بخون بینیم عبدو! چیزی یاد گرفته ی یا نه ؟

- بسم لاه رهمن …

- بسو که سی خوت !

هنوز رهیم من تمام نشده، بردل محکم بر فرق سرم فرود آمد.

- تو بخون ابریمو بینیم چه غلطی می کنی؟!

- هول فتالیم…

شهق… سه تا بردل پیاپی بر سر و کول ابریم نازل شد.

- خفه واوه ! سی چه بلد نمی کنی خونه خراب!؟ شهق…

ابریم ترس و گریه را دردلش کلمب کرد ، زهره اش ترکیده بود و نفسش در نمی آمد.

قطرات اشک بر گونه ی ابریم طره ای درست کرده بود و غر هایی را که از دیروز روی صورتش مانده بود ،تا خچک او پایین می آورد و آدم را به یاد جای چرخها ی پیکابی که از تو مسیله رد شده بود می انداخت .

- صووا …اگه… بلد… نبشین…. مثل مجیدو سرتو میارم!

مراعاتمان کرد و از ما رد شد . ابریم که دنیا دور سرش می چرخید ، به بهانه اجابت مزاج آخوند ادب گرفت و رفت دم دریا و با کند پا سلاری درست کرد و رو به گاف نشست و در حالی که نومیدانه آینده خود را مرور می کرد. حاجت خود را قضا نمود. .یه کم راحت شد. وقتی برگشت مکتب داشت تعطیل می شد

- بیشی گمآوین ، حیف خوشکول که سی شما جونمرگا هادن!

بچه ها بززه و زهره به زهره ی قرآن ها و دفترهایشان را تو قولغ پیچیدند ، زدند زیر چلشان و آهسته از مکتب خانه بیرون رفتند.

آخوند سیگار اشنو از جیبش در آورد .خرر… خررر.. خرررر…هفت هشت بار کبریت کشید ، دود گوگرد کبریت قیچی نشان فضای مکتب را که همه جا سیاه دیدک گرفته بود پر کرد

منبع:
تنها کاربران عضو سايت قادر به مشاهده لينک ها هستند.
عضويت در سايت / ورود به سايت


بازگشت به بالا

رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي ارسال ايميل بازديد از سايت ارسال كننده مطلب
تشکرهاي ثبت شده از ايجاد کننده تاپيک :
bmf(جمعه، 19 مهر ماه ، 1392 20:21:02),  
تمامي مطالب ارسال شده:   
ارسال موضوع جديد   پاسخ به اين موضوع   ارسال تشکر

   روستاهاي ايران صفحه اول انجمن -> قصه ها و اشعار بوشهر

زمان پيشفرض سايت: ساعت گرينويچ + 3.5 ساعت
صفحه 1 از 1
  
نام کاربري:      کلمه عبور:     

~ يا ~
عضويت در سايت

  


 


Powered by phpBB © 2001, 2008 phpBB Group
كه مازندران شهر ما ياد باد
فروشگاه فرش احمدی
تهران هاست
 تبلیغات در سایت روستاهای  ایران