یاد باد از کودکی در روستا

تقدیم به کسانی که اصالت و زادگاه خویش را با هر پست و مقام و پول عوض نمیکنند

یاد باد از کودکی در روستا                آن دویدنها کنار کیله ها

یاد آن روزی که رفتیم در دهات         تش هلی خوردیم با مهدی مشتی نجات

یاد آن روزی که رفتیم با کلک               در میان هسلی مانند وگ

یاد آن روزی که رفتیم چاکه پی           ده او خورده دایی مسیح بزگله

بلگه و کشگل و نون شیر مال             پنمازسر شیومی ورکا دمال

فکرم این بود پشت هر ابری خداست   ندانستم بعد مازگاه دنیش کلاست

روستایم یک حسین افسانه داشت        در حلمسر او فقط یک خاله داشت

کودکی می کردیم اغوز تریگ            شیومی مدرسه با چش سلیگ

مدرسه رفتن که میشد گاه دیر          شیش میخوردیم از دست مدیر

مشق هایم شبها بنویشت بود           جیب هایم خط سر هاویشت بود

به یاد  گذشتگان و پیر مردان آن دیار که نامشان سند محکمی بر قدمت روستای با صفای ما است این تک بیت را نثار روحشان زمزمه می کنیم

پیر- مردی روزها کتلم به دست         در کنار مسجد ده می نشست


************************

منبع:

mazid.blogfa.com

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *