تبلیغات
شرکت زرین بافت کاشان

سایتها و وبلاگهای روستایی
  

دعای فرج

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً

پیغام کوتاه

فقط کاربران عضو سايت ميتوانند پيغام کوتاه ارسال نمايند لطفا وارد سيستم شويد يا اينکه عضو شويد.

شهدای روستای اوزرود / نور / مازندران

شهدای روستای اوزرود / نور / مازندران


بسم الله الرحمن الرحیم

                                           اعوذ بالله من الشیطان الرجیم

و لا تقولوا لمن یقتل فی سبیل الله اموات بل احیاء ولكن لا تشعرون        سوره بقره - آیه 154

كسانی را كه در راه خدا كشته می شوند ، مرده تصور نكنید ، بلكه زنده اند ولی شما درك نمی كنید .

ولا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله امواتا بل احیاء عند ربهم یرزقون      سوره آل عمران - آیه ۱۶۹

نپندارید که شهیدان راه خدا مرده اند ، بلکه زنده اند به حیات ابدی و در نزد پروردگارشان متنعم خواهند بود .


مردم روستای اوز مانند مردم دیگر نقاط سرزمین اسلامی امان همیشه در جهت پیشبرد اهداف و ارزشهای اسلامی كوشا بوده اند كه از میان آنان عده ای با نثار خون خود انقلاب اسلامی را یاری نمودند و دشمنان ایران اسلامی را در هم كوبیدند و همواره امید را در دل مستضعفان و مومنان زنده نگه داشتند . و اینك این ستارگان پر فروغ آسمان حقیقت روشنگر راه انقلاب گشته اند و با نورافشانی خود تا ابد چراغ راهمان به سوی خدا خواهند بود . و بر ماست تا با گرفتن توشه ای از زندگی سراسر نورانی و با بركت آنان ادامه دهنده راهشان باشیم .
این وبلاگ تقدیم می گردد به روح مطهر و ملكوتی شهید شاخص روستای اوز ، شهید ابوالفضل نیكزاد ، شهید مدافع حرم ، شهیدی كه مشوقمان گردید تا با ثبت زندگینامه و وصایای گرانقدر شهدای روستای اوز ، بار دیگر یاد و خاطره آنان زنده گردد و به نسلهای آینده برسد .

و اینك شهدای مدافع حرم ، شهدای ویژه ای هستند كه اجرشان نیز مضاعف است . مقام معظم رهبری حضرت امام خامنه ای در این خصوص می فرمایند : شهدای مدافع حرم در زمان حیات خود از اولیاء الهی به شمار می روند . و فرمودند : به شهدای دفاع از حریم اهل بیت علیهم السلام به طور ویژه افتخار می كنیم . و فرمودند : اولین امتیاز این شهدا این است كه از حریم اهل بیت دفاع كردند و در این راه به شهادت رسیدند و دومین امتیازشان این است كه جانشان را در دفاع از كشور ، ملت ، دین و انقلاب اسلامی فدا كردند و سومین امتیاز این كه در غربت به شهادت رسیدند كه در پیشگاه خدای متعال فراموش نخواهد شد .      

فرزند : علیمردان                                  

تاریخ تولد :  41/6/28

تاریخ شهادت :  60/5/13 



مختصری از زندگینامه شهید :


                                   
                                              بسم الله الرحمن الرحیم

یوسف در ماه اردیبهشت سال 1341 در روستای اوز و در خانواد ه ای مومن و متقی متولد گردید . پدر یوسف 6 ماه از سال را در روستا به كشاورزی مشغول بود و 6 ماه دیگر را در شهر برای امرار معاش كفاشی می كرد . خانواده یوسف بضاعت مالی كافی نداشتند اما همیشه با توكل و امید بر خدا و توسل به اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام روزگار را می گذراندند . یوسف تحصیلات ابتدائی را در روستا گذراند اما به دلیل مسائل معیشتی مجبور شد تا كمك حال پدر شود و او را در كار كشاورزی یاری نماید . سپس در 13 سالگی به تهران آمد و در منزل یكی از بستگانش اقامت نمود و به كار سنگین و طاقت فرسای تراشكاری و خم كاری روی آورد تا حداقل خرج زندگی خودش را تامین كند . در سال 1356 خانواده اش نیز به تهران آمدند .
یوسف با ایمان محكمی كه داشت همیشه سعی می كرد دستگیر افراد ضعیف باشد و خود را متعهد به دستورات الهی می دانست و مخصوصا توجه خاص به نماز و قرآن و احكام اسلامی داشت .
یوسف در سال 1360 با بصیری و درك عمیق به موقعیت و شرائط حساس كشور و نیاز به نیروهای رزمنده در جبهه های جنگ ، به خدمت مقدس سربازی رفت و پس از مدتی به شهر بانه اعزام گردید و جندی بعد در مرداد 1360 با شهادت به آنچه سالها در پی آن بود دست یافت و به دیدار معبودش شتافت و سرانجام پیكر پاك و مطهرش در روستای اوز آرام گرفت .     


فرزند : احمد                                         

تاریخ تولد :  1335

تاریخ شهادت :  61/3/4   




مختصری از زندگینامه شهید :

                        
           
                                              بسم الله الرحمن الرحیم

علی اكبر در سال 1335 در تهران و در خانواده ای مومن و متقی متولد گردید . او پس از گذراندن تحصیلات با اوج تظاهرات مردمی علیه نظام طاغوت در سال 1357 به صف مبارزان انقلابی پیوست و بارها تا مرز شهادت پیش رفت . نقش علی اكبر در تسخیر پادگان امام حسین علیه السلام ( عشرت آباد ) كه با عملیاتی مسلحانه صورت گرفت چشمگیر بود . او پس از آن نیز تا پیروزی كامل در تثبیت دستاوردهای انقلاب بسیار كوشش نمود .
علی اكبر پس از پیروزی انقلاب از تلاش در جهت حفظ ارزشهای اسلام و انقلاب به مسیر خود ادامه داد و با انتخاب شغل معلمی مشغول تعلیم و تربیت گردید .
با آغاز جنگ تحمیلی علی اكبر از طریق بسیج به عضویت سپاه در آمد و به جبهه های نبرد با كافران بعثی اعزام گردید و با همكاری با گروه شهید چمران در منطقه كردستان توانست در جهت ضربه زدن و انهدام نیروهای ضد انقلاب و متجاوزان نقش موثری ایفا نماید و چندین مرتبه نیز مجروح گردید . پس از آن راهی جبهه های جنوب گردید و در عملیات آزاد سازی خرمشهر شركت نمود . و او كه دیگر روح بزرگش بیش از همیشه خواهش پرواز داشت ، به آرزوی خویش دست یافت و به لقای حق رسید و پیكر پاك و مطهرش در بهشت زهرا سلام الله علیها آرام گرفت .     

فرزند : عبدالحمید                                             

تاریخ تولد :  42/12/4

تاریخ شهادت :  61/7/10




قسمتی از وصیتنامه شهید : 

    
                           
                                        بسم رب الشهداء و الصدیقین 

آغاز می كنم به نام خدائی كه ما را آفرید و سپس پیش خود خواهد برد . خدای انبیاء و اولیاء و مومنان و صالحان و مستضعفان . ما تنها و تنها برای او كار می كنیم و برای او می جنگیم نه به طمع بهشت ، بلكه برای رسیدن به او . و اوست كه كمال صفات عالیه و منشاء همه خوبیهاست . پس بیائید تا با توكل بر او در جهت او گام برداریم .
می خواهم چون شمع بسوزم و روشنی راه گردم تا قهرمانان و یاری دهندگان اسلام عزیز راه حق را ادامه دهند و جا پای شهداء بگذارند . جا پای شهدائی چون مطری ها ، بهشتی ها ، رجائی ها و باهنرها و همه رزمندگان اسلام و پیروان راستین مولا علی علیه السلام .
مادر مهربانم : امیدوارم كه مرا حلال نمائید . مادر جان : ما برای ورود به بهشت ثبت نام كرده ایم و در راهی قدم گزاددیم كه شهادت دارد ، راهی كه راه حق و خدائی است . 
برادر عزیزم محمد جان : امیدوارم كه مثل همیشه برای اسلام عزیز مفید و موثر باشی ، كه اسلام نیاز به چنین پاسدارانی دارد . 

فرزند : محمود                                                                                                                                                                                                               

تولد : 1345/9/26

شهادت :  62/1/22

محل شهادت : فکه

مزار : روستای اوز

قسمتی از وصیتنامه شهید :

                          

                                       بسم الله الرحمن الرحیم

با سلام به پیشگاه ولی عصر حضرت حجت بن الحسن العسگری عجل الله تعالی فرجه الشریف و نایب بزرگوارش رهبر کبیر انقلاب و بنیانگذار جمهوری اسلامی ایران ، امام خمینی و با درود به ارواح طیبه شهدای اسلام ، خاصه شهدای کربلا .  

