روستاهای ایران: تالار گفتمان

روستاهاي ايران :: نمايش موضوعات - دیو و درخت نارنج / لپوندان

دیو و درخت نارنج / لپوندان

 

ارسال موضوع جديد  پاسخ به اين موضوع   ارسال تشکر 

   روستاهاي ايران صفحه اول انجمن -> قصه ها و اشعار گيلان

نمايش موضوع قبلي :: نمايش موضوع بعدي  
نويسنده پيغام

musaaskari
کاربر ویژه

وضعيت: آفلاين
27 تير ماه ، 1390
تعداد ارسالها: 6429
امتياز: 1929860
تشکر کرده: 1
تشکر شده 48 بار در 46 پست


ارسالارسال شده در: شنبه، 4 مرداد ماه ، 1393 20:21:04    موضوع مطلب: دیو و درخت نارنج / لپوندان پاسخ همراه با اعلان

قصه ها یا نقل های لپوندان قدیم:

یکی از رسوم مردم اینجا قصه ها یا نقل های شبانه پدران ومادران برای فرزندان شان بود و بوسیله نقل داستانهای کهن هم شب های تاریک را که بواسطه نبود برق و تکنولوژی امروزی طولانی تر از اکنون بودند به خوبی وخوشی میگذراندند وهم اعتقادات و باورداشتهای خود را سینه به سینه به نسلهای بعدی منتقل مینمودند، در این قصه ها معمولا تفکرات وبرداشتهای مردم نسبت به مسایل مختلف بروز وظهور پیدا میکرد،یکی از آنها تصورآنهااز جهان یا نحوه استقرار و ابعاد زمین بود در بیشتر این قصه ها قهرمان داستان باید از دریا عبور میکرد یا به دریا میرسید واین نشان میداد که برای آنها آخر زمین به آب ودریایی بزرگ ختم میشد که بعد از آن برایشان ناشناخته بود.و همچنین موجوداتی از قبیل سیمرغ که مظهر خوبی و دیو مظهر بدی و زشتی بودند.و همچنین اعداد که معلوم میشود که عدد هفت دارای احترام خاصی بوده است.

نکته دیگری که از این نقلها میتوان فهمید این است که شب های لپوندان مخصوصا در پاییز و زمستان طولانی بوده است و کمترکودکی میتوانست شب را به نیمه برساند و بیدار باشد و برای همین در نقل هایی که مثالش را در زیر می آورم قهرمان داستان برای بیدار ماندن تا نیمه های شب مجبور بود دستش را بریده و در آن نمک بپاشد و پیداست شبی که از ساعت شش غروب شروع میشد باید نیمه شب آن چیزی حدود یازده شب بوده باشد.در اواخر دوره قبل از برق رسانی لپوندان نیز بیدار بودن برای شنیدن "قصه شب" ساعت ده رادیو که شنوندگان زیادی در لپوندان داشت و جای نقل را گرفته بود نیز مشکل بود.

حالا خلاصه ای از نقل "دیو و درخت نارنج" از نظرتان میگذرد:
نقل دیو و نارنج از سری نقلهای لپوندان شفت

