روستای لیوارجان / جلفا / آذربایجان شرقی

سایتها و وبلاگهای روستای لیوارجان

شهرستان جلفا – استان آذربایجان شرقی

http://www.livarjan.blogfa.com/

 

لیوارجان در تبریز مه آلود

 

   با توجه به اینکه در «سفرنامه ناصرالدین شاه » و « تبریز مه آلود » بطور مبسوطی از لیوارجان سخن به میان رفته خصوصا در سفر نامه تبریز مه آلود بطور نسبتا کاملی برفرهنگ ، اقتصاد ،آب وهوا و حتی بهداشت و …درلیوارجان اشاره شده که ضمن ارجاع به سفرنامه های فوق ، قسمتهایی از سفرنامه تبریز مه آ لود را در اینجا ذکر مینماییم .

محمد سعید اردوبادی که به همراه یک آمریکایی در راه سفر به ایران درلیوارجان نیز اقامت کوتاهی داشته آورده است :

 « هوای جلفا بی نهایت گرم و زندگی کردن و حتی نفس کشیدن در آن دشوار بود مخصوصا برای کسانی که به اینگونه آب وهوا عادت نداشتند مثل جهنم تحمل نا پذیر مینمود؛

گردوغبار هوا بیش از گرما انسان راآزار میداد . این مرکز تجارت (جلفا ) ِِِِِِِِِِِِِ ِکه در آن

کاروانها با هزاران درشکه وارابه جمع شده بودند ِِِِ ِ در روزهای باد وطوفانی در میان ابرهای تیره و تار و گرد وخاک پوشیده شده بود .

با صلاحدید دوستم ، رئیس پست ، قرار شد تا روزی که راهها باز شود به

 « ییلاقات لیوارجان » نقل مکان کنیم ؛ آنجا منطقه کوهستانی و پر از باغات سبز  و خرم بود ، با داشتن چشمه های خنک و بناهای زیبا به یک شهر کوجک شباهت داشت …..»

« حاجی خان ، ارباب لیوارجان ، با دو نفر از پسرها و نوکرهایش به استقبال ما آمده بودند . کوچه های تاریک با فانوسهای بزرگی که نوکرها در دست داشتند، روشن شده بود . من و دوستم رئیس پست از درشکه پیاده شدیم با ارباب دیدار کردیم و در معیت او پیاده راه افتادیم ولی خانمها پایین نیامدند .

در دو طرف کوچه رعیتهای ارباب صف کشیده بودند ؛ آنها به درشکه ها تعظیم میکردند آثار عینی « نئودالیزمی » را که در ایران حکومت میکرد را به این شکل

میدیدیم .

کوچه های دراز نشان میداد که لیوارجان آبادی بزرگی است . درشکه ها جلو در بزرگی که با چراغهای شیشه ای روشن شده بود ، ایستادند . اینجا عمارت اربابی بود ؛ که حاجی خان در آن زندگی میکرد . جلو هر درشکه گوسفندی قربانی کردند ….»

« … وارد باغ وسیع شدیم که شبیه جنگل بود ؛ در خیابانی وسیع چند دقیقه راه رفتیم ؛ خیابان با چراغهای نفتی بزرگ روشن شده بود . به ایوان طویل که سنگ فرش شده بود رسیدیم ، از جلو اتاقهایی که با آویزها وچراغهای بزرگ روشن شده بود گذشتیم، خانمها به اتاقی و مردها به اتاقی دیگر راهنمایی شدند، سرو صورتمان را شستیم لباسهای سفر را عوض کردیم  و بعد به سالن بزرگ آراسته حاجی خان آمدیم .

قالیچه های گرانقیمت ، پرده ها و آویزهای مجلل سالن مرا به یاد داستانهای

هزارویکشب  که خوانده بودم ؛ انداخت . خودم رادر خانه های بغداد، خیلی واصح تر در «حرمسراهای خلفای عباسی » که در حال حاضر افسانه ای بیش نیستند ؛ حس میکردم .

ثروت وجلالی که این مالک پولدار را احاطه کرده بود بیش از حد معمول اشرافی وگسترده بود. در اینجا ، استثمار فقط منحصر به پارچه نبود ؛ بلکه نمونه های استثمار ایران ، این کشور ثروتمند وپر از آثار باستانی را بوسیله یک ایل به نام ایل قاجار _ که به آن حاکمیت داشت _ به چشم میدیدم ….»

« …در هر چیز آثارظرافت وزیبایی فوق العاده به چشم میخورد . صدای قلیانهای نارگیله با سرقلیانهای فیروزه ، آهنگ فواره هایی که از پنجره باز دیده میشدند،  با صدای قاشقهای داخل استکانها در هم آمیخت و صحنه ای بوجود آورده بودکه تا آن لحظه نمی توانستم در خیالم مجسم کنم !!!  »

با مشاهده صحنه های فوق که نویسنده خود از مشروطه خواهان بود چنین میی نویسد :

« شرق نازپرورده که در هر قصبه کوچک ، یک کاخ بیرمنگام بریتانیای کبیر ترتیب داده ودر ناز ونعمت و ثروت و جملات اشرافی داخلی غرق شده است ؛ به این زودیها به فکر مبارزه با دشمنان خارجی نخواهد افتاد .»

در خصوص قسمتهای فرهنگی این سفرنامه ، همانطوریکه در بالا اشاره گردید میتوان به میهمان نوازی گرم و رفتارهای مردم آن اشاره کرد . وهمچنین شکوه وزیبایی های لیوارجان را از این سفرنامه مستفاد نمود .

در قسمتهای دیگری از کتاب مزبور علاوه بر نوع پوشش لباس ــ خوش پوشی افراد ــ حتی نوع غذا ی مصرفی مردمان آن روزگار نیز مورد توجه نگارنده قرار گرفته که در زیر بخشهایی از آن آمده است …

« در ساعت یک بعداز نصف شب ، سر سفره شام نشستیم در سفره از گوشت قربانیهایی که یر راه ما ذبح کرده بودند خبری نبود ، همه غذاها از گوشت مرغ تهیه شده بود . مشروب فقط شربت معطر وخنک بود

 

روستای لیوارجان

     روستای لیوارجان دارای اراضی کشاورزی وسیعی می باشد که دشت گوردیان متعلق به اهالی این روستا می باشد . روستا در میان باغات وسیعی از درختان تنومند وسرسبز قرار گرفته ودارای مناظر زیبا وخوش آب وهوا در منطقه می باشد . امروزه اکثریت مردم لیوارجان در امور باغی مشغول هستند . درختان میوه ای روستا عبارتنداز :گردو، آلبالو، گیلاس، سیب، بادام ، گلابی وسایر محصولات. باغداران که اکثریت شاغلین روستا را تشکیل می دهند ، از طریق فروش محصولات درختی تامین معاش می کنند . کشاورزی نیز در روستا رواج دارد واکثریت کشاورزان به کشت گندم وجو و یونجه می پردازند و به غیر از نیازهای خویش مازاد آن را یا در روستا ویا در هادی شهر بفروش می رسانند . تعداد قلیلی هم از مردم به دامداری ودامپروری می پردازند که به مانند کشاورزی وباغداری چشمگیر نیست. این روستا از لحاظ آب نقصانهایی دارد . این روستا بیش از چهار چشمه مهم ندارد که آنها نیز بخاطر حفر چاههای عمیق در هادی شهر رو به خشکی هستند .

 

حمام لیوارجان 

بقایای این بنا در روستای لیوارجان  واقع گردیده و ظاهرا از آثار دوره صفویه و قاجاریه می باشد. نیمی از ساختمان حمام بر روی برآمدگی زمین ساخته شده ، به طوری که قسمت جنوبی آن در گودی خاک فرو رفته است، اما قسمت شمالی کمی از سطح زمین بالاتر قرار دارد. حمام در محوطه مستطیل شکلی به صورت خاوری – باختری ساخته شده و دو ورودی آن از جانب خاوری است. این ورودی ها از طریق فضای طاقداری به رخت کن حمام راه می یابد. رخت کن فضای چلیپا شکل گنبدداری است که در اطراف آن سکوهایی برای نشیمن و رخت کن تعبیه شده است. در میانه فضا نیز حوضچه ای قرار دارد. حد فاصل رخت کن و گرمخانه، فضاهای کوچک طاقداری قرار گرفته و بعد از آن گرمخانه حمام با پوشش طاق و گنبد واقع گردیده است. قسمت اصلی گرمخانه با گنبد و فضای جانبی آن با طاق استوانه ای مسقف شده است. در ضلع جنوب گرمخانه منبع آب حمام و در ضلع باختری، خزینه و سپس تون یا کوره حمام قرار دارد. بنای حمام فاقد هر گونه تزئیناتی است. حمام لیوارجان دردوره قاجاریه مورد استقاده بوده ولی ممکن است زمان احداث آن به عهد صفویه باز گردد.

 

آداب مشایعت

قبلا اشاره ای به صفای درون و میهمان نوازی مردم لیـوارجان شد و اینکه

هر کسی به وسع خود  این رسم نیاکان خویش را  به جـا می آورد  و موقـع

خداحافظی   میهمانان ، میزبان به  رسم یادبــود هدایایی به آنها میـــداد  و

بی شک و هدایایی که میهمانان دارالحکومه منطقه دریافت میکردند نفیس ـ

 تر بود .

    در تبریز مه آلود به این موضوع نیز اشاره ای کوتاه شده که در زیر می آید .

" … هدیه داخل قوطی نقره ای که حاجی خان پیش کش کرده بود عبارت بود

از جاسوزنی ، که از دو قطعه فیروزه ساخته شده بود به اضافه یک انگشتانه

طلا که نگین هایی از سنگهای قیمتی داشت ، همچنین ظرف پودر صورت که

با سنگهای گرانقیمت ممنقوش و تزئین یافته بود و یک میل سرمه دان از عاج

و طلاساخته شده بود . "

 

 

مواریث و هدایای شاهان ایران در لیوارجان

  با توجه به اینکه خان لیوارجان از سلاله شاهان بود و در حکــومت سهــیم

بودند لذا بی شک از مواریث شاهان نیز بی بهره نبودند . بدون اطـــاله مطلب

در اینجا نیز به قسمتهایی از سفرنامه تبریز مه آلود اشاره میکنیم :

   "  … پس از صرف چای ، حاجی خان گفت : حالا بفرمایید  چیزهایی را که از

عباس میرزا به مادرم به ارث رسیده است را تماشا کنید ؛ از دوازده اتاق دیدار

کردیم ؛ همه اش مفروش بود حاجی خان درباره نوع جنس وتاریخ بافت قالیچه هایی را که در زمین پهن شده بودند توضیحاتی میداد .

حاجی خان در اتاق دیگری را باز کرد وگفت : این اتاق مرحوم مادرم است،همه اشیایی که در این اتاق دیده میشود از پدربزرگم به ارث  مانده است ،

در رنگ آمیزی قالیچه هایی که دویست سال پیش بافته شده  بود  کوچکترین

تغییری به چشم نمیخورد ، در سالن وسیع سه قالی بزرگی گسترده بودند

قالیچه های ابریشمی کوچک را هم به خاطر اینکه موریانه  نزند تا کرده و  در

داخل توتون گذاشته بودند .

تختخوابی ظریف و زیبا که از عاج  ساخته و اطراف آن با یاقوت و فیروزه تزیین

شده بود ؛ در گوشه اتاق دیده میشد ؛ روی آن لحاف قلمکار و بالش زری و

تشک مخمل گرانبــها انداخته بودند حاشیه های تشک با مــروارید و زمــرد سنگدوزی شده بود . از اشیای عتیقه یکی هم قلمدان عباس میرزا بود روی

قلمدان تصویر حمله عباس میرزا را به شهر گنجه نقاشی کرده بودند .

با دستخط نادر " تاریخ نادر " که در پنجاه صفحه نوشته شده بود .

قـرآن تذهیب شده ای که عباس میرزا در سفرهای جنگی به گردن خـــویش

می آویخت . و تابلوهایی که شخصا نقاشی کرده بود ، همه در  صندوقچــه

چرمی نگاهداری میشد .