پدر و مادر عزیزم ، شما بر گردن من بسیار حق دارید ، و من از خدا طلب آمرزش می کنم از این که نتوانستم حق شما را ادا نمایم . همچنین از برادران و خواهرانم ، که برادر خوبی برای آنها نبودم . امیدوارم اگر شهادت نصیبم گشت ، مرا حلال نمائید . از همه رزمندگان اسلام که تصمیم به جهاد گرفته اند ، تقاضا می کنم که نیت خود را برای خداوند بزرگ و مهربان خالص نمایند و برای نابودی دشمنان اسلام به جبهه بیایند ، که به فرمان اماممان چه بکشیم و چه کشنه شویم پیروزیم . 

در پایان از همه می خواهم که امام را تنها نگذارید و برای پیروزی اسلام و طول عمر امام امت دعا کنید و امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف را به یاری طلبید .    


فرزند : حسین                                 

تاریخ تولد :  1325/11/20             

تاریخ شهادت :  62/12/1   





قسمتی از وصیتنامه شهید :

                                                  بسم الله الرحمن الرحیم

و لا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله امواتا بل احیاء عند ربهم یرزقون    سوره آل عمران - آیه 169
كسانی را كه در راه خدا كشته شدند ، مرده مپندارید ، بلكه آنها زنده اند و در پیشگاه پروردگار خویش روزی داده می شوند .
با سلام به ساحت مقدس حجه ابن الحسن العسگری ، صاحب الزمان عجل الله تعالی فرجه الشریف ، منجی عالم بشریت و نائب برحقش امام خمینی ادامه دهنده راهش .
درود بر شهیدان از صدر اسلام تا انقلاب شكوهمند اسلامی ، غرور آفرینان صحنه نبرد حق علیه باطل . و سلام بر انان كه حسین وار زندگی می كنند و حسین وار می میرند . كه درود خدا و همه فرشتگان برآنها باد . و ننگ و نفرت بر صدامیان و منافقین و آنان كه از صحنه پیكار می گریزند .
از قرآن می گویم كه همه مبهمات را كه همه مبهمات را عیان كرده و در آن هدف خلقت و نفی ظلم و ستم و حاكمیت الله كه همان قسط است . و نیز خصوصیات انسان مطرح شده است . و خداوند در این كتاب مواضع گروهها را مشخص نموده و به مومنان امر می كند كه با كدام گروه نبرد كنید و چگونه ظلم و ستم و ستمگر را از بین ببرید .
برادرانم ، امروز هر كسی كه با امام است ، همانند كسی است كه در صحرای كربلا همراه سرور شهیدان امام حسین علیه السلام بر علیه باطل شمشیر می زند . و شما ای گروه مشركان و كفار و منافقین بدانید كه دیگر امام خمینی بت شكن مانند امام حسین علیه السلام تنها نیست و دیگر همراهان امام آن بزدلان نیستند كه از تاریكی شب استفاده كردند و امام حسین علیه السلام را تنها گذاشتند . بلكه امروز تشیع سرخ به جوش و خروش افتاده و جوان و پیر و حتی نوجوانان هم آگاه شدند و باطل را می شناسند و ان را از بین خواهند برد . چنان كه می بینیم جوانان با ایمانی خالص به سوی شهادت روی می آورند .
و اكنون شما پدر عزیزم ، همان طور كه شما به من آموختید ، سكوت در برابر ظلم وستم برای ما مسلمانان ننگ است ، بلكه باید چون مولا علی علیه السلام زندگی كنیم و چون او شمشیر بزنیم و مانند امام حسین علیه السلام شهید شویم .
و شما ای مادر ، نور چشمان من ، ما در زمانی واقع شده ایم كه باید مرگ را با نبرد با دشمنان اسلام و شهادت انتخاب كنیم . و شما زنان صدر اسلام چون سمیه را بیاد بیاورید كه نه تنها فرزندش را در راه اسلام داد ، بلكه آنقدر زیر شكنجه یا الله گفت تا به شهادت رسید .
و شما ای همسر و خواهرانم ، حضرت زینب سلام الله علیها را به یاد آورید ، زمانی كه امام حسین علیه السلام را در صحرای كربلا به شهادت رساندند و سر مباركش را روی نیزه گذاشتند و نزد یزید بردند ، خطاب به آن ملعون فرمود ، یزید خیال نكن تو چیزی هستی ، پیشینیان خود را نگاه كن ، ببین به چه روزی افتادند ، نوبت تو هم می رسد . پس شما ای همسر و خواهرانم ، رسالت زینبی خویش را انجان دهید و در آگاه نمودن بیشتر مردن و تربیت صحیح اسلامی فرزندانم و نیز فرزندانتان فعالیت كنید . 
و شما ای برادران دینی ام ، بعد از من سلاحم را گرفنه و راهم را ادامه دهید و من برای همه شما دعا می كنم كه به دامان مكاتب دروغین نیافتید .
و شما ای پسرانم و ای دخترم ، گر چه كوچك هستید ، اما به شما توصیه می كنم كه قرآن را بخوانید و در آن تعقل كنید تا گمراه نشوید . زیرا قرآن هدایتگر و انسان ساز است .      
                                                 

فرزند :                                                           

فرزند : قربانعلی

تاریخ تولد :  1343

تاریخ شهادت :  63/5/1       











فرزند : عباس                                                                                                                                                                                                                                                 

تولد : 1346

شهادت :  64/11/22

محل شهادت : فاو - ( عملیات والفجر 8 )

مزار : تهران - بهشت زهرا سلام الله علیها

قطعه 53 - ردیف 33 - شماره 2

مختصری از زندگینامه شهید :

                       

                                     بسم الله الرحمن الرحیم 

حسین در سال 1346 در خانواده ای مومن و متقی متولد گردید . او از همان دوران کودکی روحی جستجوگر در راه شناخت حقیقت داشت و همواره از فرصتهای گوناگون برای رسیدن به آن تلاش می نمود . بعد از گذراندن تحصیلات ابتدائی از طریق بسیج محل یک سال به عنوان محافظ بیت حضرت امام فعالیت نمود و با وجود سن کم از عهده آن به خوبی برآمد . با شروع جنگ تحمیلی ، حسین مثل کسی که گمشده اش را پیدا کرده باشد ، تصمیم گرفت هر طوری که شده به جبهه برود . ابتدا مسئولین نظامی به دلیل کمی سن با اعزام او مخالفت کردند ولی در نهایت وقتی روحیه پر تلاش و خستگی ناپذیر و درخواستهای مکرر او را دیدند ، مجبور به اعزام او گردیدند . 

حسین بعد از گذشت هفت ماه نبرد با دشمن بعثی و در سن چهارده سالگی به آرزوی بزرگ خویش ، شهادت رسید و به دیدار معبودش شتافت . پیکر پاک و مطهر شهید پس از ده سال به میهن اسلامی بازگشت و در بهشت زهرا سلام الله علیها آرام گرفت .       

قسمتی از وصیتنامه شهید :

                                     بسم الله الرحمن الرحیم

و لا تقولوا لمن یقتل فی سبیل الله اموات بل احیاء و لکن لا تشعرون                      سوره بقره - آیه 154

و کسانی را که در راه خدا کشته شوند مرده نپندارید ، بلکه آنان زنده ابدی هستند و لیکن شما این حقیقت را درك نخواهید كرد . 

سلام بر امام خمینی رهبر کبیر انقلاب اسلامی و آن پیر جماران ، روشن کننده راه امت مسلمان ایران و امید تمام مستضعفین جهان . و سلام بر خانواده شهدا ، این پشتیبانان راستین امام امت که جوانان خود را در راه اسلام فدا کردند . 

سلام بر پدر و مادر و برادران و خواهران عزیز و گرامی ام . امیدوارم انشاءالله حال همه شما خوب باشد . خدمتتان عرض می کنم که خداوند لیاقت شهادت را به هر کسی نمی دهد . مادر جان ، اگر شهادت نصیب این بنده گناهکار شد ، از شما می خواهم که برای من گریه نکنید . مادر جان و پدر جان ، باید این خونهای پاک ریخته شود تا اسلام آبیاری گردد . 

عرض دیگرم این است که خرجهای اضافی نکنید و همیشه سعی کنید در دعای کمیل و نماز جمعه شرکت کنید و در همین نمازهایتان امام را دعا نمائید و مساجد را خالی نگذارید که امام فرمودند : مسجدها سنگر است ، سنگرها را حفظ کنید . 

و دیگر این که از همه فامیل و دوستان برایم حلالیت طلبید و اگر از من بدی دیدید ، به بزرگی خودتان حلالم کنید .        

 

 

فرزند :  سید میر حسین  

تاریخ تولد :  1345

تاریخ شهادت :  64/12/21



مختصری از زندگینانه شهید :


                         

                                              بسم الله الرحمن الرحیم

سید حسن كه به نام سید میثم معروف بود در تاریخ بهمن ماه سال 1345 در شهر ساری و در خانواده ای مومن و متقی متولد گردید . او از  دوران كودكی با پدر به هیئت می رفت و از قرآن و عترت بهرمند گردید و در اخلاق و رفتار او تاثیر گذاشت . سید حسن در 4 سالگی به جهت شغل پدر با خانواده به تهران آمد و در یكی از مدارس جنوب شهر مشغول به تحصیل گردید . او علاوه بر این كه باهوش ، زرنگ و درس خوان بود ، از طرف دیگر بسیار مهربان و دلسوز و به فكر همه بود و گاهی اوقات وسائل و حتی لباس گرم خود را به دانش آموزان بی بضاعت می بخشید در حالی كه خود به آن نیاز داشت . او در زمینه ورزش هم موفق بود و توانست در رشته مورد علاقه اش فوتبال پیشرفت خوبی داشته باشد .
سید حسن با شدت گرفتن تظاهرات مردمی علیه نظام فاسد شاهنشاهی در سال 1357 همزمان با تحصیل در مقطع راهنمائی به صف مبارزان پیوست و با آنان همراه گردید . او در مراسم استقبال حضرت امام خمینی رضوان الله تعالی علیه نیز حضوری فعال داشت . پس از انقلاب سید حسن با ثبت نام در بسیج فعالیت خود را ادامه داد .
با آغاز جنگ تحمیلی سید حسن كه نور معرفت الهی و عشق به امام و انقلاب سرتاسر وجودش را در بر گرفت از شهر ورامین عازم جبهه های نبرد حق علیه باطل گردید و با شركت در عملیتهای مختلف در جنوب و شمال غرب با شجاعت و رشادت به تكلیف الهی و وظیفه انقلابی خویش عمل نمود و در نهایت در اسفند سال 1364 در عملیات والفجر 8 در سلیمانیه عراق به آرزوی دیرین خود شهادت رسید و به لقای معبودش دست یافت و پیكر پاك و مطهرش در بهشت زهرا سلام الله علیه آرام گرفت .   


فرزند : سید مصطفی               

تاریخ تولد :   1349/6/30

تاریخ شهادت :  65/12/16





قسمتی از وصیتنامه شهید :


                                                 بسم الله الرحمن الرحیم

یا ایها الذین امنوا ما لكم اذا قیل لكم انفروا فی سبیل الله اثاقلتم الی الارض ارضیتم بالحیوه الدنیا فی الاخره الا قلیل .    سوره توبه - آیه 38
ای مومنان ، چرا وقتی كه به شما گفته می شود ، برای جنگ در راه خدا حركت كنید ، به زمین می چسبید . آیا به جای آخرت به زندگی دنیا دل خوش كرده اید . برخورداری از زندگی دنیا در برابر رستگاری در آخرت بسیار ناچیز است . 
با نام او كه دهنده جان است و گیرنده آن . بارالها از این كه ما را آفریدی و محافظتمان می فرمائی و از این همه نعمت هائی كه به ما ارزانی داشتی ، تو را شكر می گوئیم . و چون به ما امر فرمودی ، در راهت به نبرد برخاستیم . و اگر بخواهی و لایقمان فرمائی ، شهیدمان خواهی كرد و به سوی خودت خواهی برد .
و اكنون پیام من به ملت شهید پرور این است كه این جنگ احتیاج به نیرو دارد ، پس هر چه سریعتر به جبهه ها بیائید و جنگ را به اتمام رسانید و انتقام خون شهیدان را از این كافران بگیرید و به این انقلاب پایبند باشید .
تذكری نیز به همه خواهران دارم و این كه حجاب را رعایت كنید تا از خون شهیدان شرمسار نگردید .
و پیام من به امت این است كه پیرو خط امام باشید و اوامر ایشان را اطاعت نمائید و پیرو راه او باشید .
و به همه برادران می گویم كه جوانی اتان را درست خرج كنید تا در آخرت دست خالی نباشید .
و اكنون مادر جان : مرا حلال فرمائید و از همه برایم حلالیت بطلبید . و سعی كنید در انظار برایم گریه نكنید تا دشمن شاد نشوید .                                                      

فرزند : شعبانعلی                                                                                                                                                                                                                                    

تولد : 1338/1/30

شهادت :  65/10/23

محل شهادت : شلمچه ( عملیات كربلای 5 )  

مزار : تهران - بهشت زهرا سلام الله علیها

قطعه 53 - ردیف 87 - شماره 15 


قسمتی از وصیتنامه شهید :

                                        بسم الله الرحمن الرحیم

یا ایتهاالنفس المطمئنه ، ارجعی الی ربک راضیه مرضیه ، فادخلی فی عبادی ، وادخلی جنتی .                              سوره فجر - آیات 27 الی 30

ای نفس قدسی مطمئن و دل آرام * به حضور پروردگارت بازگرد كه تو خشنود به نعمتهای ابدی او و او راضی از اعمال نیك توست * در صف بندگان خاص من درآی * و در بهشت من داخل شو *

با سلام و درود بر امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف و نایب برحقش ، بنیانگزار جمهوری اسلامی ایران امام خمینی و درود و سلام به ارواح طیبه شهدا ، خاصه سرور آزادگان آقا اباعبداله الحسین علیه السلام و با درود و سلام به راهیان کربلا که به حق از یاران پاک و خداجوی و عاشقان دلباخته سرور شهیدان هستند که این درس را از آموزگارشان گرفته اند . 

وقتی تاریخ را مرور می کنیم ، می بینیم که درست واقعه عاشورا در این سرزمین صورت گرفته است و روزی را که امام حسین علیه السلام و یارانش در جنگی نابرابر مقابل لشگر کفر قرار گرفتند و به شهادت رسیدند ، اما هرگز با یزید ملعون بیعت نکردند ، تا اسلام و قرآن و احکام الهی زنده بماند . و همانجا بود که فرمودند : هیهات من الذله . و فرمودند : اگر قرار است دین جدم محمد صلی الله علیه و آله وسلم با کشته شدن من پابرجا بماند ، پس ای شمشیرها مرا دریابید . 

و اکنون که حدود هزار و چهارصد سال از آن واقعه می گذرد ، می بینیم که چگونه خون مولایمان در جبهه های جنگ می جوشد ، که خون خدا همیشه زنده است و هر روز مان عاشورا و هر سرزمینی که دفاع از دین خدا شود کربلاست .  

خدایا شکرت که به این بنده ناقابل توفیق عنایت فرمودی تا در کنار بندگان صالحت قرار گیرم و حسین زمانت را یاری نمایم . خدایا بر من منت گذاشتی که به جبهه بیایم و این سعادت نصیب هر کس نخواهد شد . و اینک که با کاروان وارثان عاشورا اعزام شده ام ، بسیار خوشحال هستم ، و من به امر امام عزیزمان که فرمودند ، هر کس که قدرت دارد به جبهه برود ، عمل نمودم و فرمان ولایت فقیه که همان ولایت رسول الله صلی الله علیه و آله وسلم است را اطاعت کردم . خدایا تو شاهدی که من بر حسب وظیفه و برای رضای تو آمدم و نمی خواهم که فردای قیامت در پیشگاهت و در مقابل انبیا و ائمه معصومین و شهدا مسئول باشم و امیدوارم که این حرکت ناچیز مورد قبولت واقع گردد . انشاءالله .   

پدر و مادر عزیزم سلام علیکم ، از شما به خاطر همه زحمت و رنجهائی که برایم کشیده اید ، تشکر می کنم ، و خودتان بهتر می دانید که همه ما در تمام امور مسئول هستیم ، خاصه جنگ ، و اول باید به یاری خدای بزرگ جواب این از خدا بی خبرها را داد و به فرموده امام عزیزمان ، چنان سیلی به صدام و حزب بعثش بزنیم که دیگر از جایش بلند نشود . و باز هم می گویم که این یک تکلیف است و تنها گذاشتن امام عزیزمان ، پشت نمودن به خدا و اسلام و قرآن است . و بدانید بیش از آن که جبهه به من و امثال من نیاز داشته باشد ، ما جهت تهذیب نفس به جبهه نیاز داریم و این خود یک نعمت بزرگ است . و امیدوارم ناراحت نباشید ، زیرا ما امانتی از طرف خداوند متعال به شما هستیم و شما هم آمانت را به صاحبش بازگرداندید . 

و چند کلمه هم با همسر مهربانم ، سلام علیکم . امیدوارم که در نبودن من ناراحت نباشید و مرا ببخشید از این که نتوانستم آن وظیفه ای که اسلام عزیز بر من محول کرده بود ، انجام دهم و امیدوارم که زینب گونه زندگی کنید و تمام تلاش و سعی خود را برای تربیت فرزندانمان به کار برید ، تا انشاءالله فرزندانی برای اسلام و قرآن و ایران باشند . 

و از برادران و خواهرانم می خواهم که مرا عفو نمایند و امیدوارم که خدای بزرگ و مهربان به آنها توفیق عنایت فرماید . 

از تمام دوستان و آشنایان می خواهم که مرا حلال نمایند و برایم دعا کنند و از همه  می خواهم که به نماز اهمیت دهند . 

خدایا عاقبت همه را ختم به خیر فرما . به امید پیروزی نهائی اسلام بر تمامی کفر .      انشاءالله .               



فرزند : شیر علی                   

تاریخ تولد :  1341

تاریخ شهادت :  66/1/24 




مختصری از زندگینامه شهید :

                                       
                                               بسم الله الرحمن الرحیم

علی اكبر در سال 1341 در خانواده ای مومن و متقی متولد گردید . پس از گذراندن دوران تحصیلات و با اوجگیری تظاهرات مردمی علیه رژیم شاه به صف مبارزان پیوست و در جهت به ثمر رسیدن انقلاب اسلامی بسیار كوشید . پس از پیروزی انقلاب به عضویت سپاه در آمد و با شروع جنگ تحمیلی عازم جبهه های حق علیه باطل گردید . او در چندین نوبت به جبهه رفت و هر بار كه می رفت و در هر عملیاتی كه شركت می كرد ، شجاعانه می جنگید و همواره پیشتاز و در صف اول نبرد قرار داشت و بارها زخمی شد ، اما هرگز خللی در پایداری و مجاهداتش راه نیافت . 
علی اكبر بسیار با ایمان ، مهربان و خالص بود و همیشه سعی می كرد دیگران را بر خود ترجیح دهد . او برای همه غصه می خورد ، از خانواده اش گرفته تا غریبه . مثل این بود كه همه اعضای خانواده او هستند . او كه در مكتب اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام پرورش یافت ، بسیار بی ریا و خود ساخته بود و همیشه در راه حفظ ارزشها و شعائر اسلامی پر تلاش بود . به جبهه كه می رفت ، نگران خانواده اش می گردید و برای این كه آنان نگران حال او نباشند ، همیشه می گفت جایم خوب است .
و سر انجام علی اكبر كه بسیار نوع دوست بود ، از آخرین امتحان الهی یعنی از خود گذشتگی سر بلند بیرون آمد و به اصرار خودش و راضی نمودن رزمنده ای كه برای  ماموریتی در خط مقدم انتخاب شده بود ( به دلیل داشتن زن و فرزند ) ، به جای او خط مقدم رفت و شهادت را كه سالها منتظر آن بود ، در آغوش كشید و روح بلند و ملكوتی اش به دیدار معبودش شتافت و به لقای یار دست یافت و پیكر پاك و مطهرش در بهشت زهرا سلام الله علیها آرام گرفت .                                                                    

فرزند : محمد                                                                                                                                                                                                                                                          

تولد : 1344

شهادت :  66/1/29

محل شهادت : شلمچه ( عملیات كربلای 8 )

مزار : تهران - بهشت زهرا سلام الله علیها

قطعه 29 - ردیف 3 - شماره 8

قسمتی از وصیتنامه شهید :

                                بسم الله الرحمن الرحیم

خوشا آنان که با فرق خونین در لقای یار رفتن

                                                       سر جدا پیکر جدا در محفل دلدار رفتن  

با سلام بر امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف و نایب برحقش امام خمینی و با درود فراوان بر تمام شهدا .

عزیزانم ، وقتی شما این نوشته ها را می خوانید که در میان شما نیستم و روحم از جسم مادی خارج شده ، اما چون برای شهید مرگی وجود ندارد ، پس نمرده ام . اگر سعادت یاری کرد و به شرف شهادت نائل گشتم ، بدانید که به سعادت و تکامل رسیده ام ، بنابراین شماها که با من خویشاوندی و دوستی دارید ، سرتان را بالا نگهدارید و سرافراز باشید و با رفتار صبورانه خود به دشمنان اسلام بفهمانید که در اراده و روحیه شما هیچ خللی وارد نشده است .

مادر جان ، اگر من رفتم ، برادران دیگرم جای مرا پر می کنند . ناراحت نباشید ، وعده خداوند حق است . و بدانید که خداوند به خانواده شهدا صبر و اجر عظیم عنایت می فرماید . مادر جان ، می اندیشید که پسرت را داماد نکردید ، اما بدانید که شهادت تولدی دوباره برای زندگی جاودانه و هزار مرتبه بهتر از داماد شدن است . و ای کاش هزاران جان داشتم و در راه اسلام فدا می نمودم . و بدانید که شهادت راه سعادت و خیر و برکت است و من با آگاهی تمام این راه را انتخاب کردم . ما از سرور شهیدان ، حسین بن علی علیه السلام درس شهادت آموختیم . مادر جان ، می دانم خیلی برایم زحمت کشیدید ، اما من عاصی هرگز نمی توانم زحمات شما را جبران نمایم . ان شاءالله خداوند متعال به شما اجر و ثواب عظیم عنایت فرماید . مادر جان ، اگر خواستید برایم گریه کنید ، اول بر مظلومیت امام حسین علیه السلام و اهل بیت ایشان گریه کنید ، برای علی اکبر حسین علیه السلام گریه کنید . خلاصه کاری کنید که در صحرای محشر در پیشگاه حضرت فاطمه زهرا و حضرت زینب سلام الله علیهما روسفید باشید ، چرا که پسرت گدای اهل بیت علیهم السلام است . و به همه خواهران و برادران سفارش می کنم که فرزندانتان را طوری تربیت نمائید که زینبها و علی اکبرهای زمان خویش گردند .

پدر جان ، شما نیز خودتان خوب می دانید که راهی که ما رفتیم ، راه حق است ، پس از فرستادن بچه ها به جبهه دریغ نفرمائید ، که خداوند بزرگ و مهربان خریدار خوبی است .

خونی که در بدنم هست را وقف خدا نمودم ، تا صاحب آن هر کجا که خواست بریزد . دوستان به خدا این دنیا فانی است ، دنیا مانند پل است ، پس با اعمال نیک از روی آن بگذرید ، هیچکس روی پل خانه نمی سازد ، زیرا پل محل گذر است . 




فرزند : عبدالحمید                                  

تاریخ تولد :  1339/8/1
  

تاریخ شهادت :  66/5/15





قسمتی از وصیتنامه شهید : 

                                                بسم الله الرحمن الرحیم

السلام علیك یا ابا عبدالله و علی الارواح التی حلت بفنائك علیك منی سلام الله ابدا ما بقیت و بقی الیل و النهار و لا جعل الله آخر العهد منی لزیارتكم . السلام علی الحسین و علی علی ابن الحسین و علی اولاد الحسین و علی اصحاب الحسین
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم
با سلام به امام عزیز و پدر روحانی ام خمینی عظیم الشان . سلام به تو ای عزیزتر از جانم ، به تو كه اگر خداوند مرا با تو آشنا نكرده بود ، چه بودم و كه بودم . خمینی جان ، ای كاش می توانستم احساساتم را به روی چو ماهت ابراز كنم . خمینی جان ، ای پدر حقیقی ام ، ای كاش می توانستم دست پر از محبتت را ببوسم كه ناجی حقیقی ام به اذن الله بود . ای جانان من ، فقط این كلمات در مورد علاقه ام به روی پاكت بس كه اگر هیچ دلیلی بر حقانیت تو وجود نداشت جز سیمای نورانیت ، به همین یك دلیل مریدت می شدم و بس . این را بدان كه ندایت براین ندای هل من ناصر ینصرنی امام حسین علیه السلام است و بدان تنها از تو رخصت می خواهم كه در پیشگاه دیدگان نورانیت ، همچون علی اكبر علیه السلام ، با خدای خود عشق بازی كنم . و تو را ناظر بر جهادم علیه دشمنانت ببینم و بس .
و با درود و سلام به پدر و مادر و همسر عزیزم و خواهران و برادران گرامیم . عزیزانم بیائید از حسین آغاز كنیم تا شاید حسینی شویم . بیائید شمع را بشناسیم و پروانه را . چگونه سوختن و برای چه سوختن را . عزیزانم زمان ، زمان حسین است و دوران ف دوران مظلومانه شهید شدن . آیا پروانه عاشق آن است كه از دور شمع را نظاره كند و شاهد آب شدنش باشد و به سویش پر نكشد . و آیا می تواند از پس این همه موانع و ابرهای تیره به هم پیچیده نور شمع را با این چشمان كوچك و تار حتی در ذهنش مجسم كند . مسلما خیر . عزیزانم ، بیائید ابرها را كنار بزنیم و به سوی شمع حسین پروانه وار پر بكشیم . امام حسین علیه السلام برای احیای اسلام در عصری كه سیاهی ها سعی می كردند بر نور خدا غلبه كنند ، عزیزترین كسانش را از دست داد . مگر از حضرت علی اكبر ، حضرت ابوالفضل ، حضرت قاسم و حضرت علی اصغر ، علیهم السلام ، نزد امام حسین كسی عزیزتر بود . مگر یتیمی كودكان و داغداری زنان و به اسارت كشیده شدن عزیزان رسول الله صل الله علیه و. آله و سلم ، نزد امام حسین غم انگیز و رنج آور نبود . پس چه شد كه امام حسین این چنین مصمم حركت كرد . این چه عشقی است كه حنظله غسیل الملائكه را از حجله شتابان به میدان جنگ می كشد . این چه شوری است كه یاران امام حسین را این چنین شتابان به كربلا می آورد . با این كه علم به این دارند و گوئیا به عینه می بینند كه همسران و فرزندانشان را به بند اسارت می كشند و آواره صحرا و بیابان می كنند . و با وجود این با روی خندان از امام حسین رخصت عشق بازی با خدایشان را می طلبند و سواره و پیاده شتابان به صف سیاهی ها یورش می برند و لحظاتی بعد سر بر روی زانوی مولایشان امام حسین ، جان به جان آفرین تسلیم می كنند . و حال خود می بینید كه چگونه بعد از گذشت سالیان و قرنهای پر از سیاهی و تباهی كه دشمنان سعی در محو این عشق و تحریف ماجرای جانگداز عاشورای حسینی داشتند ، دوباره نسیمی شروع به وزیدن می كند ، نسیمی كه با یاری خداوند تبارك و تعالی لحظه به لحظه حركتش منسجم تر و نیرومند تر می گردد و گویا طوفانی است كه از كربلای حسین وزیده است و می رود تا با رهبری سیدی عظیم الشان ، روح الله الموسوی الخمینی ، چنان انتقام خون سید الشهداء را بگیرند كه انشاءالله خداوند تبارك و تعالی ، او و رهروانش را به نعمت زیارت قائم آل محمد صل الله علیه و آله و سلم مفتخر كند . عزیزانم ، بیائید عشق امام حسین را در دلمان شعله ور سازیم ، تا شاید شفیعمان شود ، كه اگر این چنین شود دیگر شیر را از بیشه باكی نیست . پس ای پدر و مادر و همسر عزیزم و ای خواهران و برادران گرامیم ، بیاموزید آنچه را كه باید از اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام بیاموزید .   
عزیزانم ، بدانید كه انگیزه ام از رفتن به جبهه و یاری امام عزیز تنها لبیك گوئی به ندای امام حسین علیه السلام بود و این حسین بود كه در جبهه مرا طلبید و شفیعم گردید تا به نزد پروردگارم بشتابم . خدایا از تو می خواهم كه مرا حسینی كنی و حسینی بسوزانی و حسینی بمیرانی .
و اما همسر عزیز و گرامی ام ، توئی كه تا به حال دو بار از دست دادن عزیزانت در راه اسلام را تحمل نمودی و هچون حضرت زینب سلام الله علیها ایستاده ای ، پس كوله بارت را محكم تر از این برای سفری طولانی و پر مشقت ببند . یاور مهربانم ، سعی كن آنگونه كه اسلام عزیز می خواهد زهرای كوچكمان را بزرگ كنی . تلاش كن هر چه سریعتر به او ایستادن را بیاموزی و ركود و نشستن را از ذهنش پاك كنی ، كه زمان ، زمان قیام زینب گونه است ، نه ركود و سستی . و این وظیفه را تا آنجا كه توان داری در مورد برادران كوچكت نیز عمل نما . خواهش من در این لحظات آخر از تو كه غمخوار و یاور من در سخت ترین و حساس ترین لحظات زندگی ام بودی این است كه نگذاری احساسات زودگذر مانع از انجام وظایف و هدف متعالیت شود ، پس به راهت مصمم تر ادامه بده كه من نهایتا خوشحالی و سعادت تو را در دنیا و آخرت می خواهم .   

                                                       

فرزند : غلامعلی

تاریخ تولد :  1323/5/4

تاریخ شهادت :  66/9/9      
       

فرزند : هوشنگ                               

تاریخ تولد :  1347/8/29                

تاریخ شهادت :  66/10/5    





قسمتی از وصیتنامه شهید :


                                           بسم الله الرحمن الرحیم

سپاس و ستایش خدائی را كه به ما منت نهاد و توفیق بندگی خویش را عطا فرمود و رسولی از رسولانش كه خاتم آنان بود و نیز دوازده حجتش را برای ارشاد و هدایتمان فرستاد .
السلام علیك یا اباعبدالله ، السلام علیك یابن رسول الله ، السلام علیك یابن امیرالمومنین ، السلام علیك یابن فاطمه الزهرا
هنوز هم صدای هل من ناصر ینصرنی امام حسین علیه السلام از گودال قتلگاه به گوش می رسد و حسین آخرین سربازش را در راه معشوق خویش داده است . و این صدا را جز حق جویان كس دیگری نمی شنود .
با سلام خدمت آقا بقیه الاعظم ، ولی عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف و نائب برحقش امام خمینی و با سلام به ارواح پاك و طیبه شهداء و با درود به جانبازان جنگ تحمیلی .
من المومنین رجال صدقوا ما عاهدواالله علیه فمنهم من قضی نحبه و منهم من ینتظر و ما بدلوا تبدیلا        سوره احزاب - آیه 23
بعضی از مومنان مردانی هستند كه بر سر آنچه با خدا پیمان بستند ، صادقانه ایستادند . پاره ای از آنها عهد خود را تا پایان ادا كردند و پاره ای دیگر در انتظار شهادتند و عهد خود را هرگز تغییر ندادند .
امروز مسئله جنگ برای ما اهمیتش بیشتر از فروع دین است . امام خمینی
برادران بكوشید تا از غافله امام حسین علیه السلام جا نمانید . بكوشید تا از این معامله سود كامل ببرید كه خریدار خداوند است . امروز اسلام احتیاج به یاری مسلمین دارد و خداوند به هر كسی اجازه یاری كردن دین خود را نمی دهد ، زیرا تا به حال یاران دین او امثال مولا علی علیه السلام ، امام حسین علیه السلام و علی اكبرها بوده اند . و این را بدانیم كه اگر نخواهیم این وظیفه را كه امام عزیزمان فرموده اند از فروع دین مهمتر است ، به جا آوریم ، خداوند طبق فرموده اش در قرآن امت دیگری را برای نصرت دین خواهد گمارد و آن وقت كار ما خیلی سخت می شود . و ما خلقت الجن و الانس الا لیعبدون . خداوند در قرآن كریم می فرماید ، جن و انسان را خلق نكردیم ، مگر برای عبودیت و بندگی . كه به این وسیله می توانیم به سعادت برسیم و این میسر نیست مگر با انجام وظیفه امان و غیر از این راه سعادتی وجود ندارد . و بدانید كه امروز وظیفه همه ما این است كه امام عزیزمان را اطاعت نمائیم . امروز وحدت كلمه ، رفتن به جبهه و توجه نكردن به توطئه های ضد انقلاب وظیفه ماست . دشمنان انقلاب مخالف با اسلام و قرآن هستند و نمی توانند این انقلاب را تحمل كنند .
برادران و خواهران عزیزم ، آگاه باشید كه در این پیچ و خم كوتاه زندگی شكست نخورید و هوشیارانه با مسائل برخورد كنید . دنیا مزرعه آخرت است . اینجا نباید به چیز دیگری سرگرم شویم . اینجا فقط باید كشت تا فردا در اخرت محصول خوبی برداشت نمائیم . دنیا وسیله ای برای رسیدن به هدف است . مبادا آنقدر سرگرم شویم تا از هدف باز بمانیم . عزیزان وقت تنگ است باید بیشتر از این عجله كرد .
برادران و خواهران عزیزم ، دیگر چیزی به دمیدن سپیده فجر نمانده است . به پدران و مادران شهداء بگوئید كه پیروزی نزدیك است . و خوشا به سعادت شما كه امانات خدا را صحیح و سالم به صاحبش برگرداندید و برای خود نیز شفیعانی در آخرت در نظر گرفتید .
و در آخر از همه می خواهم كه مراقبت و مواظبت بر نمازهای خود داشته باشند و راضی به رضای خداوند بزرگ و مهربان باشند . و از همه حلالیت می طلبم . انشاءالله خداوند تبارك و تعالی همه ما را هدایت و سعادتمند گرداند .           
 


