روستاهای ایران: تالار گفتمان

روستاهاي ايران :: نمايش موضوعات - هدیه ای به رنگ خون/داستان

هدیه ای به رنگ خون/داستان

 

ارسال موضوع جديد  پاسخ به اين موضوع   ارسال تشکر 

   روستاهاي ايران صفحه اول انجمن -> قصه ها و اشعار اصفهانی

نمايش موضوع قبلي :: نمايش موضوع بعدي  
نويسنده پيغام

blabadiyon
کاربر ویژه

وضعيت: آفلاين
5 خرداد ماه ، 1392
تعداد ارسالها: 112
امتياز: 476500
تشکر کرده: 5
تشکر شده 4 بار در 3 پست


ارسالارسال شده در: چهارشنبه، 10 مهر ماه ، 1392 16:48:38    موضوع مطلب: هدیه ای به رنگ خون/داستان پاسخ همراه با اعلان

هدیه ای به رنگ خون

داستانی که زیر پوست این روزگار هر روز و شب اتفاق می افتد .

مرادعلي در تاريك‌نايِ قنات، غوطه‌ور در چاهِ وَيلي كه در درونِ خود كنده بود، كُلنگ مي‌زد و با هر فراز-و-فرودِ دو دمِ تيزِ خود در آن چاهِ نمور، احساس مي‌كرد چاهِ وَيلِ درون‌اَش گودتر و گودتر مي‌شود. در درونِ خود گير افتاده بود و به سختي نفس مي‌كشيد. اما نمي‌توانست. كه نبايد دست از كار مي‌كشيد. روزهاي زيادي را با شاديِ اين تنها شانسِ خود لحظه به لحظه پشتِ سر گذاشته يود. نمي‌خواست بایستد و اين قصرِ زيباي آرزوهاي اَش را فرو ريخته ببيند...


خراب شدنِ قناتِ كهنه، فرصتي شده بود تا براي كندنِ قنات جديد اولين كسي باشد كه آستين‌ها را بالا بزند و بي چون-و-چرا و بي بحثِ كم-و-زيادِ دستمزد اَش، دو دمِ خود را بردارد و گام به گودي نشان شده براي قناتِ جديد بگذارد. او به اين كار احتياج داشت. خرجي اهل-و-عيال به كنار، به او قول داده بود. به سپهر. پسرك چشمان اَش برق مي‌زد وقتي مرادعلي به لبخندي تأييدوار، دل گرم اَش كرده بود كه امسال، جايزهِ شاگرد اوليِ او، دوچرخه‌اي باشد كه پشتِ ويترينِ مغازه‌ي ميرزا براي سپهر عشوه‌گري مي‌كرد و او هر روز هر طور شده راه اَش را براي ديدنِ آن كج مي‌كرد مبادا كسي ديگر بخرد اش. مرادعلي مي‌دانست. مطمئن بود به اولي سپهر. سالهاي قبل بي حرفي از جايزه و دوچرخه، سپهر شاگرد اول شده بود. حالا ديگر جاي خود داشت ...

مرادعلي غوطه‌ور در افكارِ خود با شدتِ بیشتري ضربه ‌مي‌زد. خاك‌ها در تاريك‌ناي چاه به سرعت پَشَنگيده مي‌شدند به اطرافِ او. در برخوردِ تندِ تيزيِ دو دم با ديواره‌ي چاه به كورسوي نوري ته چاه روشن مي‌شد. عرق از بناگوشِ مرادعلي چكان چكان فرو مي‌ريخت، طوری که عرق‌گير اش را غرقاب كرده بود. اما مرادعلي - سنگ قلاب شده در چرخ-و-واچرخِ اتفاقاتِ اين روز‌هاي گذشته كه به سالي مي‌مانست دور و دراز، بي‌امان ضربه مي‌زد. انگار قصد داشت همين امروز كار را يكسره كند...

«هوي مرادعلي، هوي! چه مي‌كني آن پايين؟! نكُش خودت را!» اوس جليل ايستاده بر گلوگاهِ چاه و از لابلاي چرخِ افراشته بر تنگناي آن فرياد برآورد: «تمام مي‌شود آخر. چه حرص داري؟ امروز نشد فردا. فردا هم روزِ خدا ست بنده‌ي خدا. بس است ديگر. بس است. حواست كجا ست؟ بيا بالا وقتِ چاشت است. بيا ديگر ... »

مرادعلي به خود آمد. دست از كار كشيد. دو دم اش را ميخي مانند به ته گودي چاه كوباند تا دمِ تيز ديگرش به هوا باشد. پاهاي اش را حمايلِ ديواره‌ي چاه كرد و پشت‌اش را به سمتِ ديگرِ چاه چسباند. تشتي وار ته چاه آرام گرفت. سیگار اش را همان جا گیراند. چشمان اش را بست. دودِ سیگار اش را قُلاج می کرد. افكار اش بريده بريده دم به دم او را به جايي مي‌برد. يك آن خودش را جلوي مغازه‌ي ميرزا ديد. از به ياد آوردنِ قيافه ميرزا چِندش اش مي‌شد. قامتي كوتاه و خپل با چشماني ريز و دماغي قلابِ ماهي مانند. ميرزا آدمي جماعت را اطرافِ دكان اش بيشتر شبيه اسكناس مي‌ديد تا چيز ديگري. «آ ميرزا دوچرخه را به جند مي‌فروشي به ما؟ چشم اين ته تاغاري – سپهر را مي‌گويم، پي اَش است. راست اش را بخواهي قول هم داده ام!» ميرزا دستي بر ريشِ ناموزن اش كشيد و تسبيحِ رنگ-و-رو رفته‌اش را در دست ديگر چرخاند: «مرادعلي جان قابل دارِ شما نيست. ببر پيشكشي براي پسرت!» مرادعلي اين پا آن پا كرد: «تعارف بردار نيست آ ميرزا. به چند؟» ميرزا از پشت دخل به كنارِ دوچرخه آمد: «اين هم چون شمايي به 120 هزار تومان». مرادعلي درنگ كرد: «چه خبر است ميرزا؟ اين دو تكه آهن‌پاره مگر زير و بم‌اش چقدر مي‌ارزد كه اين قيمت را هوار كرده‌اي روش؟!» ميرزا زيرچشمي نگاهي به مرادعلي انداخت: «مرادعلي جان، فداي قد و بالايت شوم. اين دو تكه آهن پاره كه مي‌گويي خارجكي است. از آن ورِ آب آورده اند. خُب گران است ديگر...»

مرادعلي به فكر فرو رفته بود. «اگر بتوانم چاه‌ قنات را سه ماهه به هم آورم و كمي قناعت پيشه كنم در خرجي خانه، شايد بشود جور اش كرد. شده از شكمِ خودم هم بزنم، سپهر را نااميد نمي‌كنم. يعني كه طاقِ چنين كاري را ندارم! پسرك بعدِ عمري خواستي داشته ...»

«مرادعلي هوووي ... وَخي بيا بالا عمو. جَخ نشسته‌اي و با خودت مجلس گرفته‌اي؟! بيا بالا ديگر.» صداي پرتحكمِ اوس جليل، نشان مي‌داد كه عصباني شده باشد. مرادعلي به خود آمد. ديگر جاي درنگ نبود. حال-و-وقتي بود تا اوس جليل او را بگيرد به بادِ فحش! روشنایی سیگار اش را به سینه ی خاک چسباند و از جا برخاست. نمِ آب را زير پاي اش حس مي‌كرد. خاكِ لَزج شده بيش از معمول مي‌چسبيد به كفِ پا. نشاني از آبِ زياد. شايد به نيم روزي بيش ضربه زدن نمانده بود تا كار تمام شود. اوس جليل هم از دَول‌هاي گِل‌آبي كه مرادعلي مي‌فرستاد مدام بالا، شصت‌اش خبردار شده بود و آن روز مدام مي‌گفت: بجنبيم، امروز كلك كار را كنده‌ايم.

مرادعلي پا در چاله-پله‌ي آخر و دست در چاله-پله‌ي بالاتر گذاشت تا خود را بالا بكشد. در كش-و-واكش به بالاي چاه، دوباره خود را جلوي مغازه‌ي ميرزا ديد: «آ ميرزا به سلامتي همين روزها دستمزدِ آخرم را كه بگيرم، مي‌آيم به خدمت اَت براي آن دوچرخه. مي‌داني كه. قول اَش را به سپهر داده اَم. دوباره شاگرد اول شد خُب.» ميرزا لبخندِ خشكي بر لب داشت: «مباركا مرادعلي، مباركا! بارك الله به سپهر جان. دامادي اَش را ببيني مرادعلي. حالا پول به اندازه جمع كرده‌اي ديگر؟!» نيش‌خندِ ميرزا كام مرادعلي را تلخ كرد. «ها بله آ ميرزا. به هر زحمت و جان كندني بود، جور اش كردم. قنات هم حال-و-دمي ست تا به آب برسد و كار من تمام. آن وقت با پولِ آخرش مي‌آيم به خدمتت. هماني كه گفته بودي دارد جور مي‌شود. چطور مگر؟»

ميرزا پشت كرد به مرادعلي و چرخيد پشتِ دخل: «آن كه مال آن روز بود عمو. امروز توفير دارد مرادعلي. توفير دارد!» مرادعلي هاج-و-واج به ميرزا نگاه كرد: «يعني كه چه؟ مگر فرق كرده؟ دوچرخه كه همان است. مشتريِ اول-و-آخرش هم كه من هستم. گفتي به 120 هزار تومان. من هم ...»

ميرزا بي توجه به مرادعلي پول‌هاي دخل را مي‌شمرد: «اي آقا. مرادعلي جان تو انگار خوابي ها. مانده‌اي تهِ آن چاه و از دنيا بي‌خبري! آن كه گفتم مال آن روز بود. يادت باشد گفتمت اينها خارجكي ست. جنسِ خارجي هم بندِ دلار است. بالا و پايين زياد دارد. از تو چه پنهان دلار شده سوبل. حالا من گُلِ روي تو فقط دوبل گذاشته‌ام روي قيمت، نه سه برابر! به نظرم منصفانه هم باشد. نه؟!» صورتِ مرادعلي به قرمزي زد: «انصافت كجا ست مرد؟ تو كه اين دوچرخه را از پارسال اينجا داري. اين كه گران نشده. دوچرخه‌ي بعدي را كه آوردي، تو هم به نرخِ روز بفروش.» ميرزا از نوِكِ بينيِ كج و معوج اش به مرادعلي زُل زد: «حرف‌ها مي‌زني مرادعلي. پس بفرماييد من ضرر بدهم. پولِ عمه‌ي شما بوده اين يكسال پشت اين ويترينِ دكانِ من خاك مي‌خورده؟! اگر رفته بودم دلار خريده بودم كه الان پول ام شده بود سه پشت. چه توقع‌ها داري مرادعلي. خرج-و-برجِ مغازه را من مي‌دهم يا تو؟!» كلامِ مرادعلي به سكته افتاد –درمانده شده بود. «آخر ... آخر آ ميرزا. من ... من روي اين پول كلي حساب باز كرده ام. به سپهر ... به سپهر قول داده ام. من يك مقنیِ ساده‌ام. كي ديگر كارِ تازه پيش بيايد تا اين پول را جور كنم. تازه از كجا معلوم آن روز دوباره مالِ شما دوبل نشده باشد ... ما مردم خودمان هم به خودمان رحم نمی کنیم! نخواه كه اميد طفل ام را نااميد كنم. نخواه آميرزا ...» ميرزا رخ به رخ مرادعلي شد: «همين است كه مي‌بيني. 240 هزار تومان و بس. مگر من به سپهر تو قول دادم كه حالا جور بكشم. اصلاً تو كه حسابِ نقدِ امروزت را هم نداري، كي گفته وعده‌ي نسيه‌ي فردا را بدهي. آن هم به يك علف-بچه؟!»

مرادعلي عصباني شده بود. صداي كورچ-كورچِ دندان‌هایش را ميرزا به وضوح مي‌شنيد. خون خون اش را نمي‌خورد. ميرزا چند قدمي به عقب نشست. مرادعلي به اختيار نبود. احساس مي‌كرد دست اش را بايد بالا ببرد و با تمام توان اش بخواباند بيخِ گوشِ ميرزا. اين اقلِ كاري بود كه از عهده اش بر مي‌آمد. هر چه بادا باد. دستِ چپ اش بي اختيار بالا رفت ...

«مرادعلي چكار مي كني؟ بگير خودت را مرد. چرا دست ات را ول كردي. خداي من برس به داد. مرادعلي .. مرادعلي ...» . فریادِ اوس جلیل مرادعلي را به خود آورد. خود را آويزان بر لبه‌ي چاه يافت كه سكندري مي‌‌خورد. دستِ راست اش بندِ پله پاييني بود و يك متري با لبه‌ي چاه فاصله داشت. تلاشِ بي امان او براي دست اندازي به پله‌ي بالا بي‌فايده بود. در چشم بر هم زدني مرادعلي بي‌اختيار به دورِ خود اش به سانِ عنكبوتي پيچ ‌خورد و تمامِ سنگينيِ تنه‌ي بلند اش هوار شد روي دستِ راست. به درنگي، دستِ راست اش فرو لغزيد و رها شد. مرادعلي چون سنگي كه بر چاهي اندازي، به ديواره‌هاي چاه مي‌خورد و در پنج ضربه‌ي پي در پي به ديواره، با صدايي مهيب از پشت بر كفِ گودي چاه افتاد و صداي خش‌داري به كوتاهي برخاست: «مادر!»

اوس جليل باور اش نمي‌شد آنچه را مي‌ديد. مرادعلي بي‌جان قوس شده در انتهاي چاه و برقِ تيزي نوكِ دو دمِ او بر روي سينه‌اش چشم را مي‌آزرد. فواره‌ي خون بود كه از سينه‌اش بالا مي‌زد در كور سوي چراغ زنبوري تهِ چاه. فواره‌اي سرخ از رنجي كه برده بود ....
تنها کاربران عضو سايت قادر به مشاهده لينک ها هستند.
عضويت در سايت / ورود به سايت

نوشته ی دوست عزیزم: مجید رجبی -بادافشانی


_________________
یا حق

بازگشت به بالا

رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي
تشکرهاي ثبت شده از ايجاد کننده تاپيک :
 

bmf
کاربر جدید
کاربر جدید

وضعيت: آفلاين
16 خرداد ماه ، 1391
تعداد ارسالها: 5
امتياز: 1104880
تشکر کرده: 2
تشکر شده 1 بار در 1 پست

محل سكونت: تبریز

ارسالارسال شده در: يكشنبه، 21 مهر ماه ، 1392 21:57:11    موضوع مطلب: ديگران را دوست بدار پاسخ همراه با اعلان

از انسانها غمی به دل نگیر؛ زیرا خود نیز غمگین اند؛
با آنکه تنهایند ولی از خود می گریزند زیرا به خود و به عشق خود و به حقیقت خود شک دارند؛
پس دوستشان بدار ،
اگر چه دوستت نداشته باشند

بازگشت به بالا

رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي ارسال ايميل بازديد از سايت ارسال كننده مطلب
تمامي مطالب ارسال شده:   
ارسال موضوع جديد   پاسخ به اين موضوع   ارسال تشکر

   روستاهاي ايران صفحه اول انجمن -> قصه ها و اشعار اصفهانی

زمان پيشفرض سايت: ساعت گرينويچ + 3.5 ساعت
صفحه 1 از 1
  
نام کاربري:      کلمه عبور:     

~ يا ~
عضويت در سايت

  


 


Powered by phpBB © 2001, 2008 phpBB Group
فروشگاه فرش احمدی
تهران هاست
 تبلیغات در سایت روستاهای  ایران