قبالــه ها ، نامــه ها ، و دستخطهای گرانبها _ که در بقچه اطلس پیچیده

بودند_  خیلی  جالب توجه بود ؛ اشعار  زیادی در آنجا دیدم که عباس میرزا

با تخلص  " نائب " سروده بود . اکثر این اشعار ترکی بود . حاجی خان اهی

 کشید و  گفت : علت اینکه این اشعار در تذکره ها نیامده ، ترکی بودنشان است !!

  از دیگر عتیقه ها عبارت بودند از : جانماز و تسبیح مروارید فتحعلی شاه ،

انفیه دان ،قلیان و انگشتری محمدشاه و گردنبند و دستبندهای مادر عباس

میرزا ، عرقچین های تزیین شده با طلا ، و سنگهای قیمتی و انگشتریها و

سایر اشیاء نفیس و….

…. از سایر اتاقها نیز بازدید کردیم ، اشیاء عتیقه حد و حساب نداشت "

 

 

 

با توجه به اینکه خانات لیوارجان از بزرگان حکومت بودند  و اکثرا در پایتخت با

شاهان دربار رفت و آمد داشتند با نگاهی به فرهنگ آن زمان که البته در 

فرهنگ امروز نیز بی تاثیر نبوده است ، رعایا نیز  در امورات جاری از جمله

 پوشیدن لباس و آداب معاشرت از اربابان خود تبعیت میکردند و تحت تاثیر

رفتارها ی آنها قرار میگرفتند و از آنها تقلید میکردند . در قسمتهایی ازسفرنامه

مزبور به نقل از خان لیوارجان آمده است :

 

 

لیوارجان دارالحکومه در منطقه !!!

 " خیال میکنید حکومت کیست ؟ خود ما حکومت هستیم ! مادر من دختر

عباس میرزا نائب السلطنه است ، او بعد از مرگ پدرش به دنیا آمده است .

بدین جهت همه افراد خاندان قاجار دوستش داشتند ؛ حاجیه خانم در تمام

ایران مشهور است . ناصرالدین شاه او را عمه خطاب میکرد و دستش را میبوسید ؛ مظفرالدین شاه وقتی در تبریز ولیعهد بود تا مادرم نمی آمد سر

سفره نمی نشست. "

در آن موقع افرادی که به هر دلیلی با همدیگر اختلاف و مشاجره داشتند نیز  از

لیوارجان و دهات منطقه برای داوری و قضاوت نزد خان لیوارجان می آمدند .

و حتی گفته میشود که خان لیوارجان  برای حبس محکومینی که خود آنها را

محاکمه کرده بود دارای زندان بوده است !

 

مطالب مرتبط

۷ دیدگاه‌

  1. ناشناس گفت:

    لیوارجان را دوست دارم با مردمانی مهربان^)^)^)

  2. ناشناس گفت:

    بی تو مهتاب شبی باز از ان کوچه گذشتم
    همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
    شدم ان عاشق دیوانه که بودم
    همیشه در قلبم خواهی ماند
    اگه یک روز از عمرم باقی بمونه حتما میام روستای قشنگ تون رو از نزدیک
    ببینم به امید اون روز
    ^)^)^)

  3. ناشناس گفت:

    از خانواده خان لیوارجان کسی هنوز در آنجا زندگی می کند؟

  4. ناشناس گفت:

    بله .خانواده امیرریاحی ساکن هستند.

  5. ناشناس گفت:

    سلام
    در اول صفحه آورده اید: محمد سعید اردوبادی که به همراه یک آمریکایی در راه سفر به ایران درلیوارجان نیز اقامت کوتاهی داشته آورده است :
    لازم به توضیح است کتاب رمان تاریخی تبریز مه آلود نوشته استاد محمد سعید اردوبادی می باشد و قهرمان داستان شخصی بنام نصرت حسین اف می باشد که در چاههای نفت باکو کار میکرده و با یک دختر آمریکایی بنام میس هانا همسفر راه جلفا به تهران میشوند.کتاب نقل قول از پسر( زینب) نامی که مبارز مشروطه خواه آن دوران میباشد که بعد از شهید شدن زینب سرپرستی آن پسر توسط دختر آمریکایی که در ایران ماندگار میشود انجام میگیرد خاطرات توسط پسر زینب نقل قول شده و اردوبادی نوشته است.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *