روستاهای ایران: تالار گفتمان

روستاهاي ايران :: نمايش موضوعات - رویین دژ- به سوي رويين دژ (3)

رویین دژ- به سوي رويين دژ (3)

 

ارسال موضوع جديد  پاسخ به اين موضوع   ارسال تشکر 

   روستاهاي ايران صفحه اول انجمن -> قصه ها و اشعار خراسان شمالی

نمايش موضوع قبلي :: نمايش موضوع بعدي  
نويسنده پيغام

musaaskari
کاربر ویژه

وضعيت: آفلاين
27 تير ماه ، 1390
تعداد ارسالها: 6429
امتياز: 1933470
تشکر کرده: 1
تشکر شده 48 بار در 46 پست


ارسالارسال شده در: چهارشنبه، 20 مهر ماه ، 1390 21:28:12    موضوع مطلب: رویین دژ- به سوي رويين دژ (3) پاسخ همراه با اعلان

به سوي رويين دژ




اسفنديار براي آنكه دشواري ها را چاره كند به تنهايي پناه مي برد ، يكه و تنها به گوشه اي مي رود و به انديشه مي نشيند ... زمزمه مي كند ....

با خود سخن مي گويد .، در جهان انديشه ، مي برد و مي دوزد، پاره مي كند و گره مي زند تا چاره دشواري را مي يابد.

اين بار نيز ناگزير است براي دستيابي به رويين دژ و پايان دادن به دوران سر پيچي و نافرماني ارجاسپ چاره بينديشد .

اسفنديار دور از لشگر و سپاه ، بر فراز تپه اي مي نشيند و به رويين دژ خيره مي شود و چگونگي راهيابي بدان را بررسي مي كند ولي هرچه مي انديشد راه به جايي نمي برد ، ناچار از سر زور و بازو و بهره وري از دليري و دلاوري مي گذرد و بر آن مي شود كه براي گرفتن دژ به كاري دست بزند كه ، بي آنكه جنگ سختي در گيرد و خون بسياري ريخته شود ، دژ را بدست آورد .

اسفنديار بهتر آن مي بيند كه به جامه بازرگانان در آيد و با باروبنه و كالاي بازرگاني به رويين دژ برود .

اسفنديار انديشه اش را با بردارش پشوتن در ميان مي گذارد و از او مي خواهد كه زمينه كار را فراهم كند .

پشوتن ، ساربانان سپاه را نزد خود مي خواند و دستور مي دهد صد شتر تندرو و چابك آماده كنند و آنان را با ساز و برگ بازرگاني بيارايند ، از سوي ديگر صدو شصت تن از جنگاوران را نزد خود مي خواند و برنامه كار را براي آنان روشن مي كند ،؛ همگي ، با شنيدن برنامه كار اسفنديار ، آمادگي خويش را براي رفتن به رويين دژ باز مي گويند.

پشوتن به درود گران سپاه نيز دستور مي دهد دويست صندوق بزرگ كه در هريك يك جنگاور جاي بگيرد بسازند.

سه روزه صندوق ها آماده و كالاي بازرگاني فراهم و كاروان روبراه مي شود:

*** صدو شصت مرد جنگي هريك در يك صندوق جاي مي گيرند و هر دو صندوق بار يك شتر مي شود.

*** بيست صندوق دينار و پول زرين بر روي ده شتر جاي مي گيرد.

*** ده صندوق ديباي چين را پنج شتر با خود مي برد

*** پنج شتر نيز ده صندوق فيروزه و سنگ هاي گرانبها و تاج و تخت زرين را مي كشد.

*** بيست مرد جنگي هم به جامه ساربانان در مي آيند و هريك نگهباني پنج شتر را بدست مي گيرند.

اسفنديار پس از آنكه از كاروان ديدن مي كند ،پشوتن را سپاس مي گويد و سپاه را بدو مي سپارد و به جامه بازرگانان در مي آيد و سوار بر اسب پيشاپيش كاروان به سوي رويين دژ به ره مي افتد .

اسفنديار پيش از آنكه از پشوتن جدا شود به او مي گويد :

دژ را زير ديد بگيرد و هرگاه از بام و برج باروهاي دژ آتش افروخته شد سپاه را به سوي دژ رهبري و تاخت و تاز را آغاز كند.

اسفنديار همچنانكه سوار كاران راهنمايي كرده اند ، از آمو دريا مي گذرد و كاروان را كنار رودي كه در پايين رويين دژ كنده شده است مي گذارد و خود سوار كلك مي شود و به آنسوي آب مي رود و خويشتن را به دامنه كوه و پايين ديوار دژ مي رساند.

دژبانان راه بر اسفنديار مي بندند و از او مي پرسند چه مي خواهد و برا يچه به رويين دژ آمده است .



اسفنديار پاسخ مي دهد مردي بازرگان است و براي خريد و فروش كالا به رويين دژ امده است و پيش از آنكه دست به دادو ستد بزند مي خواهد نزد فرمانرواي دژ بار يابد و ار مغان هايي كه با خود آورده است را پيشكش كند.







اسفنديار و ارجاسپ







يكي از نگهبانان به ارجاسپ فرمانرواري رويين دژ آگهي مي دهد كه بازرگاني كه كاروان سالار صد شتر است مي خ.اهد براي خريد و فروش كالا به دژ بيايد و پيش از آنكه كار خود را آغاز كند آرزوي ديدار فرمانرواي دژ را دارد.

ارجاسپ به بازرگان بار مي دهد و او با ارمغان فراوان نزد فرمانرواي دژ مي رود و كرنش بسيار مي كند بگونه اي كه ارجاسپ شيفته رفتار و كردار وي مي شود و او را نوازش مي كند و از كار و پيشه و خانه و خانواده اش پرسش مي كند.

اسفنديار مي گويد :

نامم خراد، پدرم توراني و كارم بازرگاني است . كالاي چين و توران به ايران مي برم ، و فراورده هاي ايران به چين و ماچين مي آورم ، اكنون نيز صد شتر بار دارم و مي خواهم براي نخستين بار با مردم رويين دژ به دادو ستد بپردازم ...... در خواست من آنست كه فرماندهي كاروان به درون دژ بيايد و چند روز به دادو ستذ و خريد و فروش كالا بپردازد.

ارجاسپ دستور ميدهد در نزديكي كاخ ،سرايي بزرگ در دسترس (( خراد)) بگذارند تا به داد و ستد بپردازد.

ارجاسپ درباره ايران مي پرسد ،خراد پاسخ ميدهد بيش از يكسال است كه از ايران دور است و از رويدادهاي آن سرزمين آگاهي ندارد، آنچه از گوشه و كنار مي شنود اينستكه سال گذشته ميان پدر و پسر تيره شده است و گشتاسپ از اسفنديار ميرنجد و پسرش را به زندان مي افكند ولي پس از يكسال، با ميانجيگري گاماسپ وزير او را آزاد و براي كينخواهي و پس گرفتن رويين دژ روانه اين ديار مي كند.

ارجاسپ مي خندد و ميگويد : بي گمان در يكي از هفت خان از پاي در مي آيد و پيش از آنكه پايش به رويين دژ برسد جانش را ازدست مي دهد.

(( خراد)) كه نخستين بار است با ارجاسپ رو به رو مي شود برا يآنكه رازش فاش نشود كوشش مي كند كمتر سخن بگويد ، از اينروي مهرباني هاي فرمانرواي رويين دژ را سپاس مي گويد و چند ارمغان ديگر پيشكش مي كند .و در خواست بازگشت مي نمايد.

ارجاسپ دستور مي دهد خراد براي ديدن وي نياز به باريابي ندارد و مي تواند آزادانه به كاخ بيايد و او را ببيند.

اسفنديار، كاروان را به درون دژ مي آورد و در سرايي كه به او واگذار شده است جاي مي دهد و ساربانان را به نگهباني سراي و فروش كالا و پذيرايي از جنگاوراني كه در صندوق ها پنهانند مي كمارد و خود براي انجام دادن كارهاي ديگر مي رود.

روز ديگر ، خراد، نزد ارجاسپ مي رود و تاج و تخت زرين زيبايي كه همراه دارد به او پيشكش مي كند و از هر دري سخن مي راند تا از آمدنش به رويين دژ سخن به مبان مي آورد و مي گويد:

در راه دچار برف و باران و توفان و بوران سخت شده است و برا يآنكه از گزند سرما بركنار بماند با پروردگار راز و نياز كرده و پيمان بسته است كه اگر تندرست به روئين دژ برسد مهماني بزرگي برپا كند .

اكنون كه بي گزند و آسيب از يخ و يخبندان و برف و بوران به دژ رسيده است مي خواهد پيمان خويش به جاي آورد .

خراد، در چهره ارجاسپ خيره مي شود و چون دگرگوني در آن نمي بيند باور مي كند كه سخنانش را پذيرفته است ، از اينروي گفتارش را دنبال مي كند :

چون سراي من گنجايش پذيرايي مهمان بسيار ندارد اگر دستور فرمايي اين جشن بزرگ روي برج ها و باروهاي دژ برگزار گردد و بزرگان دژ و سران سپاه بدان جشن آيند سپاس فراوان دارم.

در اين جشن مهمانان براي تندرستي فرمانرواي دژ (( مي)) مينوشند و شادماني مي كنند ، آتش مي افروزند و آواز سر مي دهند....

ارجاسپ را گفتار خراد خوش مي آيد و فرمان ميدهد بام برج و باروهاي دژ را در دسترس وي بگذارند تا مهماني بزرگي كه در پيش دارد به آبرومندي برگذار كند.





ديدار خواهران





اسفنديار براي فراهم آوردن نيازمندي هاي جشن به بازار رويين دژ مي رود ، سر راه با چند دختر ژنده پوش كه سبو بدست ، كنار چشمه سرگرم آب برداري اند ، برمي خورد ، با آنكه خواهران خود را مي شناسدبه روي خويش نمي آرود.

دختراني كه شنيده بودند بازرگاني با صد شتر كالاي بازرگاني به رويين دژ آمده است ، هنگامي كه بازرگان بيگانه را مي بينند گرد او را مي گيرند و از ايران گشتاسپ و اسفنديار پرسش مي كنند .

خراد مي گويد:

من بازرگانم و با ايران و گشتاسپ و اسفنديار كاري ندارم ، براي دادو ستد به رويين دژ آمده ام و از اينجا نيز آهنگ توران دارم .....

دختران ، در ديدار نخست اسفنديار را نمي شناسند چون ريش گذاشته و به جامه بازرگانان در آمده است ولي هنگامي كه لب به سخن مي گشايد ، از آهنگ گفتار او ، برادرشان را مي شناسند و از اينكه توانسته است به رويين دژ بيايد ، با شگفتي فراوان ، شادماني مي كنند و به رهايي خود از دست دژخيمان ارجاسپ اميدوار مي شوند.

اسفنديار به خواهرانش سفارش مي كند لب فرو بندند و خموشي پيشه كنند مبادا رازشان آشكار شود و پيش از آنكه بر ارجاسپ چيره شوند بدست دژخيمان وي از پاي در آيند ، او ياد آوري مي كند كه چشم به راه رويدادهاي آينده باشد و خود را براي بازگشت به ايران آماده كنند .

اسفتديار از كارهايي كه در پيش است سخني نمي گويد ولي از خواهرانش مي خواهد كه اگر جنگ تن به تن در درون دژ در گرفت خود را آماده كمك به جنگاوران ايران كنند و از هم اكنون در انديشه روبرو شدن با چنين رويدادي باشند.

اسفنديار از خواهرانش جدا مي شود و برا يفراهم آوردن نيازمندي هاي جشن بزرگ به سوي بازرا رويين دژ ميرود.


جشن بزرگ




پيشه وران رويين دژ از ديدن ((خراد)) شادماني مي كنند و وي را گرامي ميدارند و از او

مي خواهد چند روز بيشتر در رويين دژ بماند و كالاي زيادتري خريد و فروش كند .

خراد، اين پيشنهاد را مي پذيرد و نويد مي دهد كه از اين پس هر سه ماه يكبار به رويين دژ بيايد و دادو ستد ميان چين ، توران و ايران را گسترش دهد .

اسفنديار به ياري بيست تن از سران سپاه ايران كه به جامه ساربانان در آمده اند جشن بزرگي بر پا مي كند و آماده پذيرايي از ميهمانان مي شود .

با فرارسيدن شب رفته رفته ، نزديكان و كسان ارجاسپ ، سران سپاه و گروهي از بزرگان و بازرگانان رويين دژ به جشن مي آيند ..... بزمي بزرگ برپا مي شود..... ميهمانان به ميگساري و باده نوشي مي پردازند و هنگامي كه همگي مست مي شوند خراد دستور مي دهد آتش بيفروزند و رامشگران بنوازند و مهمانان گرد آتش به پايكوبي بپردازند و براي تندرستي و شادماني فرمانرواي رويين دژ نوشيدن باده از سر گيرند .....

پشوتن كه سرگرم ديدباني رويين دژ است ، هنگامي كه فروغ آتش را از دور و از روي برج ها و باروها مي بيند از كاميابي اسفنديار آگاه مي شود و به سپاه فرمان مي دهد به سوي رويين دژ پيشروي كنند .

سپاه ايران بي درنگ خود را به كنار رود مي رساند و با كلك هايي كه از پيش آماده كرده است از آب مي گذرد و در پايين دژ جاي ميگيرد .

در اين هنگام ، به ارجاسپ آگهي ميدهند كه سپاه ايران براي پس گرفتن رويين دژ ، از هفت خان گذشته و به پاي دژ رسيده است .

ارجاسپ ، كه نزديك به سي سال آزادانه بر رويين دژ فرمانروايي كرده است با شنيدن رسيدن لشگر ايران به پاي دژ ، دچار خشم فراوان مي شود و شتابان فرزندش كهرم را همراه ترخان ، سردار توراني كه براي ياري ارجاسپ به رويين دژ آمده است به جنگ با سپاه ايران مي فرستد.

در نخستين روز نبرد ترخان سردار توراني كشته و سپاه توران تارو مار مي شود و كهرم به سوي دژ پس مينشيند.

كهرم ، پدرش را زا مرگ ترخان و شكست سپاه كمكي توران آگاه مي كند ، ارجاسپ لشگر ديگري آماده و به فرماندهي فرزندش ، كهرم ، به جنگ با سپاه ايران مي فرستد.

جنگ سختي ميان دو سپاه در مي گيرد و پشوتن كه به جاي برادرش ، اسفنديار ، فرماندهي سپاه ايران را به دست دارد دلاوري فراوان مي كند و با تير اندازي هاي پياپي و هنر نمايي هاي جنگي فراوان بر كهرم پيروز مي شود و او را از پاي در مي آورد.

با مرگ كهرم ، سپاه رويين دژ از پاي نمي نشيند و جنگ را در پشت ديوارهاي دژ دنبال و از نزديك شدن سپاه ايران به دژ جلوگيري مي كند .



گشودن رويين دژ



اسفنديار نيز نبرد را از درون دژ آغاز مي كند ، زره بر تن مي كند ، كلاه خود بر سر مي گذارد و آماده جنگ مي شود ، آنگاه دستور مي دهد در صندوق را بگشايند و ابزارهاي جنگي را بيرون بياورند و جنگاوران صندوق ها را رها كرده جامه رزم بر تن كنند ، ساربانان نيز با پوشيدن جامه رزم امده جنگ شوند.....

بدينگونه صد و هشتاد سپاهي جنگاور در درون رويين دژ آمده نبرد با دارو دسته ارجاسپ مي شود.

اسفنديار اين سپاه كوچك و نيرومند را به سه دسته بخش مي كند ، يكدسته را به نگاهباني درهاي دژ مي كمارد تا سپاه كمكي تورتن كه بدست پشوتن تار و مار شده است و سپاه رويين دژ كه به فرماندهي كهرم مي جنگد نتواند به دژ بازگردد .

دسته ديگر را به نگاهباني برج ها و باروهاي دژ وا مي دارد تا اگر در درون دژ كسي به يود دشمن به ويرانگري دست زند دستگير كند و به كيفر رساند.

دسته سوم را هم اسفنديار همراه خود به كاخ ارجاسپ مي برد تا كار فرمانرواي نافرمان را يكسره كند ....

بر سر راه پاره از پاسداران رويين دژ ، جلوي سپاه ايران را مي گيرند ولي با خشم اسفنديار رويرو مي شوند و به دست جنگاوران ايران از پاي در مي آيند.

سپاه ايران بي آنكه با پايداري سختي روبرو شود به كاخ ارجاسپ مي رسد و همه نگاهبانان كاخ را دستگير مي كند و به جايگاه فرمانرواي دژ دست مي يابد.



ار جاسپ هر گز گمان نمي كرد سپاهيان ايران بتوانند به درون دژ راه يابند ولي هنگامي كه خراد را در جامه رزم و با زره و كلاه خود و گرز و شمشير ميبيند در مي يابد بازرگانب كه براي دادو ستد به رويين دژ آمده است اسفنديار پسر گشتاسپ است .

