روستاهای ایران: تالار گفتمان

روستاهاي ايران :: نمايش موضوعات - گولشمخ در علینظر / پلدشت

گولشمخ در علینظر / پلدشت

 

ارسال موضوع جديد  پاسخ به اين موضوع   ارسال تشکر 

   روستاهاي ايران صفحه اول انجمن -> بازیهای محلی آذربایجان غربی

نمايش موضوع قبلي :: نمايش موضوع بعدي  
نويسنده پيغام

musaaskari
کاربر ویژه

وضعيت: آفلاين
27 تير ماه ، 1390
تعداد ارسالها: 6429
امتياز: 1929860
تشکر کرده: 1
تشکر شده 48 بار در 46 پست


ارسالارسال شده در: شنبه، 8 آذر ماه ، 1393 15:06:18    موضوع مطلب: گولشمخ در علینظر / پلدشت پاسخ همراه با اعلان

کشتی گیری مراسم عروسی (گولشمخ)

انسان به تبع ذات و فطرت خو د یاری و مساعدت به همنوع را از جان ودل می پسندد . وبه هر بهانه ای عزم یاری می نماید در روستای علی نظر مردم روستا هر اتفاقی را بهانه ای برای کمک و یاری به همدیگر قرار می دادند.فرقی نمی کرد اتفاق تلخ باشد یا شیرین . از جمله این اتفاقات مراسم عروسی در ده بود .که متشکل از رسوم متفاوتی بود که از جمله آنها مراسم کشتی گیری در عروسیها بود. معمولا عروسی برای خود مقدماتی داشت وقتی همه مقدمات مهیا می شد شروع مراسم با اولین نواخت سرنا و طبل اعلام می گردید. زنان و دختران روستا با لباسهای محلی رنگارنگ به طرف محل عروسی می شتافتند. رسم جالبی هم که بود برای دعوت تازه عروسها با نماهنگی زیبا به طرف خانه شان می رفتند و تا دقایقی جلو درشان آهنگ دعوت می نواختند تا تازه عروس آماده شده به همراه صاحب عروسی و با طبل و سرنا به طرف خانه داماد می رفتند و به محض ورود همه خانمها به طرفشان رفته و خوش آمد می گفتند و دعوت به شرکت در یاللی می کردند آهنگی نرم آغازگر مراسم عروسی بود علت نرمی آهنگ یاللی هم به خاطر این بود که چون بزرگان و پیشکسوتان روستا در یاللی شرکت داشتند و بعد از دقایقی با اشاره یاللی چکن (دسته باشی یا یاللی باشی ) طبل و سرنا کمی تند تر می شد و با افزایش تندی ریتم به آهستگی و تک تک بزرگان و میهمانان از یاللی جدامی شدند وجوانان بودند که با تندی هرچه تمام ترگرد و خاک می کردند. و دقایقی کوتاه بعداز رقص میهمانان را به اتاق میهمانان راهنمایی می کردند.مراسم عروسی در روستا چند روز طول می کشید .بزرگان روستا می گفتند قدیما عروسی ها چهل روزه بوده است.هر صبح و ظهرو شامگاه با نوای خاص طبل و سرنا اعلام می شد. از صبح تاعصر مراسم رقص و شادی در خانه داماد آسمان را به زمین می دوخت. در وسط روستا تک درخت نارونی بود که حکایت خاص خودرا دارد که انشاالله در پستهای بعدی توضیح خواهم داد.که چسبیده به ساختمان مشهدی سیفعلی (مش سیفعلی دایی)بود که ایشان کدخدای ده بودند سیفعلی خلیل زاده مرد بلند قدی بود چابک و چالاک . این درخت دقیقا وسط روستا بود . که معمولا در زیر درخت چاله کوچکی بود که مش مورتوض دایی شکسته بند مجرب روستا(مشهدی مرتضی ابراهیم پور) دررفتگی جزئی پا،انگشتان دست و کلا تمامی دررفتگی ها رادر آنجا به جاش می انداخت.جلو آن میدانی بود بزرگ ،این میدان را صاحب مراسم عروسی آب می پاشید و جارو می کرد.و آماده برای اجرای مراسم می نمود. خورشید که کج می شد و گرمیش کم و خوشایند که می شد عصرهنگام مردم روستا یاللی بزرگی می کشیدند و به محض تمام شدن که معمولا همراه با اهنگی تند مثل تاو لاما و...بود و با آهنگی حماسی به طرف میدان روستا می رفتند.همه می آمدند پیرو جوان و زن و دختر، بزرگ و کوچک . به میدان که می رسیدند نوای حماسی نواخته می شد تا یکی آماده شده به میدان بیاید. فرقی نمی کرد اهل همان روستا باشد یا سایر روستاها. یکی می آمد وسط میدان وبا نوای طبال در میدان دور می زد و حریف می طلبید تا اینکه کسی پیدا می شد و با وی مراسم را داغ می نمودند.و مراسم کشتی با حضور حریف شروع می شد.میدا ن روستا مملو از جمعیت می شد و دایره های تودرتوی بزرگی تشکیل می گردید.دیگر راهی برای رفت و آمد نبود. درروستا افرادی چند به نام اسکو سلیمان ، مشه مسلی ،قربان مش ستار و... بودند.که ازکشتی گیران به نام روستا بودند. که خیلی قوی بوده وفن کشتی می دانستند و حریفان قدری بودند. . و ریش سفیدان این آقا یان را درآستین داشتند و هر وقت فردی ازسایر روستا کشتی می گرفت و همه رامی برد یواشکی می گفتند برید سلیمان ویا... را بگید بیایند با آمدنشان روح حماسی روستائیان غلیان می کرد وقتی می رسید، به بزرگان احترامی می کرد و آستین ها را بالا زده ولبه شلوارش را گره می زد و اجازه ورود به میدان می گرفت و حریف را در حالیکه ورانداز می کرد برگردی دایره میدان چرخ می زدو با چند دورزدن به حریف که می رسید با انداختن دست به پشت هم با یه چشم به هم زدن پای حریف را از زمین می کند. بلندش می کرد و بالای سرش می چرخاند و بر زمین به پشت می خوابانید . روزی در میدان مراسم کشتی که یک روستایی با الاغش از باغچه می آمد مردم به شوخی بیچاره الاغ و سوارش را به وسط دایره کشاندند. و چون سلیمان تازه حریف را برزمین زده بود و دور افتخار می زد تا چشمش به الاغ افتاد جلدی دستمال از جیبش در آورد و با گذاشتن در دهان پالان الاغ را گرفت و با سوارش بلند کرد الاغ که پاهاش از زمین کنده شده بود چهار دست و پا در هوا تقلا می نمود.و بعد از یک چرخ بلند برزمینش نهاد و سوارش را بوسید . که چشم همه گرد شده بود .این مراسم ادامه داشت تا خورشید غروب کند و تاریکی بر زمین چیره شود . و روح فتوت و جوانمردی دیگراجازه نمی داد که پهلوانان در تاریکی کشتی بگیرند و با یک آهنگ تند مراسم ختم می شد.مراسم یاللی با تمام ریتمهایش و کشتی و دیگر رسوم برای خود فلسفه ای داشتند و نوای حزن انگیز غروب نواخته می شد وهمه به طرف خانه هایشان می رفتند تاچیزی را خورده و کارهایشان را انجام داده و به مراسم شب عروسی برگردند. البته هر لحظه نوایی که نواخته می شد اسم خاص خودش را داشت.دراین ایام بچه ها هم عالمی داشتند.البته روحیات بچه ها هم با توجه به خانواده شان متفاوت بود.یکی خودرا قاطی جمع رقص کنندگان می کرد ،یکی در وسط دایره یاللی همراه طبال دور می زد و ادای آنها را در می آورد ویکی در پشت بام می نشست و معلوم نبود به چه فکر می کرد همچنان اتفاقات درون حیاط را می پایید. و بودند بچه هایی که هیچ رغبتی به چنین مراسمی نداشتند و از خانه بیرون نمی آمدند.و یا همراه پدر و مادر خود به صحرا می رفتند ویا در خانه می ماندند.

تدوین: جویبنده
منبع:
تنها کاربران عضو سايت قادر به مشاهده لينک ها هستند.
عضويت در سايت / ورود به سايت

بازگشت به بالا

رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي ارسال ايميل بازديد از سايت ارسال كننده مطلب
تشکرهاي ثبت شده از ايجاد کننده تاپيک :
 
تمامي مطالب ارسال شده:   
ارسال موضوع جديد   پاسخ به اين موضوع   ارسال تشکر

   روستاهاي ايران صفحه اول انجمن -> بازیهای محلی آذربایجان غربی

زمان پيشفرض سايت: ساعت گرينويچ + 3.5 ساعت
صفحه 1 از 1
  
نام کاربري:      کلمه عبور:     

~ يا ~
عضويت در سايت

  


 


Powered by phpBB © 2001, 2008 phpBB Group
كه مازندران شهر ما ياد باد
فروشگاه فرش احمدی
تهران هاست
 تبلیغات در سایت روستاهای  ایران