روستاهای ایران: تالار گفتمان

روستاهاي ايران :: نمايش موضوعات - نان گندم / برکت مقدی مردم جوین

نان گندم / برکت مقدی مردم جوین

 

ارسال موضوع جديد  پاسخ به اين موضوع   ارسال تشکر 

   روستاهاي ايران صفحه اول انجمن -> باورها و اعتقادات خراسان رضوی

نمايش موضوع قبلي :: نمايش موضوع بعدي  
نويسنده پيغام

musaaskari
کاربر ویژه

وضعيت: آفلاين
27 تير ماه ، 1390
تعداد ارسالها: 6429
امتياز: 1929860
تشکر کرده: 1
تشکر شده 48 بار در 46 پست


ارسالارسال شده در: جمعه، 1 اسفند ماه ، 1393 20:57:50    موضوع مطلب: نان گندم / برکت مقدی مردم جوین پاسخ همراه با اعلان

نان گندم برا ی مردم جوین بسیار مقدس بود



نان گندم برا ی مردم جوین بسیار مقدس بود.اگر یک نفر درکوچه راه می رفت وتکه نانی افتاده ،می دید.آن رامی بوسید ودرشکاف دیواری می گذاشت.اگر زنی می خاست نانی را به طور سرپا برروی سفره بیندازد،بسم الله می گفت.

همه ی این ها دراثر گرسنگی کشیدن گذشتگان بوده است که نان رامحترم می داشته اند.لازم است حکایت هایی درمورد تأثیر گرسنگی برمردم برای دوستان تعریف کنم:

دوسال به یاد ماندنی درجوین وجود داردکه بزرگان ما هیچ گاه فراموش نکردندونمی کنند یکی ازآن ها «سَگگیز قَرَنی ایلی»(سال هشت ریال)است که گندم به بالاترین قیمت خودش رسیده است.دومی «دِرت تومَنی ایلی»(سال چهارتومن) است؛که مردم ازآن سا لها خاطرات تلخی به یاد دارند:

1)وقتی گوسفندهایمان رابه کوه برده بودیم.زن مرحوم قوچ علی.زیر دیگش راآتش کرده بود.دوغ می جوشاند تاکَمه بگیرد.آتش زبانه می کشید ودوغ فوران می کرد.زن قوچ علی باآبگردان(اُوگُردان)دوغ های جوشان رابه هم می زدومی خاندواشک می ریخت:

ای سال برنگردی/صدسال برنگردی/مردارواخته کردی/زن هاروبیوه کردی/و...

ازآن جاییکه ازاوان کودکی به فرهنگ مردم علاقه داشتم گفتم:

- «خله بولَه نَمَده اوخورَی»(خاله اینا چیه می خونی)

اشک هایش راپاک کردوگفت:

- «خُداییسه شُکر اِدِی خَلَم،دِرت تومَنی ایلی دِرد اوغلوم اِلده»(خدایتان راشکر کنید خالم ،درسال چهارتومن چهارپسرم مُرد.)

2)پدرم می گفت دراواخر زمستان همه گرسنه بودند،مردی پشت بام رفت وفریاد زد:

- مردم ملایجرد من گرسنه ام اگر یک عدد نان به من برسانید ،نمی میرم.

هیچ کس جواب نداد.صبح فردا جسد آن شخص رازیر خاک کردند.

3)پدرم می گفت که پدربزرگم(شیر محمد) به دشت رفته بوده است تا به مزارعش سربزند.دیده است که یک عده کُرد عشایر به جان یُنجه هایش افتاده اندومثل گوسفند آن هارامی خورند.به خانه می آید هرچه نان داشته ،برمی دارد وبه دشت می برد به آن ها می دهد.خوردنشان راتماشامی کند وهای های می گرید .

3) حاج نوروزدرعزای برادرش حاج غلامحسین برایم تعریف کرد،گفت باپدرم به دشت یام رفتیم ، مرز هارادرست کنیم که اگر آب آمد آن هاراآبیاری کنیم.وقتی غروب شد.پدرم به خانه رفت وبه من گفت ،نوروز تادوساعت دیگر بمان اگر آب آمد که چه بهتر اگرنیامد برگرد.من ماندم ونیامدم تااین که یک دفعه صدای خش خشی شنیدم.دیدم آب است که دارد می آید.کرت هاراآب دادم.وسپس بی حال افتادم.دیدم پدرت باخرش آمدتاکرت هایش راآبیاری کند،گفت :

- نوروز تویی،بیا کمک کن اینارو آب بدیم وبرگردیم.

- نمیدونم چرا نمی تونم ،بلند شَم.

- نون خوردی؟شاید گرسنه ای.

- نه ازصُب نان نخورده ام.

- بروتو ساروق من چارتا نونه بخور.

حاجی نوروز می گوید رفتم .ازبس که گرسنه بودم سه عددنان رادریک چشم به هم زدن خوردم.بعد باخود گفتم شاید این بنده خدا ،خودش هم گرسنه باشد.یک عددنان برایش گذاشتم.وقتی آبیاریمان تمام شد،برگشتیم وباالاغ ها داشتیم می آمدیم که دیدیم دررا شاه عباس(مرحوم) بی حال افتاده است.پدرت آن نان دیگررا به اوداد .اوخورد وبه جان آمد وهمرا ما به ملایجرد آمد.

4) مسلم عمو اوغلومی گوید:باپدرم داشتیم کارمی کردیم.درروستا ی شمس آباد عروسی بود نوازنده به شدت می زدوصدای دهل وقوشمه دردشت می پیچید.من حواسم پرت شده بود.بابام فهمید:

- مسلم حواست کجاس ؟چرا کار نمی کنی؟

- حواسم جایی نیست دارم کارمی کنم.

- مسلم میدونی اودُهُل چی میگه ؟

- چی میگه؟

- میگه، نان، نان، نان،....

5)پدرم می گفت:درملایجرد شخصی دارا به نام حسینعلی بود وبرادری فقیر داشت .اواخر زمستان بود واکثر مردم موجودی کندوهای گندمشان ته کشیده بود.آن برادر فقیر که آدمی با حجب وحیا بود به یک نفر گفته بود اگر برادرم حسینعلی به من دوعدد نان بدهد.من خودم راتاعید می رسانم ونمی میرم.حسین علی گفته بود ،اوهمین دوعددنان راهم می خورد ومی میرد،پس چه بهتر که بمیرد.

مردم وقتی گندمشان تمام می شده است.نان جو یاتخم «جوگند» می خورده اند،تاخود رابه عید برسانند تابتوانند باخوردن گیاهان خودرازنده نگهدارند.

9)پدرم می گفت:یک شب مرحوم علی پاکار مهمانمان شد.شب ماحضری خوردیم.صبح نانی برای خوردن نداشتیم.مقداری گندم آوردیم ،تا«قووُرداغ»درست کنیم.مرحوم علی پاکار گفت :

- سهم قُووُداغ مرا بدید بخورم وبرم.

می گوید حساب کردیم دیدیم سهم هر نفر یک مشت می شود ،یک مشت قوورداغ دادیم خوردورفت.
(قوورداغ:دانه های گندم رادرروی تابه ای داغ می کردند وبه جای نان می خوردند)

منبع:
تنها کاربران عضو سايت قادر به مشاهده لينک ها هستند.
عضويت در سايت / ورود به سايت

بازگشت به بالا

رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي ارسال ايميل بازديد از سايت ارسال كننده مطلب
تشکرهاي ثبت شده از ايجاد کننده تاپيک :
 
تمامي مطالب ارسال شده:   
ارسال موضوع جديد   پاسخ به اين موضوع   ارسال تشکر

   روستاهاي ايران صفحه اول انجمن -> باورها و اعتقادات خراسان رضوی

زمان پيشفرض سايت: ساعت گرينويچ + 3.5 ساعت
صفحه 1 از 1
  
پاسخ سريع:

Very Happy Smile Sad Surprised Shocked Confused Cool Laughing Mad Razz Embarassed Crying or Very sad Evil or Very Mad Twisted Evil Rolling Eyes Wink Exclamation Question Idea Arrow
                 



افزودن امضاء به مطلب ارسالي (امضاء كاربر در بخش ويرايش مشخصات كاربر قابل تغيير است .)


 

  


 


Powered by phpBB © 2001, 2008 phpBB Group
كه مازندران شهر ما ياد باد
فروشگاه فرش احمدی
تهران هاست
 تبلیغات در سایت روستاهای  ایران