ترس و هراس سراپاي ارجاسپ را فرا مي گيرد ، در زماني بسيار كوتاه به انديشه فرو مي رود .... چه بكند كه اسفنديار را بفريبد و از چنگ او جان بدر ببرد .... اگر خود را به بيرون دژ برساند مي تواند سپاه تار و مار شده را گرد آورد و جنگ با اسفنديار را دنبال كند يا انكه به توران پناه ببرد و با كمك تورانيان فرمانروايي رويين دژ را دوباره بدست آورد.....

ارجاسپ در انديشه اين است كه چه بكند و چه نيرنگي بزند كه از دست اسفنديار بگريزد ، كه فرمانده سپاه ايران با خشم فراوان گذشته هاي دردناك را در برابر ديدگان او مي گذارد و سازش وي را با تورانيان براي شكست سپاه ايران و جداسازي رويين دژ از ايران باز مي گويد....

اسفنديار كشت و كشتار مردم بي پناه و بي گناه بيخ را ياد آوري مي كند ... از اينكه سي و هشت برادرش را از دم تيغ گذرانده است سخن مي گويد ... كشتن لهراسپ ، پير فرتوت و ناتوان ، را بر زبان مي آورد....

ارجاسپ سر به زير مي افكند و خموشي بر مگزيند .... او نمي تواند بر دشمني هاي ديرين سرپوش و بر تلاش هاي نا جوانمردانه نام دوستي بگذارد.

سرانجام اسفنديار ، ارجاسپ را به جنگ تن به تن مي خواند و او با آنكه تاب و توان جنگ ندارد ناگزير به شيوه و روش پهلوانان ، جنگ را مي پذيرد و با هماورد خود به جنگ مي پردازد .

آواي چكاچك شمشير دو سردار در هوا مي پيچد .... جنگ به درازا نمي كشد و در كوتاه گاه ، ارجاسپ به زمين مي افتد و خون از سر و رويش سرازير مي شود .

اسفنديار بي درنگ سر از تن ارجاسپ جدا مي كند و شتابان خود را به بيرون دژ مي رساند و سر بريده را به ميان سپاه رويين دژ مي اندازد .

سپاه ايران با ديدن اسفنديار غريو شادي سر مي دهد و غرش كنان به سوي رويين دژ تاخت مي آورد .

سپاه رويين دژ كه (( كهرم )) فرمانده خود را از دست داده است هنگامي كه سر بريده ارجاسپ ، فرمانوراي خويش را نيز مي بيند تاب و توان پايداري از دست مي دهد و فرمان اسفنديار را گردن مي نهد و دست از جنگ مي كشد و ساز و برگ جنگي را زمين مي گذارد و سرنوشت خويش را به سپاه ايران مي سپارد.

اسفنديار سران سپاه رويين دژ را نزد خود مي خواند و دلاوري هاي آنان را ميستايد و مي گويد :

اين دلاوري و جانبازي بايد در راه پاسداري ايران به كار رود نه جدايي آن ، شما گناهكار نيستيد ، گناه از ارجاسپ و فرزندش ، كهرم ، است كه راه جدايي ايران را پيش گرفتند و مردمو سپاه رويين دژ را فريفتند و به برادران خود بد بين كردند .....شما ايراني هستيد و بايد دوشا دوش برادران ايراني به نگاهباني از مرزو بوم نياكان بپردازيد و نام ايران را بلند آوازه داريد ......

اسفنديار ، دستور مي دهد لشكر رويين دژ به دسته هاي كوچك بخش و در ميان سپاه ايران پخش شود و از سران سپاه ايران مي خواهد كه دشمني گذشته را فراموش كنند و سپاهيان رويين دژ را گرامي دارند.

اسفنديار و پشوتن ، همراه با سپاه ، به رويين دژ مي آيند و از ميان رفتن ارجاسپ و كهرم و پس گرفتن دژ را به آگاهي مردم مي رسانند و از همه مردم مي خواهند ، چون گذشته خود را در كتار برادران ايراني خوشبخت بدانند و زندگي آرام و آسوده خويش را دنبال كنند

اسفنديار ، پشوتن را با سپاه در رويين دژ مي گذارد و خود همراه خواهرانش نزد پدر باز مي گردد .