فرزند : ابراهیم                           

تاریخ تولد :  1343
  

تاریخ شهادت :  67/3/16 



مختصری از زندگینامه شهید :

                                      
                                                   بسم الله الرحمن الرحیم

محمد در سال 1343 در تهران و در خانواده ای مومن و متقی متولد گردید . پس از گذراندن تحصیلات ابتدائی و راهنمائی و ابتدای پیروزی انقلاب درس را رها نمود به دلیل شرائط حساس زمان از طریق بسیج به نیروهای حفاظت سپاه در فرودگاه مهرآباد پیوست و با شروع جنگ تحمیلی عازم جبهه های حق علیه باطل گردید و در عملیاتهای زیادی شركت كرد و از آنجا كه در جنگ توانست تجربه های زیادی كسب كند به مسئولیتهای مختلف گمارده شد كه آخرین آن جانشینی فرمانده گردان كمیل بود .
محمد كه از كودكی با تعلیم و تربیت اسلامی پرورش یافته بود ، با ایمانی قوی و روحیه ای استوار و ظلم ستیز به مبارزات خویش در جهت اعتلای اسلام و حفظ ارزشهای نظام اسلامی ادامه داد و همیشه همه را به رعایت شعائر دینی و پیروی از راه امام دعوت می نمود .
و سرانجام محمد كه سالها در جبهه ها با متجاوزان بعثی مشغول نبرد بود ، در خرداد سال 1367 به آرزوی دیرین خود شهادت رسید و به لقای معبود خویش نائل آمد و پیكر پاك و مطهرش در بهشت زهرا سلام الله علیها آرام گرفت .                                                    



فرزند : امیر                         

تاریخ تولد :  1363

تاریخ شهادت :  95/4/23  





وصیتنامه شهید :

   
                                
                                
                                               بسم الله الرحمن الرحیم 


پس از سلام و درود بر روح پاک و مطهر ائمه معصومین(علیهم‌السلام)، امام راحل و شهدای گران‌قدر ایران اسلامی و آرزوی توفیق روزافزون برای امام خامنه‌ای(مدظله العالی) می‌نگارم آنچه را که تمامی مسلمانان موظف به آنند.
قال الله تبارک و تعالی: کل نفس ذائقه الموت هر نفسی طعم مرگ را می‌چشد.
اکنون که این وصیتنامه را می‌نگارم نتوانستم توشه‌ای اخروی برای خود مهیا سازم و اعمالم نیز کمکی به این بنده حقیر نمی‌نماید و بهتر از هر کسی می‌دانم در حق خود ظلم کرده‌ام و چه زیبا امیرالمومنین حضرت علی علیه السلام آن اسوه صبر و شجاعت در دعای کمیل می‌فرماید ظلمت نفسی. حال اینکه این بزرگوار خود اول مظلوم عالم است و در حقش ظلم شده است.
و از خدا می‌خواهم که این بنده را مورد مغفرت قرار دهد و باز از دعای کمیل امیرالمومنین علیه السلام کمک می‌گیرم که ایشان چه زیبا فرمودند یارب ارحم ضعف بدنی.
از همه دوستان و همکارانی که در حق آنها ظلمی روا داشته ام طلب عفو و بخشش می‌نمایم چرا که می‌دانم حق الناس زیادی بر گردنم است و توان پاسخگویی آن را ندارم.
خدا را بابت همه نعمت‌هایی که به این بنده حقیر ارزانی داشت سپاسگزارم و می‌خواهم که از ناشکریها و ناسپاسی‌هایم درگذرد.
در اینجا می‌بایست از پدر، برادر و داماد عزیزمان که در قید حیات نیستند یاد کنم و از زحماتی که در حق اینجانب کشیدند تشکر کنم و از خداوند منان برای آنها طلب غفران الهی نمایم.
از مادرم می‌خواهم که مرا حلال نماید و اگر نتوانستم جبران خوبیهای ایشان را بکنم از من درگذرد و برایم دعای خیر نماید.
از برادران، خواهرم و خانواده‌هایشان می‌خواهم از سر تقصیرات این بنده حقیر درگذرند و برایم طلب غفران نمایند.
در اینجا عرض می‌نمایم در تمامی اموراتم همسرم وصی من است هر طور که صلاح می‌داندعمل نماید.
از همسر عزیزم به خاطر ناملایمت‌هایی که در زندگی با این بنده حقیر متحمل شدعذرخواهی می‌نمایم و می‌خواهم تا کم و کاستی‌ها و اخلاق بد من را به بزرگواری خود ببخشد.
از همسرم می‌خواهم تا فرزند دلبندم علی آقا را با مهر و محبت بزرگ نماید و جای خالی پدر را برایش پر نماید.
اما سخنی هم به علی آقا عرض کنم، علی جان این را بدان که من تو را خیلی دوست دارم و همیشه و همه جا با تو خواهم بود. پسر عزیزم از تو می‌خواهم همیشه در مسیر درست گام‌برداری و مایه سرافرازی بنده و مادرت باشی و از این طریق اعمال خیر نامشخص به من هبه نمایی و ولایت فقیه و رهبری فرزانه انقلاب را برای خود الگو و راهبر قرار دهی.
همسرعزیزم در انتهای سررسید تمامی طلب‌ها و بدهی‌ها و حساب‌هایم را ثبت نموده‌ام که زحمت آنها به گردن شما می‌باشد.

در خاتمه عرض می‌نمایم که دلم برای زیارت کربلا تنگ می‌شود حتما در زیارت کربلا مرا هم یاد کنید و این شعر را زمزمه نمایید:

شبهای جمعه می‌گیرم هواتو                       اشک غریبی می‌ریزم براتو
بیچاره اون که ندیده حرم رو                        بیچاره‌تر اون که دید کربلاتو

در مراسمات و مناسبت‌ها حتما ذکر بی‌بی دو عالم اول مظلومه عالم حضرت زهرا سلام الله علیها گرفته شود و مرا با این ذکر راهی منزل آخرت نمایید.
                                          
                                                                                                     
                                                                                     والسلام - الحقیر ابوالفضل نیكزاد



مادر شهید :

بنده قلبا به شهادت پسرم راضی هستم و هیچ مشکلی با شهادت ابوالفضل ندارم البته دلتنگی‌ها حقیقت دارد اما راضی هستم از اینکه فرزندم در راه اسلام به شهادت رسید.

ابوالفضل، بعضی روزها همسرش را به خانه مادرش می‌برد و خودش به خانه ما می‌آمد که من تنها نباشم. هر وقت که وارد خانه می‌شد چشمانش پر از اشک می‌شد، از او می‌پرسیدم چرا گریه می‌کنی؟ می‌گفت؛ شما را که می‌بینم این‌طور می‌شوم. یک روز به من گفت می‌خواهم مژده‌ای بدهم، گفت اسمت را برای سفر مکه ثبت‌نام کرده‌ام. ابوالفضل با اولین حقوقش اسم من را برای مکه نوشته بود، چون می‌دانست که من برای مکه رفتن خیلی بی‌تاب هستم. می‌گفت تا زمان سفر مکه، ان‌شاءالله سفر کربلا هم می‌فرستمت. در محل کارش در یک مسابقه شرکت کرده بود و قرار بود از بین 600 نفر، یک نفر را برای سفر کربلا انتخاب کنند. ابوالفضل بالای برگه خود نوشته بود به یاد شهید مصطفی نارشیرین، بعد اسم خودش را نوشته بود، چون این شهید خیلی غریب بود که در قرعه‌کشی اسم ابوالفضل درآمد و من را هم با خود برد.

گاهی که با هم درباره رفتنش صحبت می‌کردیم به من می‌گفت شما این همه برای خانم حضرت زینب(س) مجلس گرفتی حالا وقت آن رسیده که نتیجه کارهایتان را ببینید.
ابوالفضل که سوریه بود هر شب با ما تماس می‌گرفت. دو شب قبل از شهادتش، کمی دیرتر از هر شب زنگ زد. نگرانش شده بودم و نمی‌توانستم بخوابم، نشستم قرآن خواندم. فرداشب آن روز، ابوالفضل نیم ساعت دیرتر زنگ زد من خیلی نگران شدم فکر می‌کردم حتما اتفاقی برای ابوالفضل افتاده که زنگ نزده وقتی زنگ زد دوباره عذرخواهی کرد من می‌دانستم که دیگر ابوالفضل را نمی‌بینم اما به همان صدایی که از او می‌شنیدم خوشحال بودم اما شب بعد از آن که ابوالفضل زنگ نزد مطمئن شدم که شهید شده است.

چند شب بعد از این که آقا ابوالفضل به سوریه رفته بود به دیدن علی، فرزندش رفتم. همان شب وقتی با ابوالفضل صحبت می‌کردم به او گفتم شهادت گوارای وجودت مادر، تو بهترین راه را انتخاب کرده ای. به پسرم گفتم اگر قسمت تو شهادت باشد به خدا قسم من هیچ مشکلی ندارم، کاملا از تو راضیم آن شب قلبا درک کردم که تا خدا نخواهد برگی از درخت نمی‌افتد و زمان مرگ هر انسانی مقدر و معین است، پس چه سعادتی از این بالاتر که انسان در راه خدا جانش را از دست بدهد.
دو هفته اول که ابوالفضل رفته بود خیلی برایش دعا می‌کردم؛ از خانم حضرت زینب(س) می‌خواستم که هوای فرزند من را داشته باشد بعد از دو هفته فکری به ذهنم آمد که من اصل را فدای حضرت زینب(س) کردم و فرعش را برای خودم می‌خواهم. فرع بدن مبارک ابوالفضل بود که من دوست داشتم به من برگردد این فکر به یکباره به ذهنم آمد که دعا کنم ابوالفضل اسیر دست دشمن نشود و بدن پاکش هم به ما برگردد. خیلی برایش دعا و نذر و نیاز می‌کردم همین را به ابوالفضل هم گفتم ابوالفضل هم می‌گفت قرار است که ما دشمن را از پا دربیاوریم نه این که خودمان از پا دربیاییم.

ساعت یک به ابوالفضل اطلاع دادند که بعدازظهر اعزام می‌شود. در این فرصت کمی که داشت برای خداحافظی با من به منزلمان آمد، ‌گفت خیلی از دوستان گفته اند با مادرت خداحافظی نکن اما من نتوانستم بدون خداحافظی بروم. گفت زمانم خیلی کم است و نمی‌توانم به بهشت زهرا(س) بروم و از بابا خداحافظی کنم اما شما از طرف من این کار را بکن.
این اواخر من خیلی نگران بودم و دلشوره شدیدی داشتم. ابوالفضل گفته بود که برگشتن من پنجاه، پنجاه است اما دلشوره من بیشتر از پنجاه درصد بود. هر وقت که نگرانیم زیاد می‌شد قرآن را باز می‌کردم و از آیات قرآن آرامش می‌گرفتم. یکبار این آیه آمد که؛ یاد کن از حضرت نوح(ع)، حضرت ابراهیم(ع)، حضرت اسماعیل(ع) که ما اینها را به مقام بالایی رساندیم این آیه من را آرام می‌کرد؛ به این فکر می‌کردم که هر اتفاقی بیفتد قرار است خداوند ما را بلند کند و به ما مقام بدهد.
من تا وقتی که پسرم را ندیده بودم خیلی نگران و ناآرام بودم اما وقتی که بالای سر پسرم رفتم و با او حرف زدم خیلی آرام شدم. وقتی بالای سرش بودم انگارهیچ اتفاقی نیفتاده بود، به سرش دست کشیدم و بوسیدمش؛ انگار ابوالفضل با من حرف می‌زد! حس می‌کردم که لب‌های ابوالفضل تکان می‌خورد. بالای سر ابوالفضل اشک به چشمان من نیامد فقط با پسرم صحبت کردم. به ابوالفضل گفتم مامان راضی شدی؟ انگار لب‌های ابوالفضل تکان می‌خورد و می‌گفت؛ مامان به آرزویم رسیدم و همانی که خواستم شد.


همسر شهید : 

ابوالفضل، پسرعمه من بود؛ سال 85 که به خواستگاری ام آمد من دانشجوی فیزیک و او شاغل و کارمند سپاه بود. از جمله ویژگی‌هایی که می‌توانم از همسرم نام ببرم احساس مسئولیت بود؛ همین ویژگی ابوالفضل را به فیض شهادت نائل کرد. ابوالفضل به یک باره و از سر احساسات تصمیم به شرکت در جنگ نگرفته بود، از یک سال قبل که نزدیک منزل ما عکس شهدای مدافع حرم را هر هفته عوض می‌کردند و عکس‌های جدید می‌گذاشتند هر وقت که ما با هم بیرون می‌رفتیم، عکس‌ها را به من نشان می‌داد و ماجرای آن شهید را برای من تعریف می‌کرد، انگار می‌خواست که من را آماده کند.
از همان ابتدا که ازدواج کردیم می‌دانستم که ابوالفضل به شهادت علاقه دارد؛ نه اینکه تمام هدفش شهادت باشد، قبل از اعزام به سوریه گفت درست است که من شهادت را دوست دارم، اما هدف من از رفتن به سوریه شهید شدن نیست هدف من دفاع کردن از اسلام و احقاق حق است نه صرفا شهید شدن.
در طول این چند سال که با هم زندگی کردیم علاقه من به او روز‌به‌روز بیشتر می‌شد، وقتی اشتیاق ابوالفضل را می‌دیدم و از آنجا که خیلی به او علاقه داشتم نمی‌توانستم مانعش باشم، چرا که دوست داشتم در زندگی به همه اهدافش برسد. به خصوص که دیدم همسرم از همان ابتدا که نیت کرده بود، صادقانه به من گفت که قصد دارد به سوریه برود. البته چون ابوالفضل در راهی پا گذاشته بود که سلامتی و جانش در خطر بود، قطعا در این شرایط من خیلی نگران او بودم اما هرگز مانع نمی‌شدم.
مدت‌ها بود درباره اوضاع سوریه صحبت می‌کردیم؛ ما هر دو اعتقاد داشتیم هر جا ظلمی اتفاق بیفتد انسانیت حکم می‌کند به یاری مظلوم بشتابیم. چه مسلمان باشد چه غیرمسلمان. ایرانی باشد یا غیرایرانی. چه رسد به اینکه حرمت عمه‌سادات و مظلومیت شیعه به میان آید.
وقتی آقا ابوالفضل گفت که احساس مسئولیت ایجاب می‌کند که به سوریه برود، تنها جمله‌ای که به او گفتم این بود که «اگر احساس می‌کنی آنجا به حضورت احتیاج است و واقعا میتونی مفید باشی پیگیری کن و برو.» یادم نمی‌رود که وقتی این جمله را از من شنید اشک در چشمانش حلقه زد و از آن پس با اشتیاقی وصف نشدنی پیگیر اعزام شد. عشق او به ائمه معصومین و جهاد در راه خدا باعث می‌شد من در تصمیم خود مصمم‌تر باشم و قلبا به رفتن همسرم راضی شوم. هر چند می‌دانستم که راه سختی را در پیش رو خواهم داشت اما خودم هم ناخودآگاه مشوق راهش بودم.
من برنامه‌های مدافعان حرم را در تلویزیون می‌دیدم، سرگذشت آنها را مطالعه می‌کردم و سعی داشتم خودم را آماده کنم. می‌دانستم که هدف ابوالفضل هدف بزرگی است و فکر می‌کردم که اگر همسر من بتواند در راستای این هدف قدمی بردارد هر دوی ما رسالتمان را انجام داده‌ایم. هر چند که ممکن است برای من و پسرم خیلی سخت باشد اما راه و هدف ابوالفضل تصمیم‌گیری را برای من آسان می‌کرد.
وقتی کارهای اعزام را انجام داد و رفتنش قطعی شد، باز هم نظر من را پرسید و من با اطمینان خاطر گفتم که قلبا از این موضوع خوشحالم. این در حالی بود که اشک‌های مزاحم اجازه نمی‌داد صورت آرام ابولفضل را به خوبی بببنم. من همسرم را به حضرت زینب(س) سپردم و می‌دانم روزی او را در حالی ملاقات خواهم کرد که پیروز و سربلند است. آن روز، روز پیروزی کامل انسانیت در مقابل هر گونه ظلم  و جهل است.
همیشه در زندگی احساس رضایتمندی داشت؛ در سخت‌ترین شرایط هم اهل جزع و فزع نبود. با همه مشکلات و مسائلی که پیش می‌آمد بسیار منطقی برخورد می‌کرد. همیشه راضی به رضای خدا بود و من همیشه او را به خاطر داشتن چنین روحیه‌ای ستایش می‌کردم. از هر عنوان کتاب‌های دفاع مقدس چند جلد تهیه می‌کرد، یک جلد آن را در کتابخانه شخصی خود نگه می‌داشت و بقیه کتابها را به عنوان هدیه به دیگران می‌داد و همیشه می‌گفت دوست دارم حتی در هدیه دادن هم کار فرهنگی کرده باشم.
همسرم عاشق رهبر معظم انقلاب بود؛ آن‌قدر عشق و ارادتش به ایشان زیاد بود که حرف ایشان را حجت می‌دانست. در هر کاری نگاه می‌کرد ببیند نظر حضرت آقا بر چه موضوعی است.آقا ابوالفضل بسیار احساساتی بود، شاید در نگاه اول از چهره‌اش چنین برداشتی نمی‌شد. دوستانش می‌گفتند روز آخر از خوشحالی انگار که پرواز می‌کرد و با اشتیاقی وصف‌نشدنی به نبرد علیه باطل می‌رفت.
 
مدتی بود که پیگیر رفتن بود، حتی یک شب گفت احتمالا تا آخر هفته تاریخ اعزام مشخص می‌شود، ماه رمضان بود و من آن شب تا سحر نخوابیدم. خیلی نگران بودم. ساعت هشت صبح زنگ زدم و پرسیدم که تاریخ اعزامت مشخص شد؟ گفت هنوز خبر خاصی نیست. گوشی را قطع کردم و خوشحال شدم که فعلا خبری نیست و تا زمانی که وقت رفتنش برسد من فرصت دارم که خود را آماده کنم. همان روز ساعت یک تماس گرفت و گفت کارم درست شده و رفتنی هستم و باید ساعت سه فرودگاه باشم.  ابوالفضل فرصت نداشت که هم به خانه بیاید و هم به خانه مادرش برود، من گفتم که شما برو از مادرت خداحافظی کن من هم وسایلت را جمع می‌کنم. متاسفانه روز آخر چند لحظه‌ای بیشتر همسرم را ندیدم هنگام خداحافظی بدون آن که به چشمانش نگاه کنم کیف و وسایلش را به دستش دادم. نمی‌خواستم اشکهایم را ببیند خیلی سعی کردم آرام باشم و مرتب زیر لب حضرت زینب(س) را صدا می‌زدم.

بنده از آقا ابوالفضل خواستم که ما تا فرودگاه همراهش برویم ولی قبول نکرد، گفت اکثر بچه‌هایی که با ما می‌آیند بچه‌های شهرستان هستند و خانواده‌هایشان کنارشان نیستند اگر شما هم نیایید بهتر است. از طرف دیگر هم برای خودم سخت است که شما بیایید من هم قبول کردم چون نمی‌خواستم که اذیت شود.


ساعت یازده شب زنگ زد و گفت ما هنوز در فرودگاه هستیم، بعد از آن تا سه روز تماسی نداشتیم. اوایل که رفته بود هر شب زنگ نمی‌زد اما بعد از 10 روز هر شب تماس می‌گرفت. البته مکالمه‌ها خیلی کوتاه بود، کیفیت صدا هم خوب نبود اما هر بار که تماس می‌گرفت من گوشی را به پسرم می‌دادم تا با پدرش صحبت کند. من فقط می‌پرسیدم اوضاع آنجا چطور است که می‌گفت آرامه، مشکل خاصی وجود ندارد، هیچ خبری نیست و نگران نباشید. بعضی از کارهایش را فرصت نکرده بود انجام دهد در این مکالمه‌های کوتاهی که داشتیم مدام روی کارهای عقب افتاده یا بدهی‌هایی که داشت تاکید می‌کرد و از من می‌خواست که حواسم به آنها باشد.


روز سه‌شنبه یعنی یک شب قبل از شهادتش هر قدر منتظر شدیم تماس نگرفت حتی پسرم می‌خواست بخوابد، من بیدارش نگه می‌داشتم که با پدرش صحبت کند. آن شب بعد از اینکه پسرم خوابید حدود ساعت دوازده و نیم شب بود که زنگ زد، پرسیدم چرا دیر زنگ زدی؟ گفت من اینجا مسئولیت جدیدی گرفتم فرصت نمی‌کنم زیاد تماس بگیرم، شما منتظر تماس من نباشید و نگران نشوید. آخرین باری که من با ابوالفضل صحبت کردم همان سه‌شنبه بود. چهارشنبه دیگر تماس نگرفت و من آن روز حال خوبی نداشتم؛ خیلی نگران بودم استرس زیادی داشتم، پنج‌شنبه صبح آقا جواد برادرش زنگ زد و بعد از احوالپرسی گوشی را زود قطع کرد. دوباره تماس گرفت و پرسید دایی منزل است که وقتی گفتم نه پدرم نیست، شماره پدرم را از من خواست. وقتی این طور گفتند قلبم ریخت فهمیدم که حتما اتفاقی افتاده، با پدرم تماس گرفتم و از او سؤال کردم حس کردم پدرم نمی‌تواند صحبت کند، دوباره با آقا جواد تماس گرفتم و پرسیدم چه اتفاقی افتاده که از حال آقا جواد متوجه شدم که قضیه چیست.

 
هیچ‌گاه نمی‌خواستم بپذیرم که روزی ابوالفضل شهید شود. اما با توجه به روحیاتی که از او سراغ داشتم احتمال شهادت را زیاد می‌دانستم. سفرش 45 روزه بود. من گاهی به شوخی می‌گفتم شصت روزه که رفتی برگرد، با خنده می‌گفت چطور می‌شماری که شصت روز شده است.
ابوالفضل فوق‌العاده باهوش بود، این جمله را همیشه تکرار می‌کرد که «اَلمُومِنُ كَیِس». چند باری که درباره مسئله شهادت با ایشان صحبت کردم، آقا ابوالفضل می‌گفت مومن باید زیرک باشد، همه ما قرار است این مسیر را برویم پس چرا به مرگ طبیعی برویم؟ می‌توانیم با خدا معامله کنیم؛ یک معامله زیرکانه! شهادت ابوالفضل از هوش زیاد او بود.
 
بعضی از انسان‌ها از زندگی سیر هستند، به واسطه مشکلاتی که دارند و تمایل چندانی به ادامه زندگی ندارند، انگار هدف و برنامه خاصی برای زندگی ندارند. اما ابوالفضل اصلا این طور نبود. آدمی نبود که فقط به دنبال این باشد که برود و جان خود را از دست بدهد و همه بگویند که شهید شده، اتفاقا خیلی هم عاشق زندگی کردن بود. خیلی وقت‌ها از برنامه‌های خود برای پنج سال آینده حرف می‌زد. آدمی نبود که یک جا بنشیند. برای تک تک لحظه‌هایش برنامه داشت شور زندگی به تمام معنا در وجودش تجلی داشت این طور نبود که از زندگی سیر باشد و در این مسیر قدم بردارد.
آقا ابوالفضل قبل از رفتن سعی کرد از پسرمان علی  رضایت ضمنی بگیرد. بارها پیش می‌آمد که به علی می‌گفت:علی آقا بابا بره سوریه مدافع حرم بشه؟علی هم می‌گفت: بله! در حال حاضر هم  با کلام کودکانه اش می‌گوید بابام رفته مدافع حرم شده.
پسرم به تازگی یاد گرفته که نام پدرش را درست تلفظ کند، اگر ابوالفضل بود، حتما از شنیدن نامش از زبان علی خیلی خوشحال می‌شد.
یادم می‌آید یک بار که از سوریه زنگ زده بود و با علی صحبت می‌کرد با کلی شوق و ذوق به من گفت علی دراین مدتی که من نبودم چقدر شیرین زبان شده است.
آقا ابوالفضل در وصیتنامه‌ خود یک پاراگراف هم برای علی نوشت که من شخصا دوست دارم که پسرم با توجه به اقتضای جامعه و شرایط، انسان مفیدی باشد. گاهی جامعه به یک دانشمند نیاز دارد و گاهی هم به نیروی دفاعی، بسته به شرایط دوران مسئولیت انسان‌ها فرق می‌کند. به نظر من اقتضای زمان مسئولیت انسان‌ها را تعیین می‌کند اما من دوست دارم هر کاری که می‌کند برای جامعه خود مفید باشد.

منبع:
shohadayeouz.mihanblog.com/


کلمات کليدي : شهدای روستای اوزرود / نور / مازندران
ارسال شده در مورخه : ، -78 فروردين ماه ، -621 توسط admin2  چاپ مطلب


نام شما: [ کاربر جدید ]

عنوان:
 
نظر:


:) ;) |) :- :( :0 :# *) ^) +)) :} |(( @: (:) :? :**

کد امنيتي : kam32heq
تايپ کد امنيتي : [ بازگشت ]
امتیاز دهی به مطلب
امتیاز متوسط : 5
تعداد آراء: 1


لطفا رای مورد نظرتان را در مورد این مطلب ارائه نمائید :

عالی
خیلی خوب
خوب
متوسط
بد

اشتراک گذاري مطلب
كه مازندران شهر ما ياد باد
فروشگاه فرش احمدی
تهران هاست
 تبلیغات در سایت روستاهای  ایران