درد دل با پدرم / شهید پیران مستوفی زاده

درد دل با پدرم / شهید پیران مستوفی زاده

درد دل با پدرم( شهید پیران مستوفی زاده )

سه ساله بودم جلوی مسجد روستا دنبالت دویدم خیلی گریه کردم گفتم میخواهم باهات بیایم ولی پدرم تو منو بغل کردی و قربون صدقه ام رفت و گفتی برگرد برو پیش مادرت تا من برم شهر واست لباس بخرم از من دور شدی و  بر روی سپر ماشین سفید رنگ و شلوغ دایی شفیع شدی و رفتی و منم کودکانه دنبالت گریه ها کردم و شدم مرد مادرم. خیلی انتظار کشیدم و منتظر شدم اما خبری نشد و شدم مردی که توانایی نداشت و با سختی های زندگی دست و پنجه نرم میکرد هیچ وقت یادم نمیرود وقتی شب های سرد و سوزناک زمستان با یه علاءالدین نفتی که به بوی آن عادت کرده بودیم من و مادرم و دو تا خواهرم زیر یک سقف زندگی سختی میگذراندیم مادرم وقتی باران میبارید مجبور بود در آن هوای بارانی با وزن سنگین خودش برای اینکه سقف خانه مان چکه نکند با هزار زحمت از دیوار عمویم بالا برود و خودشو به هر قیمتی به پشت بام برساند و با وسیله مخصوص که به آن( بوگرد )(غلطک دستی) میگفتند پشت بام خانه رو میکوبید تا من و خواهرانم سختی نکشیم الان یادم می آید به جمله مرحوم حسین پناهی که گوش میدهم که میگوید به خاطر کفش هایم به باران به آن همه عظمتش بدبین شدم یاد آن روزها که آنقدر باران میبارید که مادرم مجبور بود جلوی چکه کردن سقف خانه را بگیرد و الان که سقف خانه هایمان اىزوگام است ولی باران نمیبارد که به باران بگویم ببار یادته چقدر مادرم را به بالای پشت بام کشیدی ولی افسوس که با گذشت زمان و تکنولوژی باران هم با ما بیگانه شده کجای کارمان اشتباست ناشکری ها زیاد شده یا دلایل دیگری است خون شهدا پایمال شده ،.
پدرم خیلی سختی ها کشیدیم محبت پدر نداشتیم و زجر های مادرم میبینم و الان در جامعه خیلی مشکلات داریم و کوچکترین اشتباه خیلی از چیزها را زیر سوال خواهد برد توقعات بالاست بخاطر اینکه الگو هستیم ولی فرزندان شهدا محبت پدرانه نداشتند و هزاران مشکل دیگر . در جامعه فقط سهمیه های فرزندان شهدا به چشم میخورد و کوچکترین اشتباه از فرزندان شهدا آنها را در اجتماع به چالش های زیادی میکشند ما باید به افتخار بگوییم که فرزند شهید هستیم ولی هم اکنون وضعیت به جایی رسیده که میترسیم بگوییم فرزند شهید هستیم 
 هر کجا میرویم حرف از فرزندان شهداست و اگر خطایی کنیم تیر پیکان روبروی ماست ازت میخواهم واسطه بین ما و پرودگار باشی برایمان دعا کن خطایی نکنیم .
پدرم شرمنده که نتوانستم جای خالی ات رو واسه مادرم پر بکنم 
پسرت یاسر

منبع:
tangspo.blogfa.com/

مطالب مرتبط

۱ دیدگاه

  1. ناشناس گفت:

    بر خاک تَنَت گریستم، گُل کردم
    در سُرخیِ چیدنم تأمل کردم
    آنقَدر خودم را به تو مانندیدَم
    کز سَهمیه گفتند و تحمّل کردم
    شاعر: سیده زهرا شرعی زاده

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *