شهید محمد شاه حسینی – اوزکلا – نور

شهید محمد شاه حسینی – اوزکلا – نور

 

فرزند : رمضان

تولد :  1333

شهادت :  16/8/58

محل شهادت : ماکو – مرز بازرگان

مزار : تهران – بهشت زهرا سلام الله علیها

قطعه 24 – ردیف ۶۲ – شماره ۳۳   

قسمتی از وصیتنامه شهید :

                                بسم الله الرحمن الرحیم

نامه ای به درون پر درد و قلب پر سوز و دل بی ایمان خودم .

در این غربتکده دنیا غمی درون دلم زبانه می کشد که شعله اش جانم را می سوزاند . من در مرز بازرگان هستم که خط مرزی ایران و ترکیه را مشخص می کند و غروب دهکده بازرگان چه غمگین و پر معناست . دیشب که تنها بر روی پشت بام نگهبان تیربار بودم ، در فکر عمیقی فرو رفتم . نمی دانم به چه فکر می کردم . به پدرم ، مادرم ، خواهرم و یا برادرم . یا به ترس ، و یا به خدا فکر می کردم و به انقلاب و امام و رهبرم . هر چه بود که به همه اینها فکر می کردم مگر به خودم .

به پدرم فکر می کردم که چه امیدی به من دارد و فکر می کند که با آمدنم به سپاه از داشتن پسری محروم می گردد . به مادرم فکر می کردم که چه زجرها و مصیبتهائی کشید و با چه خون دلی مرا پرورش داد و بزرگ نمود ، و حال چگونه و به چه راحتی به سپاه آمده ام . و شاید که هرگز به خانه باز نگردم . به برادرم فکر می کردم که فکر می کند با بودن من تکیه گاهی دارد . و به خواهرم فکر می کردم که از داشتن برادری محروم می گردد . و به ترس فکر می کردم که در وجود هر انسانی هست ، و این که هر کس بی ایمان تر و ترسوتر است سازشکارتر است و بی مصرف و پست و خود فروخته .

و به خدا فکر می کردم که خالق قادر و متعال است و تنها و از دیده ها نهان ، اما بر همه نهانها آشکار . و آنگاه در وجود خود خدا را حس کردم و دیگر چیزی برایم اهمیتی نداشت و بزرگترین دلبستگیهای زندگی برایم بی ارزش شدند و زمانی که به یاد خدا بودم ، می اندیشیدم که خدا عادل است و در هم کوبنده ظالمان . و باز هم به خداوند بزرگ و مهربان فکر می کردم که چگونه مرا در قالب سپاه به اینجا هدایت نمود تا از یاوران اسلام و انقلاب و امام عزیز باشم .  

منم که شهره شهرم به عشق ورزیدن

                                           منم که دیده نیالوده ام به بد دیدن

منبع:

http://ozkala.mihanblog.com

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *