تبلیغات
شرکت زرین بافت کاشان

سایتها و وبلاگهای روستایی
  

دعای فرج

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً

پیغام کوتاه

فقط کاربران عضو سايت ميتوانند پيغام کوتاه ارسال نمايند لطفا وارد سيستم شويد يا اينکه عضو شويد.

شهید علي اصغر میرزابیگی / روستای بیدوی زاوه

شهید علي اصغر میرزابیگی / روستای بیدوی زاوه


شهید علي اصغر میرزابیگی ( سومین شهید روستا)

شهید علی اصغر میرزابیگی در سال 1347 در روستای بیدوی بخش زاوه تربت حیدریه در خانواده ای  مذهبی و متدین پا به عرصه ی وجود نهاد ، پدرش که فردی مذهبی و مداح اهل بیت بود از آنجا که نام اولین  فرزندش را اکبر نهاده بود او را که دومین فرزندش بود  به تبیعت  از مولایش امام حسین (ع) علی اصغر نام نهاد

،شهید علی اصغر تحصیلات ابتدایی را در مدرسه ی روستا به پایان برد ولی به دلیل فراهم نبودن امکانات و همچنین علاقه ای که به کارکردن داشت ادامه ی تحصیل را رها کرده و در کنار پدرش به کار پرداخت  ، آن بزرگوار در دوران کودکی به بیماری سختی مبتلا گردید تا آنجا که خانواده اش از نجات او مایوس شده بودند ، ولی از آنجا که مشیت الهی چیز دیگری بود از این بیماری جان سالم بدر برد . از آنجا که وضع کشاورزی روستا چندان خوب نبود علی اصغر همراه دیگر جوانان روستا راهی شهرستانهای دور و نزدیک همچون قم و تهران شد و مدتی را در این شهرها به کار در کوره پزخانه و مدتی را به کار چاپ سیلک و مدتی نیز به کار در آلومینیم سازی پرداخت . با شروع جنگ تحمیلی و فرمان حضرت امام خمینی (ره) مبنی بر تشکیل  بسیج و حضور جوانان در جبهه ایشان نیز شوق جبهه در دلش افتاد و دوست داشت هرچه زودتر خود را به آن دیار برساند ولی از آنجا که سن کمی داشت و از طرفی هم جثه اش به ظاهر کوچک و ضعیف بود از اعزام او خودداری می نمودند تا اینکه بلاخره موفق گردید در سال 1365 به عضویت بسیج درآید . او دوران آموزشی را در پادگان قدس تربت حیدریه گذراند و سپس عازم جبهه های نبر حق علیه باطل شد . در مشهد مقدس مسئولین می خواسته اند بعلت ضعف جسمانی  از اعزام او جلوگیری کنند و امریه ی قطار به او نمی دادند ولی آن شهید با اسرار و سماجت و گریه و زاری فراوان توجه آنان را به خود جلب کرده و رضایت و موافقت آنان را گرفته و عازم جبهه های جنوب شد و مدت 5  ماه در جبهه ها بود و در عملیاتهای کربلای 4 و 5  بعنوان رزمنده ای شجاع حضور یافت . آن شهید با اینکه جثه ای ضعیف داشت ولی فردی بسیار شجاع و نترس بود و در تصمیم گیری مستقل و قاطعانه عمل می کرد . به نقل از همسنگرانش در جبهه رشادت و شجاعت زیادی از خود به خرج می داد . در عملیاتهای مذکور همرزمان آن شهید به شهادت رسیدند و از او هم حدود دو ماه خبری نبود و هیچ نامه ای نمی رسید و خانواده اش هم از او خبری نداشتند و قطع امید کرده بودند . پس از اتمام عملیات و مدتی چشم انتظاری بلاخره در عین ناباوری به سلامتی به آغوش خانواده اش بازگشت ، جالب اینجاست که وقتی مردم از او در باره ی جبهه و وظایف او در آن صحنه ها و … سئوال می کردند و می خواستند از وضعیت آنجا برایشان تعریف کند ایشان تبسم کرده و می گفت جنگ جنگ است ،  بروید ببینید ، باید رفت و از نزدیک دید ، شنیدن کی بود مانند دیدن و با این کارش دو نکته را یادآوری می کرد یکی اینکه به این روش مردم را دعوت به حضور در جبهه می کرد و دوم اینکه هرگز حاضر نبود از خود تعریف کند . او بسیار کم حرف می زد ولی همیشه از شهدا یاد می کرد و آرزو می کرد که شهید شود . او همچون عموی شهیدش ابراهیم میرزابیگی همیشه چهره ای خندان و تبسمی شیرین برلب داشت و شوخیهای شیرین می کرد که این باعث می شد محبتش در دل همه جای گیرد . شهید علی اصغر پس از آنکه دو دوره ی سه ماهه بعنوان بسیجی در جبهه و عملیاتهای مختلف شرکت نمود، در آبانماه 1366 به خدمت مقدس سربازی اعزام گردید و در قرارگاه رمضان در استان باختران به خدمت مشغول شد ، حدود 9 ماه از خدمت مقدس سربازی را پشت سر گذاشته بود ، او در دوران سربازی هم یکی از شجاع ترین سربازان یگان خودش محسوب می شد و به نقل از همسنگرانش هر وقت برای انجام عملیات و یا کارهای سخت نیروی داوطلبی لازم بوده اولین دستی که به عنوان داوطلب بلند می شد دست توانای شهید علی اصغر بود . از دلیری و رشادتهای او دوستانش خاطرات زیادی نقل می کنند . وقتی برای آخرین بار به مرخصی آمده بود چهره اش خبر از چیز دیگری می داد ، خیلی کمتر حرف می زد ، با همه بسیار مهربانتر از پیش بود ، بسیار فکر می كرد ، آخرین روز مرخصیش را به دیدن خانواده های رفقایش رفت و تا ساعت 12 شب نزد آنها بود ، پدرش نقل می کند ساعت 12 شب در زد ، در را باز کردم ، وارد اتاق شد ، همه خوابیده بودند ، او در گوشه ای نشست و به دیوار تکیه داد دست بر پیشانیش گذاشت و به فکر فرو رفت ، پرسيدم چه شده است پسرم ، چرا نمی خوابی ، گفت شما بخوابید من خوابم نمی برد ، نزدیکیهای صبح حدود دو ساعت خوابید و موقع اذان بیدار شد ، نمازش را خواند ، وسائلش را جمع و جور کرد ، موقع خداحافظی گفت پدر ببخشید چون موقع درو باید در جبهه باشم و نمی توانم به کمک شما بیایم ، انشاء الله اول محرم به مرخصی می آیم ، در جبهه دشمنان اسلام با همکاری منافقین حمله های ناجوانمردانه ای را علیه میهن اسلامی آغاز کردند  و قسمتی از خاک مقدس کشورمان را به اشغال خود درآوردند . منافقین از اسلام آباد غرب هم گذشتند که رزمندگان اسلام عملیات مقدس مرصاد را علیه آنها آغاز می کنند و ضربه های مهلکی را بر آنان وارد می کنند و آنها را از  میهن اسلامی بیرون می رانند . در این هنگام اصغر به دنبال گم شده ی خود است که در تاریخ 5/5 /1367 در منطقه ی اسلام آباد غرب آن را پیدا می کند ، عروس شهادت به استقبالش آمده است ، او را در آغوش می کشد . دوستانش هلهله کنان و پایکوبان در جشن عروسیش شرکت می کنند و آنقدر توپ و تانک و تفنگ  شلیک می کنند که در عروسی هیچ یک از هم سن و سالانش این همه توپ و تفنگ شلیک نشده است . نزدیک محرم است ، به خانواده اش خبر شهادتش را می دهند ، می گویند اصغر آمده است ، به پیش بازش بیایید ، خانواده ا ش برای دیدن جنازه اش به تربت می آیند . ترکش به شانه اش اثابت کرده بود . چهر ه اش انگار در خواب عمیقی فرو رفته و تبسم همیشگیش را بر لب داشت . خواهر بزرگش فکر می کند اصغر در خواب است . صدایش می زند ، احساس می کند که او تبسم کرده است . گفته بود هفت روز به محرم به مرخصی می آیم . درست هفت روز به محرم بود ، چقدر خوب به قولش عمل کرد . روز 17/5/1367 جنازه اش را در شهر تربت حیدریه تشییع کردند و سپس به روستا بردند . جمعیت زیادی از روستا ی بیدوی و روستاهای اطراف جمع شده اند ، مردم روستای بیدوی برای سومین بار و شاید هم برای آخرین بار جنازه ی شهیدي را بر روی دستهای خود تشییع می کنند و شعار می دهند  :

این گل پرپر از کجا آمده        از سفر کرببلا آمده

این گل پرپر ماست                هدیه به رهبر ماست

اصغر جان اصغر جان                    شهادتت مبارک

بدن پاک و مطهرش را در بهشت شهید ابراهیم میرزابیگی و در کنار عموی شهیدش به خاک سپردند و از آن پس مزارش زیارتگاه همه عاشقان می شود . 

 برگرفته از   کتاب ( مردانه در میدان )  

نکته جالب اینکه شهید ابراهیم میرزابیگی و شهید اصغر میرزابیگی هر دو در سن بیست سالگی به شهادت رسیدند منتهی شهید ابراهیم در سال 61 در عملیات بیت المقدس و شهید اصغر شش سال بعد در سال 67 عملیات مرصاد.


منبع:

bidvey.ir

کلمات کليدي : شهید علي اصغر میرزابیگی / روستای بیدوی زاوه
ارسال شده در مورخه : ، -78 فروردين ماه ، -621 توسط admin2  چاپ مطلب


نام شما: [ کاربر جدید ]

عنوان:
 
نظر:


:) ;) |) :- :( :0 :# *) ^) +)) :} |(( @: (:) :? :**

کد امنيتي : bij87wuk
تايپ کد امنيتي : [ بازگشت ]
امتیاز دهی به مطلب
امتیاز متوسط : 5
تعداد آراء: 1


لطفا رای مورد نظرتان را در مورد این مطلب ارائه نمائید :

عالی
خیلی خوب
خوب
متوسط
بد

اشتراک گذاري مطلب
كه مازندران شهر ما ياد باد
فروشگاه فرش احمدی
تهران هاست
 تبلیغات در سایت روستاهای  ایران