آوازه پيروزي اسفنديار ، بزودي ، در سراسر ايران مي پيچد و همه مردم از اينكه رويين دژ به ايران باز گشته است شادمان مي شوند..... بپاس اين پيروزي ، جشن بزرگي برپا مي شود و مردم ، شهر و روستا ، كوي و برزن را آذين مي كنند و به شادي و پايكوبي مي پردازند و رامشگران و نوازندگان با هنر نمايي هاي دلنشين به شادماني مردم شور و گرمي مي بخشند.


پايان كار اسفنديار



با آنكه گشتاسپ از بازگشت رويين دژ به ايران شادمان است ولي در دل اندوه برگي دارد ، او گمان مي كند اكنون كه اسفنديار از جنگ رويين دژ پيروز بازگشته است خواهان تاج و تخت شاهي است .

گشتاسپ به ياد مي آورد كه به اسفنديار گفته است اگر ارجاسپ را از ميان بردارد و رويين دژ را به ايران باز گرداند تاج وتخت شاهي را بدو مي سپارد و دوران پيري و فرتوتي را به نيايش پروردگار مي گذراند .....

اكنون هنگام آم رسيده است كه گفته خويش را انجام دهد و كارهاي كشوري و تاج و تخت شاهي را به فرزندش اسفنديار بسپارد ولي ...... ولي گشتاسپ به آساني از تاج وتخت نمي گذرد و بر سر گفته خود نمي ايستد .... او از چاره باز مي ماند ، ناگزير گاماسپ وزير را نزد خود مي خواند و چاره كار را از او مي خواهد .

گاماسپ ، زيج مي نشيند و سرنوشت اسفنديار را از گردش اختران و روش ستارگان مي خواند و به انجام و فرجام او پي ميبرد .

گاماسپ نزد گشتاسپ باز مي گردد و آنچه از سرنوشت اسفنديار در گردش اختران ديده است باز مي گويد و از او مي خواهد كه اسفنديار را به جنگ رستم بفرستد و به او نويد بدهد كه اگر در جنگ پيروز شود تخت و تاج شاهي را بدو مي سپارد و از پادشاهي كناره مي گيرد.

گشتاسپ با اسفنديار به گفتگو مي نشيند ، دلاوري هاي او را مي ستايد و از گوشه وكنار سخن فراوان مي گويد تا به سيستان و زابلستان ميرسد ، در اينجا به بد گويي از رستم مي پردازد و مي گويد :

دير گاهي است كه رستم از ناسازگاري و نافرماني دم مي زند و به تورانيان گرايش يافته است ، ترس من آنست كه سيستان و زابلستان را از خاك ايران جدا كند و مانند ارجاسپ راه خود سري پيش گيرد .

اكنون كه ارجاسپ از ميان رفته است بايد كار رستم هم يكسره شود و كشور از گزند بد خواهان آرام گيرد.

اگر به سيستان بروي و رستم را دست بسته نزد من بياوري تاج وتخت شاهي از آن تو خواهد بود .....

اسفنديار ، آنچه گشتاسپ گفته است ، با مادر خود ، كتايون ، در ميان مي گذارد ولي كتايون كه مي داند اين دام را گاماسپ وزير بر سر راه فرزندش گسترده است ، اسفنديار را اندرز مي دهد كه از اين كار چشم بپوشد و خويشتن را به دست رستم به كشتن ندهد .

پافشاري هاي كتايون سودمند نمي افتد و اسفنديار آهنگ سيستان مي كند .... برادر خود پشوتن را از رويين دژ مي خواند و همراه او و فرزندش ، بهمن ، راهي سيستان مي شود.

اسفنديار ، در چند فرسنگي سيستان ، بهمن را نزد رستم مي فرستد و فرمان گشتاسپ را بدو مي رساند .

رستم كه در راه آزادي ايران جنگ فراوان و دلاوري بسيار كرده است از اينكه مي بيند ، گشتاسپ ، جنگاوري ها و پيروزي هاي او را ناديده گرفته است و اسفنديار را به سيستان فرستاده است تا او را دست بسته نزدش ببرند دچار خشم مي شود ..... از بهمن خواهش مي كند پدرش را به سراي او بياورد تا با يكديگر به گفتگو و چاره جويي بپردازند و بي آنكه جنگي در گيرد و يكي از دو سردار ايراني كشته شود بد گماني ها را از ميان بردارند .

اسفنديار از رفتن به سراي رستم و گفتگو با او سر باز مي زند و خود را براي جنگ آماده مي كند .....جنگ ميان دو دلاور آغاز مي شود... جنگ تن به تن .....

روز نخست ، اسفنديار به پيروزيهايي دست مي يابد و چند زخم دردناك به رستم واسبش ، رخش ، مي زند ولي شب هنگام ، زال پدر رستم پر سيمرغ را آتش مي زند و سيمكرغ سر ميرسد و زخم هاي رستم و رخش را درمان مي كند و به رستم مي گويد :

سراپاي اسفنديار رويين است مگر چشم او .... اگر تيري بر چشم او نشيند از پاي در مي آيد و كارش ساخته مي شود.

رستم به دستور سيمرغ ، از درخت گز كهنسال كه در چند فرسنگي زابلستان است چند تير فراهم مي آورد و پيكان آن را به زهر آلوده مي كند و آماده نبرد مي شود.

روز ديگر رستم در ميدان جنگ ، به اسفنديار اندرز مي دهد كه از جنگ دست بردارد و نزد پدر بازگردد .

و خويشتن را به كشتن ندهد ولي اسفنديار كه از پيروزي روز پيش دچار خودخواهي و خود پسندي شده است پيشنهاد رستم را نمي پذيرد و او را به جنگ مي خواند.

براي بار دوم جنگ ميان دو فرزند دلير ايران آغاز مي شود و رستم دو تير زهر آلود ، يكي پس از ديگري ، به سوي دو ديده اسفنديار رها مي كند و او را از پاي در مي آورد.

زهر از راه چشم به تن اسفنديار راه مي يابد و سردار ايران در آغوش فرزندش بهمن ، و در برابر ديگان برادرش ، پشوتن جان مي سپارد.



چو دانست رستم كه لابه بكار نيايد همي پيش اسفنديار

كمان را بزه كرد و آن تير گز كه پيكانش را داده بد آب رز

هم آنگه نهادش ورا در كمان سر خويش كردش سوي آسمان

همي گفت : (( كاي داور ماه و هور فزاينده دانش و فر و زور

همي بيني اين پاك جان مرا روان مرا هم توان مرا

كه من چند كوشم كه اسفنديار مگر سر بگرداند از كار زار

تو داني به بيداد كوشد همي بمن جنگ و مردي فروشد همي

به بادافره اين گناهم مگير تو اي آفريننده ماه و تير ))

بزد راست بر چشم اسفنديار سيه شد جهان پيش آن نامدار

نگون سر شاه يزدان پرست بيفتاد چاچي كمانش زدست

همانگه به بهمن رسيد آگهي كه تيره شد آن فر شاهنشهي

بيامد به پيش پشوتن بگفت كه (( اين كار ما گشت با درد جفت

(( تن ژنده پيل اندر آمد به خاك جهان گشت از اين درد بر ما مغاك ))

برفتند هردو پياده دوان زپيش سپه تا در پهلوان

بديدن جنگي برش پر زخون يكي تير خونين بدست اندرون

پشوتن بر او جامه را كرد چاك خروشان بسر بر پراكند خاك

پشوتن بر او بر همي مويه كرد رخي پر زخون و دلي پر زدرد

همي گشت بهمن به خاك اندرون بمالي رخ را بر آن گرم خون

......................

منبع:
تنها کاربران عضو سايت قادر به مشاهده لينک ها هستند.
عضويت در سايت / ورود به سايت

بازگشت به بالا

رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي ارسال ايميل بازديد از سايت ارسال كننده مطلب
تشکرهاي ثبت شده از ايجاد کننده تاپيک :
 
تمامي مطالب ارسال شده:   
ارسال موضوع جديد   پاسخ به اين موضوع   ارسال تشکر

   روستاهاي ايران صفحه اول انجمن -> قصه ها و اشعار خراسان شمالی

زمان پيشفرض سايت: ساعت گرينويچ + 3.5 ساعت
صفحه 1 از 1
  
نام کاربري:      کلمه عبور:     

~ يا ~
عضويت در سايت

  


 


Powered by phpBB © 2001, 2008 phpBB Group
فروشگاه فرش احمدی
تهران هاست
 تبلیغات در سایت روستاهای  ایران