روستاهای ایران: تالار گفتمان

روستاهاي ايران :: نمايش موضوعات - قصه پادشاه و قلندر

قصه پادشاه و قلندر

 

ارسال موضوع جديد  پاسخ به اين موضوع   ارسال تشکر 

   روستاهاي ايران صفحه اول انجمن -> قصه ها و اشعار کرمان

نمايش موضوع قبلي :: نمايش موضوع بعدي  
نويسنده پيغام

musaaskari
کاربر ویژه

وضعيت: آفلاين
27 تير ماه ، 1390
تعداد ارسالها: 6429
امتياز: 1929860
تشکر کرده: 1
تشکر شده 48 بار در 46 پست


ارسالارسال شده در: پنجشنبه، 28 آذر ماه ، 1392 22:36:55    موضوع مطلب: قصه پادشاه و قلندر پاسخ همراه با اعلان

قصه های قدیمی روستای سورگ آباد / قلعه گنج

نوشته شده توسط : محمد طه پایند
این قصه را یکی از اهالی مسن روستا برایم تعریف کرده است.

(( قصه پادشاه و قلندر ))
روزي بود روزگاري در يك دياري پادشاهي قصر زيبايي داشت . روزي قلندري ( درويشي ) نزد پادشاه مي آيد و از او خواست كه قصر و بارگاهش را در راه خدا بدهد . پادشاه هم دست زن و بچه اش كه هر دو پسر بودند را گرفت و در بيابان منزل گزيد . شب كارواني كه در نزديكي آنها منزل كرده بود ، سر كاروان آنها يكي را نزد پادشاه فرستاد كه زنت را بما بده بعنوان دايه كه زني از ما وضع حمل مي كند ( بچه مي زايد ) پادشاه زنش را به آنها داد ، آنها زنش را با خودشان بردند و شاه گفت اين را دادم در راه خدا – پادشاه دست دو پسرش را گرفت و رفت و رفت در راه به رودخانه پر آبي رسيدند . يكي را گذاشت و دست ديگري را گرفت كه از رودخانه عبور كند . و آن پسرش را هم رودخانه برد – پادشاه گفت اين را هم دادم در دراه خدا و در پايين ، باغباني بچه را مي گيرد ،رفت كه آن يكي را بياورد آن را هم گرگ برده بود و در راه چوپاني پسر را از چنگال گرگ مي گيرد و پادشاه گفت اين را هم دادم در راه خدا . خلاصه شاه هر دو پسرش را نيز از دست مي دهد .
پادشاه رفت و رفت به شهري رسيد و آن شهر هم پادشاهش فوت كرده بود و عيال پادشاه مرحوم هم در آنجا بودند آنان مجلس گرفته بودند كه پادشاه تعيين كنند در همين موقع شاه رسيد و در گوشه اي از مجلس نشست . آنان براي تعيين شاه مرغ دولت را پرواز دادند ( مرغي كه روي سر هر كس بنشيند همان شاه است ) . آنها هر بار كه مرغ دولت را پرواز مي دادند روي سر همين شاه يا مرد غريب مي نشست ، همه اعتراض كردند كه چرا اين مرغ روي سر اين غريب مي نشيند و روي سر ما نمي نشيند ، آنها مدتي مرغ را در خانه زنداني كردند و بعد مرغ را آزاد كردند دوباره روي سر شاه نشست .
آنها شاه را در خانه زنداني كردند مرغ روي خانه نشست – به مجلس گفتند شاه همين است و اين جانشين است و شاه نيز حكومت را بدست گرفت و زن شاه فوت شده را گرفت و دستور داد كه سربازان همه جمع شوند و نگهباني مي خواهد . سربازان آمدند و خدمت مي كردند در همين موقع همان كاروان كه زن شاه غريب را برده بودند و چون اين كاروان كه رابطه تجاري و دوستانه با شاه فوت شده اين شهر داشتند در نزديكي شهر بار انداخته بودند و طبق معمول نزد شاه آمده و از شاه درخواست دو نفر سرباز بعنوان نگهباني اسباب و اثاث هايشان كردند ، شاه نيز دو نفر را براي نگهباني فرستاد از قضا كه هر دو برادر بودند و همديگر را نمي شناختند .
يكي از آن به دومي گفت : بيا بنشينيم و سرگذشتمان را براي هم تعريف كنيم . خلاصه بعد از تعريف سرگذشت هم – يكي از آنها گفت : من مادري داشتم كه كاروان آن را با خودش برد – آن يكي هم گفت من مادري داشتم و كاروان با خودش برد ، آن يكي هم گفت من برادري داشتم كه گرگ آن را با خودش برد و در راه چوپاني نجاتش داد – خلاصه همديگر را شناختند و در همين لحظه مادر نيز از داخل صندوق صدا مي زند مادرتان هم اينجاست و مرا نجات بدهيد . آنها مادرشان را نيز نجات مي دهند . رئيس كاروان به شاه شكايت مي كند كه سربازان اموال و وسايل ما را دزديده اند و شاه نيز سربازان را محاكمه مي كند ، سربازان ماجرا را تعريف مي كنند و شاه نيز با خبر مي شود و دستور داد كه كاروان را با سر دسته آنها نابود كنند و خلاصه شاه نيز در مقابل ثوابش به بارگاهش و زن و فرزندانش رسيد . و قصه ما تمام شد .

منبع:
تنها کاربران عضو سايت قادر به مشاهده لينک ها هستند.
عضويت در سايت / ورود به سايت

بازگشت به بالا

رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي ارسال ايميل بازديد از سايت ارسال كننده مطلب
تشکرهاي ثبت شده از ايجاد کننده تاپيک :
 
تمامي مطالب ارسال شده:   
ارسال موضوع جديد   پاسخ به اين موضوع   ارسال تشکر

   روستاهاي ايران صفحه اول انجمن -> قصه ها و اشعار کرمان

زمان پيشفرض سايت: ساعت گرينويچ + 3.5 ساعت
صفحه 1 از 1
  
نام کاربري:      کلمه عبور:     

~ يا ~
عضويت در سايت

  


 


Powered by phpBB © 2001, 2008 phpBB Group
كه مازندران شهر ما ياد باد
فروشگاه فرش احمدی
تهران هاست
 تبلیغات در سایت روستاهای  ایران