پادشاهی هفت پسر داشت و برایش دختری به دنیا نمی آمد تا یک روزی که به خواسته خود رسید و صاحب دختری شدو به همین خاطر هفت شبانه روز جشن گرفت و شادیهای بسیار کرد .اما بشنوید از هفت پسر شاه که هرکدام دارای یک درخت نارنج بودند واز همان شبی که دختر بدنیا آمد هر شب یکی از میوه های درخت کم میشد و تا شب ششم این کار ادامه داشت که پسر کوچکتر عهد کرد که شب را بیدار بماند و ببیند چه کسی قصد دارد نارنجش را بدزدد و برای این کار دستش را برید و در آن نمک ریخت تا بتواند بیدار بماند و این کار را انجام داد و نیمه های شب با چیز عجیبی مواجه شد او دید که خواهر نوزادش خود را از گهواره باز نموده و تبدیل به دیو گردید و سراغ درخت نارنج رفت اما پسر امانش نداد و با شمشیری که داشت به طرفش حمله کرد و ضربه ای به دستش زد و دیو درحالی که انگشت کوچکش بریده شده بود در هوا ناپدید شد و از طرفی دیگر تبدیل به نوزاد شده درون گهواره رفته و با گریه هایش موجب بیداری شاه گردید .شاه که بیدار شد و این صحنه رادید و فهمید که پسر کوچکتر این کار را انجام داده او را از قصر بیرون کرد و صحبتهای پسر را که میگفت این دختر یک دیو است را باور نکرد و پسر مجبور شد اسب بادی خود را بردارد و دنبال لکه های خونی که از دیو بجای مانده بود راه افتاد و رفت و رفت تا به یک تخته سنگ بزرگی رسید که دیو زیر آن رفته بود تخته سنگ را برداشت و داخل چاه شد بعد از مدتی به یک دیو رسید که خوابیده بود دختری زیبا از او پرستاری میکرد دختر گفت این دیو ها هفت تا هستند و هر کدام از آنها یک دختر زیبا را اسیر کردند و الان اگر بیدار بشه تو را میکشه .اما مرد جوان گفت نترس و دیو را بیدار کن و وقتی دختر دیو را بیدار کرد آنها با هم نبرد کردند و مرد دیو را کشت و دختر را آزاد کرد و آنها به ترتیب همه دیو ها را کشتند تا دیو هفتمی که دختر هفتمی از همه آن دختران زیبا تر بود ان دختر به مرد گفت که این دیو با نبرد کشته نمیشود بلکه شیشه عمر دارد و جایش را به او گفت و مرد با شکستن شیشه عمر دیو به زندگی اش پایان داد وبه دختران گفت شما همینجا بمانید تا من بروم و برادرانم را بیاورم و هر کدام از شما همسر یکی از آنها خواهید بود و شما را از اینجا خارج کنم و به هفتمین دختر که از همه زیباتر بود گفت که تو هم مال من هستی .او این کار را کرد و برادرانش هم آمدند و از دیدن آن دختران عاشق آنها شدند ولی از اینکه زیباترین دختر مال برادر کوچکتر شده بود ناراحت بودند و در موقع خروج از چاه وقتی همه بیرون آمده بودند و فقط برادر کوچکتر که آخری هم بود خواست از چاه بالا بیاید طناب چاه را بریدند و مرد جوان باز به اعماق چاه افتاد و آنها سر چاه را بستند .مرد جوان که چاره ای نداشت باز در آن دنیای زیر زمین غمگینانه راه افتادو رفت و رفت تا خسته و کوفته زیر درختی نشست که به استراحت بپردازد و از فرط خستگی به خواب رفت بعد مدتی از سر وصدای زیاد بچه های سیمرغ که بالای درخت لانه داشتند بلند شد و نگاهی به پشت درخت نمود و دید اژدهایی برای خوردن بچه های سیمرغ از درخت بالا میرودبی درنگ تفنگش را برداشت و آن اژدها را کشت و از آن بالا به پایین انداخت و دوباره به خواب فرو رفت .مدتی گذشت و سیمرغ از راه دور نمایان شد و وقتی دید مردی زیر لانه او خوابیده قصد حمله و کشتن اورا کرد چون فکر کردکه اوست که بچه هایش را میخورد اما بچه های سیمرغ با سر وصدا به او علامت دادند که او جان آنها را نجات داده است و به مادرشان گفتند نگاهی به پشت درخت بیندازد .وقتی سیمرغ اژدهای مرده را دید برای تشکر از مرد جوان بالهایش را از بالای درخت به شکل سایبان برایش قرار داد تا او خوب بخوابد .وقتی مرد بعداز مدتی بیدار شد و سیمرغی را بالای سر خود دید ترسید و خواست دست به تفنگ ببرد که سیمرغ به او گفت که نترسد واین کار برای تشکر از او بوده است .و از او خواست که مشکل خود را به بگوید و قول داد که چون بچه های سیمرغ را از دست اژدها نجات داده و اژدها را کشته است به او کمک کند و مرد قصه خود را برای سیمرغ گفت و سیمرغ گفت که در جلوی راه مرد هفت دریا قرار دارد او باید از این آبی که جلوی انها قرار گرفته عبور کند و در اینجا مرد ناامید شد ولی سیمرغ گفت که این کار را برایش انجام میدهد بوسیله سیمرغ از روی هفت دریا عبور داده شد،تا بتواند به معشوقه خود برسد.اما شرط سیمرغ برای گذراندن مرد از دریا این بود که آنمرد گوشت و آب کافی بردارد ودر حین پرواز هرموقع طلب گوشت یا آب کرد به او بدهد واگر یکی از این دو کم بیاید او را از آن بالا به آب می اندازد،که اینچنین میشود که وقتی در آخرین لحظات سیمرغ تقاضای گوشت میکند در بساط مرد عاشق چیزی نمانده بود ومرد تیکه ای از گوشت پای خویش را میبرد و در دهان سیمرغ میگذارد اما سیمرغ که بوی گوشت آدمیزاد را حس کرده آن را در دهان خویش نگه میدارد تابه آنطرف آب میرسد واز این کار یعنی بریده شدن پای مرد ناراحت میشود وتیکه گوشت را به پای مرد میچسباند وبا آب دهان خویش کاری میکندکه از اول هم بهتر میشود. و بعد از گذشتن از این موانع مرد میبیند که به سرزمین خود رسیده است و به سراغ برادرانش میرود و ضمن نجات دختر مورد علاقه اش از برادران خود انتقام میگیرد.

منبع:
تنها کاربران عضو سايت قادر به مشاهده لينک ها هستند.
عضويت در سايت / ورود به سايت

بازگشت به بالا

رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي ارسال ايميل بازديد از سايت ارسال كننده مطلب
تشکرهاي ثبت شده از ايجاد کننده تاپيک :
 
تمامي مطالب ارسال شده:   
ارسال موضوع جديد   پاسخ به اين موضوع   ارسال تشکر

   روستاهاي ايران صفحه اول انجمن -> قصه ها و اشعار گيلان

زمان پيشفرض سايت: ساعت گرينويچ + 3.5 ساعت
صفحه 1 از 1
  
نام کاربري:      کلمه عبور:     

~ يا ~
عضويت در سايت

  


 


Powered by phpBB © 2001, 2008 phpBB Group
كه مازندران شهر ما ياد باد
فروشگاه فرش احمدی
تهران هاست
 تبلیغات در سایت روستاهای  ایران