شهید محمد باقری / روستای چاهکم / طبس

شهید محمد باقری / روستای چاهکم / طبس

…. عمو جان مادربزرگ چه در دلش می گذشت وقتی ما بر سر مزار تو می آمدیم ؛

چرا او با ما نمی آمد؟!

چه رازی در دل اوبود که من نفهمیدم ….

اما همیشه بعد از اینکه کاملا بر سرمزارها خلوت می شود او تازه می رود….

نمیدانم!

چه رازیست… شاید می خواست  که با تو تنها باشد و دردودلش را بگوید شاید درد دلش از این زمانه که همه شما رو فراموش کردن باشد ؛

نمی دانم…… عمو جان بعضی مواقع در برابر مادربزرگ خجالت می کشم که در آن زمان سن تو از من کوچکتر بود اما نیمی از خوبی های تو در من وجود ندارد….

افسوس….

عمو جان پدرم همیشه برایم از خوبی های تو تعریف می کند از اینکه با برادرانت چقدر تفاوت داشتی از اینکه با مادر بزرگ چطور رفتار می کردی….

  تنهایی به خدای خودت چ میگفتی ؟؟؟!!! …

عموجان در آخر باید بگوییم شرمنده ام چون جزء این دیگر چه دارم که بگوییم…

عمو جان ……………….

 

منبع:

www.chahkam.blogfa.com/

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *