آزاده حاج حیدر یزدانشناس / کناربابایی

خاطرات آزاده سرافراز روستای کناربابایی، حاج حیدر یزدانشناس(۱)
خدا را شکر که لباس عراقی را نپوشیدم ،اگر پوشیده بودم الان تکه بزرگ بدنم گوشم بود

روستاهای محموداحمدی از دیرباز تاکنون مهد علم و پرورش شخصیت های نجیب و تحصیل کرده ای بوده که آن را به نگینی بی همتا در منطقه تبدیل کرده است.متاسفانه بنده حقیر بنا به دلایل شغلی و مشغله های شخصی نتوانسته ام درست و بجا به شرح و توصیف این مردم مومن ، غیور و موفق  بپردازم.

بهرحال تلاش بنده براین بوده تا سعی شود گوشه ای از ابعاد شخصیتی این مردم را برای شما به تصویر بکشم و چنانچه در کیفیت مطالب انتشاری نواقصاتی یافت شد، از محضر تمامی بزرگان عذرخواهی می شود.

حیدر یزدانشناس فرزند مرحوم احمد متولد ۱۳۴۱  در روستای جمالی  در خانواده ای مذهبی دیده به جهان گشود. وی بعد از آغاز جنگ تحمیلی و شرکت در میادین جبهه به اسارت ارتش بعث عراق درآمد و بعد از ۸ سال  اسارت به دامن میهن و خانواده خویش بازگشتند و هم اکنون مردم منطقه محموداحمدی به وی به عنوان آزاده ای سرافراز افتخار می کنند.

ایشان دارای خصایصی نکو و ویژگی های منحصربه فردی  در عرصه های مختلف فرهنگی ،اجتماعی و … می باشد که انشا الله امید است در آینده بتوانیم بیشتر برای مخاطبین عزیز بازگو نماییم.

در این اینجا خاطره ای زیبا از این آزاده که خود از دوران اسارتش برای ما بیان نموده است را آورده ایم که ضمن تقدیر و تشکر از وی  ، توجه شما را به ادامه این مطلب جلب می نماییم!

آزاده سرافراز حاج حیدر یزدانشناس

خدا را شکر که لباس عراقی را نپوشیدم ،اگر پوشیده بودم الان تکه بزرگ بدنم گوشم بود

شواهد و قراین نشان می داد که قرار است شب ، عملیات شود . فرمانده همه بچه ها را جمع کرد و توصیه های مهمی که در حقیقت آخرین توصیه های او قبل از عملیات بود به بچه ها کرد.

 

یکی از توصیه های ایشان این بود که ممکن است بعد از آغاز این عملیات برخی از شماها دیگر در جمع ما نباشید و باید در روز قیامت ما را شفاعت کنید. ممکن است برخی از شماها جانباز شوید ،برخی نیز ممکن است مفقود شوید .همگی تابع فرمانده گردان باشید از یکدیگر جدانشوید هر گونه کم و کسری داشتید از همین الان رفع کنید .

 

بعد از سخنرانی وی ، من نزد او رفتم و گفتم حاجی ، کفشم پاره شده و ظاهرا امشب هم شب عملیات است اگر امکان دارد یک کفش برایم بدهید فرمانده به من گفت برو عزیزم در آن سنگر هر کفشی که مناسب شما بود بپوش . من هم به سنگر بزرگی که پر از کفش و لباس های عراقی بود رفتم .کفش ها و لباس های موجود را از عراقی ها گرفته بودند . من چند تا کفش عوض کردم تا بالاخره یک کفش نو و چفت پایم را پیدا کردم و پوشیدم .درضمن خواستم یک لباس نو و خوشگلی هم  در میان لباس ها پیدا کنم و بپوشم ولی دیدم لباسی که تنم است بد هم نیست  و دیگر از برداشتن لباس صرف نظر کردم .

 

بالاخره شب فرا رسید و عملیات شروع شد.از قضا من زخمی و بدست عراقی ها اسیر شدم . عراقی ها ما را به خطوط عقب خود بردند در این بین ماجراهای بسیاری بر ما گذشت که بعدا تعریف خواهم کرد . نزدیک بصره در حالی که چشمم بسته بود از خودرو نظامی پیاده ام کردند . چشمم را که باز کردند دیدم حدود ۲۰۰ نفر از نیرو های ما اسیر شده بودند و بصورت ردیف های ۱۰ نفره نشسته بودند . من هم وارد صف شدم ، من اول صف نزدیک عراقی ها بودم عراقی ها وقتی نگاه به من کردند به نوبت می آمدند و به من کتک می زدند .پیش خودم گفتم خدایا چه شده که این همه آدم رها کردند و به من کتک می زنند قیافه من که از همه آنها نحیف تر و کوچکتر است .باخود فکر کردم و گفتم احتمالا من را با فرمانده لشکر یا فرمانده تیپ اشتباه گرفتند.آیا ممکن است قیافه من شبیه به فرمانده لشکر یا تیپ باشد؟ در این اثنا یکی از بچه هایی کنارم که بچه خرمشهر بود و عربی هم بلد بود به آهستگی به من گفت اخوی بچه کجایی؟ گفتم :بچه بوشهر .گفت: می دونی چرا دارن شما را می زنند؟ گفتم نه؟ مگه شما میدونی؟ گفت: بله . آنها میگن که شما یک عراقی را کشتید و کفشش را پوشیدی بهش گفتم خوب زودتر میگفتی! آنها دارن مرا می کشن .

آزاده سرافراز حاج حیدر یزدانشناس

آزاده سرافراز حاج حیدر یزدانشناس

آهسته کفشم را در آوردم و پا برهنه خودم را در جمعیت استتار کردم که مرا پیدا نکنند به یاد آن لحظه ای افتادم که می خواستم لباس عراقی رابپوشم .خدا را شکر که لباس عراقی را نپوشیدم ، اگر پوشیده بودم الان تکه بزرگ بدنم گوشم بود .

بلاخره نزدیک بود کفش بلای جانم شود

 

ادامه دارد…

منبع:

konarbabaei.ir

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *