گنجان هست اما مانیستیم / خاک غریب…..

خاطراتی ازگنجان / گنجان هست اما مانیستیم

آنروزها فکر میکردیم زندگی ابدیست٬ همیشه در گنجان خواهیم بود اما اکنون می بینیم چه زود دیر میشود و روزهایی خواهد رسید که گنجان هست اما مانیستیم این تلنگر از اواخر نو جوانی ما را به خود آورد…و چون عده ای از دوستان و هم دوره ای های ما هجرت را شروع کردند و ما هاج واج موندیم که زندگی ابدی نیست یارانی چون شهیدان بزرگوارامان رضا حسینخانی،غلامعلی افضلی هم کلاسی و هم بازی ما ٬ ما با هم در دوران نوجوانی خاطرات مشترک زیادی داشتیم٬بارضا دریک کلاس بودیم،باهم با یک چوب آفتابگردون ماشین خیالی می ساختیم ومسابقه می دادیم و عصرها هم کوکوبازی ووالیبال ٬ چه زیبا فوتبال بازی می کرد شهیدغلامعلی ،جلوی حیاط خونه راکرده بود زمین فوتبال وگهواره بچه های خواهرش رادروازه ،هنوزردتوپ میکاسای وی رابرروی دیوارخانه قدیمی درویش علی می توان دید،اکنون سالها ازاون زمانهاگذشته،بیاییداین خاطرات رابنویسیم وثبت کنیم تاشایدروزگاری این زندگی ماشینی وکسالت بارامروزجایش رابه شورونشاط قدیم دادبدو …….یادش گرامی

منبع:
gidva.blogfa.com/

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *