روستاهای ایران: تالار گفتمان

روستاهاي ايران :: نمايش موضوعات - صدیقه شاهسون لاری / مارکده

صدیقه شاهسون لاری / مارکده

 

ارسال موضوع جديد  پاسخ به اين موضوع   ارسال تشکر 

   روستاهاي ايران صفحه اول انجمن -> چهره هاي ماندگار چهارمحال و بختياري

نمايش موضوع قبلي :: نمايش موضوع بعدي  
نويسنده پيغام

musaaskari
کاربر ویژه

وضعيت: آفلاين
27 تير ماه ، 1390
تعداد ارسالها: 6429
امتياز: 1929860
تشکر کرده: 1
تشکر شده 48 بار در 46 پست


ارسالارسال شده در: يكشنبه، 3 اسفند ماه ، 1393 15:04:14    موضوع مطلب: صدیقه شاهسون لاری / مارکده پاسخ همراه با اعلان

صدیقه شاهسون لاری!؟

(بخش اول)

قربانعلی نام بوده ساکن مارکده، معروف و مشهور به کلِ قُربون. هنگامی که قربانعلی کودک بوده، پدرش فوت می­ کند و مادرش به حاج­ کریم، یکی از بزرگان شاهسون ­های مارکده شوهر می­ کند. قربانعلیِ کودک همراه مادر می­آید و با فرزندان حاج کریم بزرگ می ­شود و در همین محله در کنار شاهسون ­ها خانه می­ سازد و زندگی می­ کند. می­ گویند قربانعلی مردی قوی هیکل و پهلوان بوده است. پدر قربانعلی کی بوده؟ دقیق نمی ­دانم. گفته ­ها حکایت از این دارد که پدر قربانعلی، از طایفه حاج طالبی ­های مارکده بوده است. اگر این گفته درست باشد، از مردمان بومی منطقه چهارمحال هستند.

از قربانعلی چهار فرزند باقی می ­ماند، سه پسر و یک دختر، به نام­ های؛ 1- عبدالحسین. 2- امیر. 3- خاور. 4- علی­مدد.

1- از عبدالحسین دو پسر و یک دختر باقی مانده است؛ اصغر، صفرعلی و زهرا. اصغر به گلدشت نجف ­آباد مهاجرت کرد و همانجا هم فوت کرد، فرزندان او هم همانجا مانده ­اند، متاسفانه از نسل اصغر کسی در مارکده نیست. زهرا هم نخست به یک نفر مارکده ­ای به نام آقارحیم شوهر کرد که بچه نداشت و جدا شد شوهر دوم او یک نفر غریبه از مردم بندرعباس بود از نسل زهرا هم در مارکده کسی نیست.

2- از امیر دو پسر و سه دختر مانده است. محمدعلی، قربانعلی، مُلکی، رقیه، خاتون. محمدعلی از مارکده نخست به اسفیدواجان و بعدا به گلدشت مهاجرت کرد همانجا هم فوت کرد و متاسفانه در مارکده بازمانده ­ای ندارد.

3- خاور به محمد نام شوهر می­ کند سه پسر و یک دختر از او بوجود می ­آید؛ حسن، حسین، عزیزالله و لیلا. حسین و عزیزالله به گلدشت مهاجرت کرده­ اند از فرزندان آنها در مارکده کسی نیست. لیلا با یک نفر از مردم ارّان ازدواج و درآبادان زندگی می ­نماید از فرزندان لیلا در مارکده کسی نیست.

4- علی ­مدد با دختری از روستای گرم ­دره­ به نام «نوری­ جان» ازدواج می ­کند. نوری ­جان دختر شعبانعلی بوده است. از شعبانعلی سه دختر می­ ماند خیرالنساء، نوری ­جان و بگوم­ جان. خیرالنساء از همسر اول شعبانعلی بوده از آنجایی که زنی مهربان و کاردان بوده مورد احترام مردم هم بوده است و به «خیرل» مشهور می ­گردد. نوری­ جان دختر میانی شعبانعلی با علی ­مدد مارکده ­ای ازدواج می ­کند حاصل این ازدواج یک دختر بوده­ است به نام «صدیقه شاهسون لاری» که در این نوشتار سرگذشت او را خواهید خواند.

نخست این پرسش به ذهن می ­رسد که چرا؛ شاهسون لاری؟ چون تقریبا همه­ ی کسانی که در روستای مارکده فامیل شاهسون دارند پسوند مارکده دارند. از قرائن چنین به نظر می ­رسد و یا دست­ کم برداشت من از بررسی­ هایی که داشته ­ام این چنین است که نیاکان قربانعلی از مردمان بومی لار، یعنی همین منطقه که یکی از محال چهارمحال است، بوده ­اند که بعد از آمدن شاهسون ­ها به مارکده، به مارکده آمده­ اند و مسکن گزیده­ اند.

قربانعلی همراه مادر به شاهسونان مارکده پیوسته، با آنها وصلت کرده، در کنار آنها و با آنها زندگی کرده، و فرزندان او هنگام انتخاب فامیل، فامیل شاهسون را برای خود برگزیده ­اند. حال آقای علی ­مدد، یکی از افراد این خانوار که حالا طایفه ­ای شده ­اند، خواسته با پسوند لاری نشانی از اصالت و هویت خود داشته باشد این بوده که شخصا از مامور ثبت احوال خواسته که پسوند لاری به فامیلش اضافه کند. این در حالی است که بقیه اعضا طایفه چنین گزینشی نداشته ­اند.

من شخصا از وجود صدیقه دختر علی ­مدد خبری نداشتم. خاطراتی که پیرمردها برایم بازگو می­ کردند به نام «مَدَت» بر می­ خوردم که از او با صفاتی همچون مردی قد بلند، مردی پهلوان و گاها جوانمرد یاد می ­شد. یکی از پیرمردها گفت: دختری از او مانده، یک وقت در­آبادان بود.

با پرس و جوهای مکرر از اقوام و بستگان ایشان، بیش از یکسال طول کشید تا توانستم صدیقه را ملاقات کنم در این ملاقات بود که فهمیدم نام درست، علی ­مدد بوده نه، «مَدَت».

به حضور خانم صدیقه شاهسون لاری رسیدم با او گفت ­و گو کردم سرگذشتش را برایم گفت گفته ­های ایشان را تدوین کرده ­ام انتشار خواهم داد تا مردم ما با یکی دیگر از گمنامان بسیار جامعه­ ی روستایی مارکده آشنا شوند و در این راستا من هم اندکی از وظایف انسانی اخلاقی­ ام را انجام داده باشم. بی جهت نیست که گفته ­اند: «اگر ما از خود هیچ نگوییم، کسی نخواهد فهمید بر ما چه گذشته است».

گفتم گمنامان بسیار، نباید تعجب کنید، دقیق و درست می­ گویم، بسیار همشهری ­های ما در دو سه دهه اول این قرن از مارکده رفتند و ما از سرگذشت و سرنوشت تعدادی از انها آگاهی نداریم. بسیار علاقمندم تک تک بازماندگان آنها را بیابم و به دیگر همشهریانم معرفی کنم.

دلیل رفتن از مارکده هم فقر و گرسنگی بوده است و دلیل فقر هم باز شدن پای خان ­های متعدد و بی فرهنگ بختیاری به منطقه بود که املاک را به زور کتک، چوب و فلک و اشکلک از مردم خریدند، خان که بودند، تازگی حاکم هم شده بودند، حالا ارباب هم شدند، در مقابل انبوهی از مردم هم شدند رعیت گرسنه.

نکته ­ای که هر خواننده بهتر است در نظر بگیرد این است که خانم صدیقه شاهسون لاری خاطراتش را با کمال ادب و احترام به همه ­ی کسانی که با او برخورد داشته ­اند بازگو کرده اگر جایی از نوشته خوشایند کسی نیست اشکال از من نگارنده است که به دلیل کم سوادی نتوانسته ­ام مطلب را خوب ادا کنم.

روز 93/9/22 در امیرآباد نجف ­آباد به منظور شنیدن و ضبط سرگذشت خانم صدیقه شاهسون لاری با ایشان به گفت­ و گو نشستم، حاصل این گفت­ و گو را در زیر می­ خوانید.

من صدیقه شاهسون لاری دختر علی ­مدد مارکده ­ای هستم. مادرم یک دختر گرم­ دره ­ای و نامش «نوری­ جان» بود ولی پدرم هنگام گرفتن شناسنامه نامش را عوض کرد و نام «نازنین» انتخاب و شناسنامه ­اش با این نام صادر شده است و می­ بینید که در شناسنامه من هم نام مادر، نازنین قید شده است. استدلال پدرم هم این بوده که؛ نام نوری ­جان را دوست ندارم می خواهم زنم را نازنین صدا بزنم.

از صحبت ­هایی که در همان کودکی از پدرم به یادم مانده گویا مادرم زنی زیبا بوده به خاطر همین زیبایی پدرم نامش را به نازنین تغییر داده و به همین نام صدایش می­ کرده است حس و احساس من از سخنان پدرم این هست که پدر و مادرم یکدیگر را خیلی دوست داشته ­اند.

باز پدرم هنگام دریافت شناسنامه شخصا درخواست می کند پسوند لاری دنباله فامیلش افزوده شود. چرا؟ علتش را نمی ­دانم.

من در سال 1315 در روستای گرم­ دره چشم به جهان گشودم چرا در گرم­ دره؟ چون پدرم در نجف ­آباد بود مادرم نزدیک زایمانش به خانه پدر و مادرش به گرم ­دره می­ رود و آنجا زایمان می­ کند. من دومین بچه خانواده هستم قبل از من پسری متولد می ­شود و قبل از اینکه من به دنیا بیایم فوت می ­کند. مادرم یکی دو ماه بعد از به دنیا آمدن من، تب حصبه می ­ گیرد و می ­میرد و من نزد خاله نا تنی ­ام به نام «خیرل» (خیرالنساء) در همان روستای گرم­ دره می ­مانم. می ­گویند خیرل، زنی مهربان بوده و در فامیل، هر بچه ­ای که یتیم می ­شده او به خانه ­اش می ­برده و همانند یک مادر، دلسوزانه از بچه مواظبت و مراقبت می­ کرده است.

دلیل آمدن پدرم به نجف ­آباد را دقیق نمی ­دانم ولی گفته می ­شود پسر بزرگ عمه ­ام با عمویش و پسرِ بزرگِ یک عموی دیگرش، سه نفری مشترک یک کار خطایی را مرتکب می ­شوند، پدرم از آن کار خطا مطلع می ­شود آن سه نفر می­ کوشند پدرم را هم شریک خود کنند تا راز آن کار خطا پوشیده بماند پدرم حاضر به همکاری نمی ­شود و زیر فشار آن سه نفر قرار می ­گیرد و تهدید می ­شود. برای رهایی از این فشار و تهدید، مارکده را ترک می­ کند و به نجف ­آباد می­ آید و در اینجا به کارگری مشغول می ­ شود.

بعد از فوت مادرم، پدرم که در نجف­ آباد مشغول کارگری بود با زنی نجف­ آبادی به نام خورشید ازدواج می­ کند و بعد از مدتی، که من حدود دو سالم می ­شود، می­ آید گرم­ دره و من را از خاله خیرل تحویل می ­گیرد. بنابر گفته­ ی پدرم من تازه راه افتاده بودم، دستم را بر دیوار می ­گرفتم و راه می­ رفتم. پدرم من را روی دوش خود می ­گذارد و به نجف ­آباد می­ آورد و من تا 6 سالگی در کنار خورشید، زن پدرم بودم.

پدرم تا موقع مرگش، حداقل سالی یکبار به مارکده برای دیدن اقوام می ­رفت، تشکچه ­ای روی شانه ­های خود می گذاشت و من را روی تشکچه پشت گردن و بالای شانه ­ها می ­نشاند و می ­رفتیم. خوب یادم هست، یک شب در روستای کوهان می ­ماندیم، شبی دیگر در سنگ ­زرد که امروز بهش الله ­آباد می ­گویند و یا آپونه می ­ماندیم و شب بعد در مارکده بودیم. توی یکی از این مسافرت­ ها هنگامی که از دره مارکده به سمت پایین می ­رفتیم آنجا که درخت هست، پدرم به من گفت: من سه تا درخت سنجد اینجا دارم. درختان سنجد را به من نشان داد و افزود: وقتی بزرگ شدی می ­توانی بار این درختان را بتکانی و بخوری. من نمی دانم این درختان چه شدند آیا هنوز هم هستند؟ یا نه؟

پدرم در خانه سید مجتبی، پدر آسید محمدرضا حسنی نجف ­آبادی، یک اتاق گرفته بود و ساکن بود. می ­دانیم آسیدمحمدرضا واعظ مارکده بود. منزل آسیدمحمدرضا در کنار نجف ­آباد آن روز بود و جلو منزل هم خندق بود که در هنگام زمستان و فصل بارندگی پر از آب می ­شد. ( محل فعلی ورزشگاه و اداره آموزش و پرورش در کنار خیابان دانش) آسید محمدرضا آن وقت جوان بود و درس طلبگی می ­خواند ولی تقریبا همه کاره خانواده بود. خواهری داشت به نام حمیده ­بیگم که زنی بسیار مهربان و انسان دوست بود. اعضا خانواده آسید محمدرضا به خصوص حمیده خانم، تقریبا حامی من در مقابل اذیت­ های زن بابا بودند.

پدرم قد خیلی بلندی داشت. تقریبا بلند قد ترین مرد مارکده بوده است. به علاوه مردی ساده، صادق و زحمتکش بود کارش کارگری بود بعضی روزها هم کار گیرش نمی­ آمد و بیکار می ­ماند زندگی ما به سختی می­ گذشت.

خورشید زنی نا مهربان بود در مقابل کوچکترین رفتار من که باب میل او نبود من را تنبیه بدنی می­ کرد. کنایه، تحقیر و نُک و نیش زبانی که صبح تا شب همانند نقل و نبات از زبانش می­ ریخت. وقتی او را با حمیده­ و دیگر اعضا خانواده آسیدمحمدرضا مقایسه می­ کنم می ­بینم؛ اصلا ذره ­ای مهربانی در وجود این زن نبود. همان موقع در عالم کودکی خیلی دلم می­ خواست حمیده­ مادر من باشد. بعضی وقت­ ها که زن ­بابا خیلی اذیتم می­ کرد در همان تخیل کودکی از مادرم شدن و بودن حمیده­ صرف نظر می­ کردم و با خود می­ گفتم کاش حمیده به جای زن ­بابای من بود. یکی از تنبیه ­های بدنی که زن ­بابا تکرار می­ کرد سوزن زدن روی دستان من بود. جای سوزن ­ها روی پوست دستانم همیشه درد داشت. خورشید مرا اینقدر ترسانده بود که جرات نداشتم کوچکترین گزارشی از اذیت ­هایش به پدرم بگویم. نان و مواد غذایی هم کم بهم می­ داد و اغلب من گرسنه می ­ماندم.

6 سالم شده بود یک روز که خیلی گرسنه مانده بودم از جیب پدرم که فقط یک ریال بود برداشتم و دوان دوان نزدیک کاروان سرای حیدر رفتم (کاروان ­سرای حیدر توی کوچه ملا بوده و هنوز هم هست که به صورت پاساژ است. کوچه ملا قبلا به نام ملا زین ­العابدین بوده و امروز به نام ملا صدرا هست ولی نه در گذشته زین ­العابدینش تلفظ می ­شد و نه امروز صدرایش. در گفت ­و گوی روزمره همان ملا تلفظ می ­شده و می ­ شود) یک نانوایی آنجا بود که نان جو می­ پخت یک ریال را دادم و یک قرص نان گرفتم و برگشتم در جلو دکانی که حلوا ارده برای فروش گذاشته بودند وقتی سرِ دکان ­دار گرم بود دست بردم کمی از حلوا برداشتم ولی دکان دار دید و گفت: بچه چکار می ­کنی؟ گفتم: می ­خواهم با نانم بخورم پدرم علی ­مدد می­ آید پولش را می ­دهد. نمی­ دانم پدرم را می ­شناخت یا نه؟ دیگر چیزی نگفت. آمدم کنار جوی آب نشستم، نان جو و حلوا را خوردم قدری هم آب روی آنها نوشیدم و به خانه آمدم. زن بابا گفت: کجا بودی؟ گفتم: گرسنه بودم رفتم نان خریدم و خوردم. زن بابا قرقر کرد، دعوا کرد و پرسید؛ پول از کجا آوردی؟ که من نگفتم. شب که پدرم آمد زن بابا موضوع را گفت و پدرم پرسید: پول از کجا آوردی؟ گفتم: یک ریال از جیب تو برداشتم. پدرم انبر را کنار آتش منقل گذاشت وقتی داغ شد کمی دستم را داغ کرد و گفت: دخترم دزدی کار بدی است اگر تو را تنبیه نکنم حالا یک ریال برداشتی در آینده که بزرگتر شدی دزدی ­های بزرگتر خواهی کرد، تخم مرغ دزد، شتر دزد می­ شود.

هر شب زن بابا موهای بلند سرش را شانه می ­کرد و روی شانه­ هایش می ­ریخت و به موهای بلند خود می­ بالید موهای قشنگی داشت من هم با اینکه از زن ­بابا بدم می­ آمد ولی دوست داشتم موهای سرم به همان اندازه و شکلِ بلندِ موهای سرِ زن ­بابا باشند.

یک شب که من در جای خود خوابیده بودم و قرار بود خواب باشم، ولی بیدار مانده بودم و شانه کردن سر زن ­بابا را تماشا می­ کردم متوجه شدم زن ­بابا بعد از شانه کردن موهایش یک چیزی از سرش برداشت و سرش کچل و بدون مو شد و آن چیزی را که از سرش برداشت توی بقچه­ ای پیچید و توی تاقچه بالایی پشت یک صندوقچه گذاشت و چارقدش را سفت از پیشانی به دور سرش پیچید دور گردن تاب داد و سفت بست. فهمیدم که زن بابا کچل است و کلاه گیس دارد و این را تا آن موقع من نمی ­دانستم.

دیگر خوابم نبرد ساعتی بعد پدرم آمد و در کنار زن بابا خوابید صبر کردم تا پدرم و زن بابا خواب ­شان ببرد بعد به منظور برداشتن کلاه ­گیسِ زن­ بابا بلند شدم ولی دستم به تاقچه بالایی نمی ­رسید هرچه فکر کردم که؛ چه چیزی زیر پایم بگذارم تا بتوانم کلاه گیس را از تاقچه بالایی بردارم؟ چیزی نیافتم. خیلی آهسته آمدم کنار بابام و با تکان دادن دستش او را بیدار کردم پدرم فکر می ­کرد می ­خواهم بروم دستشویی و می ­ترسم، فوری فتیله چراغ فانوس را که در کنار اتاق بود بالا کشید و به دست من داد و گفت: من توی ایوان می­ایستم برو. گفتم: نه، دستشویی نمی ­خواهم برم. دستش را گرفتم آوردمش کنار تاقچه بالایی که زن­ بابا کلاه ­گیسش را گذاشته بود. خوشبختانه زن بابا بیدار نشد. از بابام خواستم که دوتا دستش را چفت کند و من پایم را کف دوتا دستش گذاشتم رفتم بالا و بقچه را برداشتم آوردم پایین کنار چراغ بازش کردم و کلاه گیس را به بابام نشان دادم و خیلی آهسته گفتم: خورشید کچل است و کلاه ­گیس سرش می­ گذارد. بابام هاج و واج مانده بود و مثل یک تکه یخ وا رفت. چندسال با خورشید زندگی می ­کرد این زن به پدرم نگفته بود که کچل است و کلاه گیس دارد و پدرم هم اینقدر ساده بود که این را نفهمیده بود.

من از زن ­بابا بدم می­ آمد وقتی فهمیدم کچل است و کچلی ­اش را هم به بابام نگفته، بیشتر بدم آمد. خوب یادم هست از همان صبح روز بعد توی رویش ایستادم و بهش گفتم: کچل خوره ­ای! و زن­ بابا از شنیدن کلمه؛ کچل، خیلی ناراحت می­ شد. نقطه ضعف زن ­بابا را پیدا کرده بودم هرگاه نیشی می زد و یا نیشگونی می­ گرفت و یا می­ خواست تنبیه کند توی رویش می ­ایستادم و می ­گفتم: کچل خوره ­ای! همین پیدا کردن نقطه ضعف زن ­بابا و توی روی او ایستادن، نقطه امیدی برای من شد و عقب نشینی زن ­بابا موجب دلیری من شد جرات مقاوت مرا بالا برد و به من یک حس اعتماد به نفس داد همینطور که روز به روز دلیری من بیشتر می ­شد زن ­بابا هم عقب نشینی می­ کرد تا اینکه اذیت ­هایش پایان یافت و بعد از مدتی که دیگر احساس پیروزی می­ کردم به پدرم گفتم: بابا خورشید را از خانه بیرونش کن! من را اذیت می­ کند به من غذا نمی­ دهد. پدرم مکثی کرد و گفت: باشد. باشد پدرم اجازه نامه ­ای شد برای من. و این درخواست بیرون کردن خورشید هر روز تکرار می­ کردم و پدرم هم همیشه در جواب من می ­گفت: باشد. حالا دیگر هرگاه زن ­بابا چشم خیره رویم می­ رفت علاوه بر کچل خوره ­ای، می ­گفتم: از خانه ما برو بیرون.

سرانجام پدرم تصمیم گرفت که خورشید را از خانه ­اش بیرون کند قرار شده بود که هنگام رفتن دو سه قطعه از اسباب و اثاثیه خانه را هم با خود ببرد یکی از این اسباب و اثاثیه، یک آفتابه مسی نسبتا بزرگ بود که رویش هم نقش گل و بوته قلمکاری شده بود و پدرم چند بار به من گفته بود: قیزِم (دخترم) این جهیزیه مادرت است. من سرِ دوراهی قرار داشتم از طرفی می­ خواستم هرچه زودتر خورشید از خانه ­مان برود و از طرف دیگر هم مایل نبودم که جهیزیه مادر من را این زن که؛ از نظر من خیلی زن بدی بود، ببرد ولی حاضر شدم جهیزیه مادرم را ببرد به شرط آنکه از خانه­ ی ما برود. هنگام رفتن خورشید آفتابه را از لوله ­اش گرفتم با ضرب از پشت سر روی باسن ­های خورشید کوفتم و بعد بهش دادم و گفتم: برو گورت را گم کن.

با رفتن خورشید من احساس پیروزی می­ کردم و در همان خیال بچگانه به این نتیجه رسیده بودم که باید زرنگ باشم و حالا دیگر من توی خانه همه کاره شده بودم.

بعد از رفتن خورشید، پدرم منزل مان را عوض کرد و در یک کاروان­ سرا ساکن شدیم. این کاروان ­سرا جای بزرگی بود و دورتا دور آن هم اتاق بود. یکی از این اتاق ­های اطراف کاروان سرا به ما داده شده بود. هر روز عده­ ای مسافر می ­آمدند یکی دو روز در یکی از اتاق ­ها اتراق می­ کردند و بعد بار می­ کردند و می ­رفتند. گاهی هم شتری می ­آوردند و وسط حیاط کاروان سرا سر می ­بریدند. در مدت زمان کوتاهی که ما در کاروان­سرا منزل داشتیم، اعضا خانه ­مان، من و بابام بودیم من از اینکه زن ­بابا در میان ما نیست خوشحال بودم ولی احساس می­ کردم غمی وجود پدرم را گرفته است، چون شادابی نداشت، سخت غمگین بود. پدرم حالا بیشتر با من صحبت می­ کرد، دقایقی می ­شد که پدرم به من زل می ­زد و بعد از چند دقیقه زل زدن مرا در آغوش می ­گرفت و می ­گفت: «قیزم، می­بینم که عمرت را در غریبی خواهی بود، غریبی روح آدم را می ­کُشد، غریبی آدم را می­ فرساید، آدم در غریبی گم و گمنام می ­شود، هیچ می ­شود، می­ بینم که اجاقت هم کور خواهد بود و نسل من بعد از تو از بین خواهد رفت یعنی کسی نخواهد فهمید علی­ مددی هم بوده و دختری هم داشته است». در این وقت بدون اینکه صدای گریستنی بیاید، اشک از چشمانش سرازیر می­ شد و اشکش روی گونه ­های من که، در بغلش فشرده بود، می ­ریخت. اینگونه نگریستن به من و مرا در آغوش گرفتن و این جمله ­ها را گفتن و اشکش در آمدن چند بار تکرار شد.

در کنار حیاط کاروان سرا یک چاه آب نسبتا عمیق و پر آبی بود که توجه پدرم را به خود جلب کرده بود. چند بار اتفاق افتاد که پدرم از من درخواست کرد که نزدیک چاه بروم و شاهد پرآب بودن آن باشم در این وقت تکه سنگ و یا قطعه آجری توی چاه می ­انداخت وقتی صدای برخورد سنگ با آب به گوشش می ­رسید می­ گفت: «قیزم ببین چقدر گود است!؟ چقدرآب دارد؟! خیلی آب دارد!؟» من نزدیک چاه نمی ­رفتم، احساس می­ کردم که؛ پدرم می ­خواهد مرا توی چاه بیندازد مثل اینکه این را با چشمانش به من می­ گفت. دو سه بار این احساسم را هم به زبان آوردم و هنگامی که می ­گفت: بیا و ببین چقدر آب دارد؟ می­ گفتم: نمی­ آیم می­ خواهی مرا توی چاه بیندازی! این اتفاق هم چند بار تکرار شد.

روزی پدرم گفت: قیزم تو داری بزرگ می­ شوی باید بروی قالی بافی یاد بگیری. و مرا به کارگاه قالی بافی برد و من در کنار چندین دختر به قالی بافی مشغول شدم. دختران قالی ­باف هنگام ظهر دسته جمعی به مسجد می ­رفتند، نماز ظهر و عصر را می ­خواندند یکی از دختران که نقش ملاباجی را ایفا می­ کرد بعد از نماز، اصول دین، امام ­ها، فروع دین، و دیگر موضوع ­ها از جمله مسائل مربوط به زنان را به دختران می ­آموخت و نیز آموخته­های­ شان را می ­پرسید. انگاه هر دختری به خانه ­اش می­ رفت ناهار می ­خورد و به کارگاه بر می­ گشت.

صبح یکی از روزها پدرم به من گفت: «من ظهر خانه نیستم تو همانجا توی کارگاه قالی بافی بمان تا من ناهار برایت بیاورم». آن روز من همراه دیگر دختران به مسجد نرفتم و درکارگاه منتظر پدر ماندم تا ناهاری برایم بیاورد. وقتی دختران به گارگاه برگشتند من هنوز منتظر پدرم بودم. یکی از دخترها گفت: هنوز ناهار نخوردی؟ گفتم: نه، هنوز پدرم نیامده که ناهار بیاره. گفت: منتظر پدرت نباش، او افتاده توی چاه، مرده، مردم جمع شدند که درش بیارند. و من دویدم. وقتی به کاروان سرا رسیدم، دیدم چند نفر مرد آنجا جمع شدند که دو نفرشان مارکده­ ای بودند. یکی پسرِ بزرگ عمه ­ام و دیگری عموی ایشان. آسید محمدرضا هم آنجا بود. پسر عمه ­ام گفت: پدرت خودش را توی چاه انداخته حالا رفته ­اند مقنی بیاورند که درش بیاورند. مقنی آمد، بدن مرده پدرم را از چاه بیرون کشیدند، فرق سرش شکافته شده بود. زن ­بابا خورشید هم پیدایش شد و گریه کنان شوهرم شوهرم می­ کرد که؛ من همانجا در حال گریه و زاری و زار زدن، باز بهش گفتم: برو گورت را گم گن، مرده شور آن سرِ کچلت را ببرد، کچل خوره­ ای، بابای من دیگر شوهر تو نبود.

مردان جمع ­شده در کاروان­ سرا پیکر بی­ جان پدر را در تابوتی گذاشتند و لا الا هه ­الله گویان برای دفن به سمت گورستان روانه شدند. خدا رحمتش کند آسیدمحمدرضا را، به من گفت: برو نزد حمیده تا ما برگردیم. در راه که می ­رفتم در همان عالم کودکی احساس تنهایی و بی کسی و نومیدی سنگینی وجودم را فرا گرفته بود، نمی ­توانستم بفهمم، فهمش برایم سنگین بود گاهی وقت ­ها می­ خواستم فریاد بکشم و بگویم: چرا؟ چرا؟ چرا؟ وقتی چشمم به حمیده ­خانم افتاد یاد و خاطره مهربانی­ های این زن اندک نور امیدی بر دلم تابید، حمیده تا مرا دید به طرفم آمد، استقبالم کرد، دست نوازش به سرم کشید و محبت کرد و گفت: غصه نخور بابات الان توی بهشته، چون مرد خوبی بود. حمیده خانم غذا برایم آورد و نوازشم کرد. با دیدن حمیده خانم، در همان عالم کودکی احساس کردم که؛ بابایم مرده، من هیچ کس را ندارم ولی انسانیت هنوز نمرده است.

پدر را در گورستان پنج­ جوبه نجف ­آباد (محل فلکه کنونی اول خیابان شریعتی واقع در شرق نجف­ آباد) دفنش کردند. پسر عمه­ ام و عمویش به خانه آسیدمحمدرضا آمدند جلسه ­ای سه نفری تشکیل و با هم مشورت کردند در آن جلسه گفته شد که؛ کل موجودی نقدی علی ­مدد سه ریال بوده که توی جیب لباسش پیدا کرده ­ایم. پسر عمه ­ام و عمویش گفتند؛ چون زمستان است و سرما و جاده پوشیده از برف است، این دختر را ما نمی­ توانیم به مارکده ببریم ممکن است توی راه از سرما تلف شود. آسید محمدرضا قبول کرد که من نزد خواهرش حمیده­ خانم بمانم و ایشان از من نگهداری کند یکی دو ماه از سال آینده که هوا خوب و برف­ ها آب شد بیایند مرا ببرند. پسر عمه ­ام و عمویش به مارکده رفتند. و من هم نزد حمیده­ حسنی ­ی مهربان ماندم.

نزدیک به 5 ماه در کنار حمیده بودم این زن فرشته خو همانند یک مادر از من مراقبت می­ کرد لباس برایم فراهم کرد هفته ­ای یکبار حمام می­ برد و...

همینجا می­ خواهم از مهربانی ­های خانواده آسیدمحمدرضا حسنی نجف­ آبادی بویژه خانم حمیده حسنی تشکر و قدردانی کنم.

دو ماهی از آغاز سال جدید می ­گذشت که پسرِ بزرگ عمه­ ام و عمویش به نجف­ آباد آمدند پس از خریدها و فروش ­هایی که داشتند مرا از آسید محمدرضا تحویل گرفتند، سوار خرم کردند و به طرف مارکده آمدیم.

عمه ­ام به همراه دو سه نفر دیگر از اقوام تا یکی دو کیلومتری توی دره به استقبالم آمده بودند. وقتی نزدیک شدیم، ناله و گریه بلند عمه را شنیدم، به هم رسیدیم، رفتن­ ها متوقف شد، عمه مرا بغل کرد، توی بغلش فشرد، به صورت و چشمانم می ­نگریست زارزار می­ گریست و من را یادگار برادر رشیدم می ­نامید چند قطره اشک عمه را روی گونه ­های خود احساس کردم. به مارکده رسیدیم و عمه مرا به خانه خود برد. خوب یادم هست تا یکی دو روز عمه ­ام به من می­ نگریست و اشک توی چشمانش حلقه می­ زد.

من از همان لحظه ورود به مارکده که 7 ساله بودم این را دریافتم که باید همپای دیگر اعضا خانواده کار کنم تا سربار خانواده­ ای نباشم و در حد توان خود نسبت به بقیه بیشتر هم کار می­ کردم. نخست که کوچک بودم بیشتر در خانه کمک می­ کردم و یا همراه اعضا خانواده توی باغ و صحرا کمک می ­کردم وقتی بزرگ ­تر شدم همانند یک مرد و یا زن روستایی به تنهایی می ­رفتم از توی مزرعه ­ای و یا صحرا علف می­ چیدم روی سرم می­ گذاشتم و می­ آوردم، دیگ برسر از جوی و یا رودخانه آب می­ آوردم، زمستان که رودخانه یخ زده بود اول یخ رودخانه را می ­شکستیم آنگاه از زیر یخ آب بر می ­داشتیم آب توی دیگ روی سرم لپگ می ­زد روی لباس ­های­ مان می ­ریخت و یخ می ­زدیم تا خانه برسیم، تاپاله چینی، چوم سواری، کمک به شیردوشی، کمک به درو محصولات، تولکی زدن، حمل بافه به خرمن، کمک به میوه چینی و...

کم ­کم قرقرهای شوهر عمه­ ام شروع شد و جلو روی من به عمه ­ام می­ گفت: من راضی نیستم که نان من را بدهی این دختره بخوره، بیرونش کن تا برود خانه پسر عموهایش، آنها باید نانش را بدهند نه من، چند بار اتفاق افتاد که دستم را گرفت و من را از خانه­ اش بیرونم کرد، اشک توی چشم ­های عمه­ ام حلقه می ­زد آنگاه سرِ عمه هم داد می ­زد که؛ هرچی هست می ­دهی این دختره می ­خورد. چهار پنچ سالی خانه عمه­ ماندم شاهد بودم برای بچه ­های خودش لباس فراهم می­ کند ولی برای من نه، لباس من کهنه لباس­ های دیگری بود اصولا من کفش نداشتم همیشه تو خانه، تو مزرعه، توی کوچه ... با پای برهنه می ­رفتم و یا ناگزیر می­ شدم کفش این و آن را بپوشم که باهام دعوا می­ کردند که چرا کفش ما را پوشیدی، این تبعیض در حالی بود که من در آن خانه سخت کار می­ کردم صبح ­ها چلّالی (سبد) بر می ­داشتم دنبال گله گوسفند می ­رفتم و گال جمع می­ کردم بعد به دنبال گلیگو (گله گاو ) می­ رفتم و تاپاله جمع می­ کردم علاوه بر کار در آن خانه به کمک همسایگان می­ رفتم کارهایی مانند سنجد چینی، گردو و انگور چینی، تولکی (نشاء چلتوک) چوم کردن و غیره و مزدی که به من داده می­ شد به آن خانه می ­آوردم حتا خوب یادم هست خوشه چینی می­ کردم و چند بار گدایی کردم یعنی از دروگرها خواستم که به من خرمن بهره بدهند که دادند و من به آن خانه می ­آوردم.

عمه ­ام هم در تلاش بود که رضایت شوهرش را فراهم کند در برابر قرقرها سکوت می­ کرد واکنشش اشک چشمش بود به همین جهت به خاطر من در خانه صرفه­ جویی می­ کرد. آن روز رسم بر این بود که زنان وقتی به حمام می ­رفتند اگر برای شستشو می ­رفتند دوتا قرص نان و اگر برای غسل کردن می ­رفتند یک قرص نان باید به زن حمام چی می­ دادند و عمه ­ی من کمی آب توی دیگ گرم می کرد و توی کنده روی سر خود می ­ریخت و نان را صرفه­ جویی می­ کرد تا به من بدهد. با این همه تمهیدات قرقرهای شوهر عمه ­ام همچنان ادامه داشت سخنان شوهر عمه ­ ام و نیز تبعیض­ هایی که در خانه بود و به من هیچ توجهی نمی ­شد به علاوه تنها بچه ­ای که توی آن خانه کتک می ­خورد که من بودم همه ­ی اینها من را خشمگین کرده بود خوب یادم هست روزی دومین پسر عمه ­ام که به مکتب می­ رفت دوات را گذاشته بود کنار دستش و می ­نوشت به دلیل خشم ناشی از بی توجهی ­ها و قرقرها، در غیاب پسر عمه ­ام جوهر دوات را روی نوشته ­های پسر عمه ­ام ریختم و با دست هم روی نوشته ­ها­ یش پخش کردم.

یک وقت قرقرها و تبعیض ­ها خسته ­ام کرد دنیا برایم تیره و تار شده بود ناگزیر شدم به خانه پسر عمویم بروم. پسرعمویم خودش مرد مهربانی بود من را در کنار خود می ­نشاند دستی به سرم می­ کشید و نوازشم می­ کرد. زنِ پسرعمو می­ گفت: این دختره را اینقدر لوسش نکن. پسر عمو در جواب می ­گفت: این یادگار عمویم است و نوازش می­ کرد. زن پسرعمو با من نامهربان بود زیاد نیشگونم می­ گرفت نیش و کنایه می ­زد و قرقر می­ کرد مثلا اگر زیر کرسی پایش به پای من می­ خورد با پایش به پای من لگد می ­زد و می­ گفت: پایت را جمع کن، بلند شو گورت را از اینجا گم کن برو خونه پسر عموهای دیگرت فقط ما که پسر عمو نیستیم صدتا پسرعمو داری. این در حالی بود که هرجا می ­رفتم جای من پایه­ ی پایینی کرسی بود و در تابستان پایین اتاق نزدیک در. پسر عمویم چند بار جلو چشم من به زنش گفت: این یتیم است، کسی را ندارد، به ما پناه آورده، فرض کن دختر خودت است، آنچه که به دختر خودت می دهی به این هم بده و آنچه که برای بچه خودت می ­خری برای او هم بخر، این بنده ­خدا که بیش از سهم خودش هم کار می ­کند، با او مهربانی کن تا خدا هم بهمان رحم­ کند. ولی زنِ پسر عمو همان بود که بود.

در همین زمان که خانه پسر عمو بودم، در یک غروب تابستانی، زن پسر عمو رفت گاوشان را دوشید، با شیر کاچی درست کرد و ما شب غذای کاچی خوردیم. پسر عمویم شبها در بیابان می ­ماند چون گندم دیم درو می­ کرد. صبح که بلند شدیم گاو مرده بود، لاشه گاو را بردند توی دره انداختند تا سگ ­ها بخورند و زن پسر عمو، به بیایان نزد پسر عمو رفت و خبر مردن گاو را به او داده بود و پسر عمو فریاد کنان گفته بود؛ حقّت است که گاوت بمیرد، اینها کارهای خدا هست، این چوب خداست، تا به ما نشان دهد که؛ یتیم آزردن چقدر کار بدی هست، این یتیم خار شده توی چشم­ های تو می ­رود، با زبانت با دستت با پایت هرجور شده او را می آزاری، زورت می ­آمد ده مثقال از شیر این گاو به این یتیم بدهی، خدا هم گفت؛ من به تو نیم من شیر را می ­دهم تو چطور ده مثقال آن را به یک بچه یتیم نمی ­دهی؟ پس حالا این را هم که داده­ ام پس می ­گیرم. من به تو زن ده­ ها بار گفتم، التماست کردم که؛ با این یتیم مهربانی کن، تا خدا هم خوشش بیاید، بلکه به خاطر اینکه دست این یتیم را گرفتیم بهمان رحم کند، به مال­ مان خیر و برکت دهد، به جان ­مان سلامتی بدهد، توی گوش تو نرفت که نرفت، این هم نتیجه ­اش، حالا آمدی این را به من بگویی که چی بشود؟ من می­ توانم چکار بکنم؟ بجای اینکه این همه راه آمدی به من بگویی، قدری فکر می­ کردی، گاوی که سرِ شب سالم بوده، چرا صبح مرده؟ ها؟ یک ذره فکر کردی؟ مگر نمی ­گویند؛ چوب خدا صدا ندارد؟ اینها عبرت­ هایی هستند که روزگار به ما نشان می ­دهد. برگرد برو و عبرت بگیر و روشت را عوض کن تا از این بدترش را خدا بهمان نشان نداده است.

پسر عمو همان شب به خانه آمد دوباره همین حرف ­ها را شب جلو چشم من به زنش گفت و زن غمگین بود و حرفی نزد، پاسخی نداد ولی رفتارش نسبت به من هم تغییر نکرد.

در همین مدت که توی محله پسر عمو بودم با بچه­ های این محل بازی می­ کردم یکی از افرادی که یادم هست هم بازی بودیم عطا پسر ملا علیجان بود من قدری از عطا قوی­تر بودم و عطا ناگزیر بود در بازی تابع من باشد به او می­ گفتم: برو از مادرت کشک بدزد بیاور تا کنار جوی آب بسابیم و بخوریم بارها در کنار جوی آب توی قلعه کهنه ما با هم روی سنگ کشک سابیدیم و با زبان خود کشک ­های سابیده شده روی سنگِ تخت را لیسیدیم. منیر مادر عطا، زن ملاعلیجان، زنی مهربان بود، زنی بزرگ منش بود، زنی شوهر دوست بود، ملاعلیجان هم او را خیلی دوست داشت و برایش احترام قائل بود. این زن و شوهر عاشقانه همدیگر را دوست داشتند. یادم هست یک شب منیر سمنو پزان داشت و ما هم به آنجا رفته بودیم، زن ­ها در ایوان تنوری دور تا دور دیگ سمنو که روی تنور کار گذاشته شده بود نشسته بودند، دو تا زن هم ایستاده و به نوبت با کفگیر محتوای دیگ را بهم می ­زدند روشنایی مخصوص توی ایوان نبود شعله آتش تنور کمی اطراف را روشن کرده بود ملاعلیجان آمد در جلو ایوان و در حضور دیگر زن ها، زنش منیر را نوازش کرد، تحسینش کرد و شعری هم که برایش سروده بود، خواند:

«منیر منیرم منیرم نادر(کمیاب) منیر بوسم داد زیر گُلِ چادر»

هنوز بعد از چندین دهه این خاطره شیرین همانند روز روشن توی ذهنم مانده است.

در همین زمان که خانه پسر عمو بودم در تابستان چند روز به کمک همسایه­ شان مهدیقلی رفتم. زن مهدیقلی، شیرین خانم دختر عمویم می­ شد. مهدیقلی علاوه بر کار کشاورزی دکان داری هم می­ کرد و توی دکانش مختصر جنسی مانند؛ قند و چای و حلوا بود. دوتا بزغاله چاق و چله هم داشت که توی بقیه گوسفندانش توی حیاط جلو چشم ما بودند و چاق و چله بودن شان چشمگیر بود. شب همگی توی ایوان کنار حیاط خوابیدیم دزد یا دزدهایی آمده از پنجره دکان که توی حیاط باز می شد توی دکان رفته مقداری اجناس برداشته و یکی از بزغاله­ ها را هم برده بودند که هیچ یک از ما که توی ایوان خوابیده بودیم بیدار نشدیم روز بعد که اطراف را کند و کاو کردند متوجه شدند بزغاله را سرِ چشمه گزّه مزرعه­ ی قابوق سربریده، کباب کرده، خورده و رفته ­اند کسی نفهمید دزدان چه کسانی بودند.

بعد از مدتی، بیش از یک سال دوباره به خانه عمه ­ام برگشتم، چون بازهم علارغم قرقرهای شوهرش، نیمه محبت­ های عمه، دنیا را تحمل پذیرتر می­ کرد، ولی دائم خانه عمه ­ام نمی ­ماندم. حالا دیگر بزرگ­ تر شده بودم و کارهای بیشتری انجام می­ دادم. هرگاه خانواده عمه کاری نداشت به کمک دیگران می­ رفتم. برای کسی که کار می­ کردم اگر خانواده مهربانی بودند، برای یکی دو روز هم در خانه ­شان می ­ماندم، ولی مزدم را می­ گرفتم به خانه عمه می ­آوردم. چون دختر کارکشته­ ای شده بودم تقریبا همه روزه برایم کار فراهم می ­شد.

یک روز تابستانی به کمکِ برادرِ دومیِ شوهرِ عمه، رفته بودم، خرمن کوبی داشت، محل خرمن هم جلو مسجد بود، من چوم سوار بودم، ظهر شد، ورزاو­ها را از چوم باز کرد، پوزبند ورزاوها را هم از دهان ­شان باز کرد، ورزاوها آب خوردند، انگاه بردشان توی لته کنار خرمنگاه جای گندمِ درو شده، تا علف ­های مرز جوی را بخورند، به من گفت؛ کنارشان بایست تا توی محصول همسایه ­ها نروند، فقط علف­ های خودمان را بخورند. من می ­روم خانه ناهار بخورم برای تو ناهار می ­فرستم. لحظه ­ای بعد، یک قرص نان خالی دخترش برایم آورد و من نان را توی جوی آب زدم و خوردم، دیدم بیکارم، حوصله ­ام سر می ­رود، ضمن اینکه مراقب ورزاوها بودم، خوشه ­های بجا مانده از درو، توی کرت را می­ چیدم، وقتی دوتا دستم پر می ­شد، توی خرمن می ­ریختم. برادرِکوچکِ شوهرِ عمه، آمد و دید که من توی کرت خوشه می ­چینم، فکر کرد من خوشه ­ها را برای خودم برداشته ­ام، پرخاش کرد، ناسزا گفت، و من هم مرتب تکرار می ­کردم؛ بخدا خوشه ­ها را توی خرمن ریختم. ولی او حرف ­های توام با قسم من را قبول نکرد، هرچین را برداشت، بالا برد که مرا بزند، من دستم را جلو آوردم که توی سرم نزند، دسته هرچین به مچ دستم خورد و استخوان دستم شکست. خبر به عمه رسید، آمد، اشک ریزان، ناله و فرین کنان، من را نزد شکسته بند روستا برد، دو نفر تنومند دست و پا و بدن من را محکم گرفتند تا بر اثر درد، هنگام جفت و جور کردن استخوان، تکان نتوانم بخورم، استخوان دستم را جفت و جور کرد، و من هم فریاد کشیدم و اشک ریختم، چهارتا تخته کنارش گذاشت با تکه پارچه ­ای بست، خمیر درست کردند، اطراف تخته­ ها را خمیر زد تا تکان نخورد، یک چارقد کهنه و پاره پیدا کردند، دستم را به گردنم آویزان کردند.

برادرِ کوچکِ شوهرِ عمه ­ام، علاوه بر کار کشاورزی، آهنگری هم می­ کرد، دکان آهنگری ­اش، سرِ کوچه مسجد بود. کمتر از دو ماه، بعد از شکستن دست من، روزی کوره آهنگری ­اش پر آتش بوده و قطعه فلز گداخته ­ای را روی سندان چکش کاری می­ کرده که پلیسه­ ای از آهن گداخته، از زیر چکش بدر می ­رود و با ضرب به چشم او فرو می ­رود، چشمش عفونت می ­کند ناگزیر او را برای مداوا به نجف ­آباد می­ آورند، چشم را تخلیه می ­کنند، گویا عفونت پخش شده بوده و مداوا نتیجه نمی­ دهد و فوت می­ کند. برادر بزرگتر که همراه او بوده جسد را در گورستان پنج­ جوبه نجف ­آباد در چند قدمی گور پدر من به خاک می ­سپارد و به مارکده می ­آید. غروب دو روز بعد وقتی به مارکده می­ رسد، با جشنِ عروسیِ پسرِ یتیمی، که میرزا ابوالحسنی راه خدا برایش پدر شده بود و عروسیش می­ کرد، مواجه می ­شود. ناگزیر برای اینکه جشن عروسی به هم نخورد، خبر فوت را به کسی نمی ­گوید. من که هنوز دست شکسته ­ام به گردنم آویزان بود، شب در جشن عروسی بودم، چون عروس دختر همسایه ­مان بود و دیروقت به خانه عمه ­ام آمدم و خوابیدم. صبح نزدیک آفتاب زدن، شنیدم که برادرِ بزرگِ شوهرِ عمه ­ام، به دشتبان ده می­ گوید: جار بزن... فوت کرده از همه ­ی قرآن خوان­ ها دعوت می­ شود جهت ختم قرآن بیایند. و خطاب به زنش هم گفت: هم اکنون خمیر کنید، نان بپزید و غذا هم شیر برنج درست کنید همراه شیر برنج، شیره انگور سرِ سفره بیاورید.

وقتی من این جمله­ هایِ برادرِ شوهرِ عمه را شنیدم، از آنجایی که بی­گناه من را زده بود، دست من را شکسته بود، دو ماهی من خانه نشین شده بودم و بیشتر قر و نیش و کنایه می ­شنیدم و سخت خشمگین بودم از اتاق بیرون آمدم و با صدای بلند گفتم: خدایا، شکرت که صدای آه و ناله­ و گریه ­های منِ دخترِ یتیم را شنیدی!

همان موقع دوتا دختر­های برادرِ کوچکِ شوهرِعمه ­ام که تازه فوت شده بود، آمده بودند کنار عموی ­شان که حال پدرشان را بپرسند و صدای من را شنیدند. دختر بزرگتر گفت: الهی زبان درازت را مار بخورد. من هم گفتم: الهی پدرت را مار بخورد که خوب خوردش، از این به بعد می­ فهمی بر من چه می­ گذرد، یتیمی چقدر سخت است، بی پناهی چه مصیبتی است، هرکسی این اجازه را به خودش می­ دهد که توی سرِ بچه یتیم بزند تازه شما اکنون بزرگ هستید و مادرتان هم در کنارتان است، من کوچک بودم که یتیم، اسیر و زیر دست شدم و هرکس می ­رسد توی سرم می­ زند. بغضم ترکید و همراه دخترها که برای مرگ پدرشان جیغ می­ زدند و می­ گریستند من هم به حال زار خودم های های گریستم.

تابستان سالی که دیگر دختر بزرگی شده بودم روزی عمه ­ام یک چاچب ورکاری و یک اوراقچی داد و گفت: برو مزرعه ­ی قورقوتی یک چاچب علف بچین و بیاور. در کنار راه قورقوتی، در اول مزرعه ­ی چم ­بالا، بالای سرِ باغِ برادرِ بزرگِ شوهرِ عمه ­ام، یک درخت مو خیلی بزرگ بود، تعدادی از شاخه ­هایش هم روی درخت رفته بود و خوشه­ های انگور فراوانی آویزان بود یکی از خوشه ­های بزرک خیلی نمایان بود و از دور می­ شد دید من وقتی از جاده می­ رفتم به نظرم آمد که این خوشه انگور باید رسیده باشد کنار درخت مو رفتم و یک زلنگه (شاخک ­های کوچک خوشه انگور) از این خوشه کَندم و مزه کردم تا ببینم رسیده است؟ یا نه؟ اگر رسیده، خوشه را بکنم و بخورم، که دیدم نه، هنوز کمی ترش است. به راه خود ادامه دادم، در مزرعه­ ی قورقوتی از باغ شوهر عمه ­ام یک بقچه علف چیدم روی سرم گذاشتم و به خانه آوردم. سه چهار روز بعد دوباره عمه همان ماموریت را به من داد و من دوباره، سرِ راه، کنار درخت مو رفتم، تا یک زلنگه دیگر از خوشه انگور بکنم، مزه کنم ببینم رسیده؟ یا نه؟ هنوز دستم به خوشه انگور نرسیده بود که یک دفعه دیدم برادرِ بزرگِ شوهرِ عمه ­ام با بیلش از زیر درخت مو که مخفی شده بود بیرون پرید و سیلی محکمی به گوش من زد چشمانم سیاهی رفت و چاچب و اوراقچی از دستم ول شدند و من به سمت مزرعه ­ی قورقوتی فرارکردم که بیشتر از این کتک نخورم و ایشان هم پشت سر من آمد من تا زیر گردنه قورقوتی دویدم دیگر از نفس افتادم و ایشان به من رسید کشیده ­ای دیگر به گوش من زد و گفت: وورقون ببرت، وبا تو سرت بزنه، جونم ­مرگ بشی، بگزارمت پهلو بابات، پریروز رد پایی که پای درخت مو رفته بود با وجب اندازه گرفتم و فهمیدم جای پای تو است امروز هم دیدم سربالا می­ آیی گفتم دوباره سری به درخت مو خواهی زد مخفی شدم تا تو را آدمت کنم تا دیگر دستت به سمت و سوی خوشه انگور مردم دراز نشود. وقتی به دست ایشان اسیر بودم و به دلیل دویدن نفس می ­زدم دستم را به گوشم گذاشتم دیدم از گوش مقابل خون بیرون زده است. بدون چیدن علف به مارکده آمدم و یک راست خانه قلی رفتم.

قلی یکی از مردان مارکده و پسر نصرالله بود سه تا برادر بودند نام برادرهایش هم احمد و صفر بود یک خواهر هم داشتند که به صادق­ آباد شوهر کرده بود. خانه قلی با خانه عمه­ ام همسایه دیوار به دیوار بود قلی همانند پدرم مرد قد بلند و تنو­مندی بود توی روستا پهلوان محسوب می ­شد و در عین حال مهربان و لوتی منش بود. قلی هنرمند هم بود ساز می ­ نواخت ساز کرنا و سرنا. وقتی من وارد خانه قلی شدم توی ایوان نشسته بود، تقریبا ظهر بود. سلام گفتم. قلی گفت: ها دختر علی­ مدد می ­بینم گریانی؟! دوست نداشتم دختر علی ­مدد جوانمرد را گریان ببینم! کی اذیتت کرده؟ کدام نامرد دست روی یادگار علی­ مدد بلند کرده؟ الهی بشکند آن دستی که روی دختر علی ­مدد بالا رفته است؟! گفتم: فلانی زده و از گوشم هم خون آمده است. گفت: برای چی زده است؟ گفتم: برای یک زلنگه انگور! قلی آب ریخت تا من دستان و خون ­های صورتم را شستم. عمه ­ام خبردار شد، آمد، برادرِ شوهرش را نفرین کرد که: الهی دستش بشکند، الهی باباقوری بشود، الهی خیر نبیند، الهی چلاق بشه، الهی شیت بشه و... با هم توی ایوان نشستیم. ناهار خوردیم. قلی به زنش گفت: زن، ساز من را بیاور تا از دست این روزگار کج ­مدار و مردان نامردش قدری بنالم. قلی ساز را بردهان گرفت و یک ساعتی نالید و من هم با دلی شکسته همراه نوای قلی از عمق وجودم های­ های گریه کردم. ادامه دارد



محمدعلی شاهسون مارکده
منبع:
تنها کاربران عضو سايت قادر به مشاهده لينک ها هستند.
عضويت در سايت / ورود به سايت

بازگشت به بالا

رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي ارسال ايميل بازديد از سايت ارسال كننده مطلب
تشکرهاي ثبت شده از ايجاد کننده تاپيک :
 
تمامي مطالب ارسال شده:   
ارسال موضوع جديد   پاسخ به اين موضوع   ارسال تشکر

   روستاهاي ايران صفحه اول انجمن -> چهره هاي ماندگار چهارمحال و بختياري

زمان پيشفرض سايت: ساعت گرينويچ + 3.5 ساعت
صفحه 1 از 1
  
نام کاربري:      کلمه عبور:     

~ يا ~
عضويت در سايت

  


 


Powered by phpBB © 2001, 2008 phpBB Group
كه مازندران شهر ما ياد باد
فروشگاه فرش احمدی
تهران هاست
 تبلیغات در سایت روستاهای  ایران