بخاطر نگار ۴۶ سال غارنشین بودم!

 بخاطر نگار ۴۶ سال غارنشین بودم!

زندگینامه مرد غارنشین عاشق از کوههای اطراف سه سار – گیلان

زندگینامه پیرمرد  66ساله گیلانی که در اطراف یکی از روستای سه سارزندگی میکند  بیش از ۴۶ سال از عمرش را در غاری میان جنگل های انبوه اطراف سه سار گوراب زرمیخ روستای جیرده منتهی به روستای سه ساراز توابع دهستان آلیان فومن سپری کرده و آخرین باری که استحمام کرده ۲۰ سال قبل بوده است.عزیز نوروزی پرور پیرمرد ۶۶ ساله متولد آذر ۱۳۲۰ و شماره شناسنامه ۴، همانند انسانهای نخستین داخل یک حفره سنگی در میان جنگل های سربه فلک کشیده اطراف سه سار روستای جیرده فومن زندگی می‌کند و با آنکه اهالی محل یک کلبه چوبی برای وی ساخته اند از زندگی در آنجا خودداری می‌کند و همچنان بر زندگی غارنشینی اصرار دارد وی گفت: طی مدت ۴۶ سال به زندگی غارنشینی خوگرفته ام و هرگز غذای گرم نخورده و روزها و شب هایم را با آب، نان، ماست و گیاهان جنگلی می‌گذرانم.نوروزی پرور که فاقد هرگونه امکانات بهداشتی است، افزود: ۲۰ سال پیش زمانی که در بیمارستان بستری بودم حمام کرده و بعد از آن رنگ حمام را ندیدم.این پیرمرد غارنشین که پس از ۵ سال امسال موهای سرش را کوتاه کرده در این باره اظهار داشت: از آنجا که هرروز پیاده روی می‌کنم و به روستاهای سه سار-تطف رود الیان-تطف-گوراب زرمیخ-  سرمی‌زنم و نان و ماست تهیه می‌کنم به اصرار مردم و بچه ها موهایم را کوتاه کردم و از این بابت بسیار دلخور و ناراحتم.اهالی و پیرمردان خوش قریحه روستاهای جیرده، مشه که، کنتانسر، گاو کوه ی آلیان سه سار گوراب زرمیخ نوروزی پرور را مردی بی‌آزار می‌دانند که تاکنون صدمه و آسیبی به کسی نرسانده اما از آداب اجتماعی و نوع معیشت دنیای امروز فاصله دارد و زندگی او غارنشینی را تداعی می‌کند.نوروزی پرور که به عزیز غارنشین شهرت دارد دارای حافظه خوبی است و تا کلاس پنجم ابتدایی درس خوانده و از ۲۰ سالگی به صورت طبیعی زندگی کرد اما از آن به بعد به جنگل پناه برد و احوالاتش دگرگون شد.وی اشعار زیادی از کتابهای اول تا پنجم ابتدایی را در ذهن خود به خاطر سپرده و آنها را زمزمه می‌کند.این غارنشین در ادامه گفت وگوی خود در مورد علت غارنشینی خود اذعان داشت: من در سوگ یگانه نگارم آواره کوه و جنگل شدم.وی از آرزویش سخن گفت: تنها آرزوی من داشتن یک تفنگ ته پر، یک کاخ و ازدواج با دختری زیبا است. عزیز به جوانی رعنا وبلند قامت تبدیل گشت .در روستای اطرافش دختر ی زیبارو زندگی میکرد که نامش نگار بود .عزیز نگار راکه دید صد دل عاشقش شد وهر روز در زمانی معین در گذرگاه چشمه قرار میگرفت واورا میدید .زیبایی عزیز چیزی نبود که هردختری بتواند از آن صرفنظر نماید .واینگونه بود که عشق عزیز ونگار (عشقی پاک )اوج گرفت .وضع مالی خانواده نگار بهتر بود و نگار خواستگار دیگری هم داشت که آنهم از پشتوانه مالی بهتری برخوردار  بود عزیز تلاش کرد خانواده اش را راضی کند تا به خواستگاری نگار بروند .پدر که ازیک طرف ازنظر مالی، ازدواج عزیز را زود میدانست

وازطرفی ازدواج با نگار را ازدست رفته میپنداشت وازطرفی ناامید درپذیرش وضع مالی عزیز ازطرف  خانواده عروس بود مخالفت کرد .اما با اصرار مادر وواسطه های دیگر راضی به خواستگاری شد
.
نگار تحت فشار شدید خانواده برای ازدواج با دیگری بود وخانواده عزیز از طرف مقابل جواب رد گرفتند .عزیز بیست ساله بود و  مایوس نشد با واسطه های دیگر پیش رفت .اما تمام راهها به شکست منتهی شد .حتی عزیز راه فرار رابه نگار پیش نهاد داد که آنهم از طرف نگاربه دلایلی  ردشد وخانواده اش هم پیشگیری کردند.عاقبت یک شب نابهنگام به عزیز خبر رسید که نگار عروسی دارد .به نزدیک خانه نگار رفت ودر آن سیاهی شب در دور ازچشم دیگران نظاره گر ازدست دادن معشوقش شد .عزیز نا آرام شد آن شب را در بالای درختی نشست واشک ریخت وقتی که اشکهایش تمام شد .در سحرگاهان قبل از آنکه خروسها نغمه جدایی را برای عزیز بخوانند  از آبادی رفت وناپدید شد .عزیز  روحش را ازدست داده بود وبدون اینکه از کسی نفرت داشته باشد ،عهد کرد که در سوگ نگار زندگی تنهایی وجنگلی را انتخاب نماید تادور ازنگاه حسرت خود وترحم دیگران باشدگم شدن عزیز برای همه اهالی  معمایی بود ولی پدر ومادر را در فراغ فرزند زمین گیر تر نمود .اما عزیز دور چشم همه در دور ترین نقطه کوهستان در جایی صعب العبور در داخل غاری سکونت نمود .عزیز از هرگونه امکانات بشر محروم بود وکارش تهیه خوراکی های گیاهی وبدون آتش شب راه تاصبح درداخل غار بود وبا نغمه های نی وآواز شعرهای عاشقانه   تالشی وشعرهایی که از مدرسه به یاد داشت به خواب میرفت .عزیز با حیوانات جنگل خوگرفت وزندگی همزیستی در کنار حیوانات را آموخت واز زندگی در جنگل وتنهایی وتاریکی درمیان انواع حیوانات ترسی نداشت .ده سال اززندگی عزیز درغار گذشته بود که گروهی شکاربان درپی شکار آهو در زمستان به ردپای عریان آدمیزادی برخورد میکنند وقتی دنبال رد را میگیرند ، نزدیک غار موجودی را می بینند که شبیه آدمیزاد است با موهای بلند وپوششی نیمه عریان  از پوست حیوانات ،با شلیک هوایی تفنگ های سرپر با وحشت از تصور غول به روستا بر میگردند  .خبر به ریش سفیدان محل که رسید با توجه به تعاریفشان از موجود غارنشین حدس زدند که شاید آن موجود عزیز گم شده باشد  .گروهی از روستا همراه فامیلانی از عزیز به قصد کمک ویاری به عزیز به غار میروند اما هرچه صبر میکنند نتیجه ای نمی گیرند.گویا عزیز فهمیده  و  تغییر مکان داده بود .این اتفاق بارها تکرا رمیشود ونتیجه ای نمی گیرند ودر نهایت مجبور میشوند ،عزیز احتمالی  را به حال خود یگذارند .عزیز دیگر جنگلی شده بود واجتماع وآداب زندگی اجتماعی را ترک نموده بود .عزیز نه تنها با انسانها کاری نداشت بلکه حیوانات راهم دوست داشت وآزارش به احدی نمی رسید .چند نفر ازدوستان وفامیلان عزیز بعدها در پی انتظاروصبروکمین در جنگل اوراازدور  میشناسند وهرچه اورا صدا میزنند عزیز چون رعدی از آنها ودر لابلای درختان با وحشت دور میشود .وقتی عزیز پنجاه ساله شد وغارنشینی او از سی سال گذشت گروهی از اهالی ومردم با صفای تالش آلیان وابستگان عزیز تصمیم گرفتند به جای آوردن عزیز به روستا ،غذای خشک قابل اندوخته شدن ولباس ومواد اولیه زندگی بدون دیده شدن دراطراف غاربگذارنداین کار اهالی نتیجه داد .دختران وزنان اهالی  جوراب ولباسهای پشمی میبافتند ومردانشان برنج وآرد ونان خشک به واسطه ها میدادند تابرای عزیزکه به سمبلی ازجان نثار معشوق دادن تبدیل شده بود ، ببرند ازدور ناخواسته تعلقی بین جوانان این نسل که عزیز را عاشق دلسوخته میدانستند ، و ترجیح میدادند به جای عزیز غارنشین اورا عزیز عاشق بنامند .ایجاد شده بودعزیز رفته رفته به اهالی وکمکهایشان خوگرفت ودر زمستان در زمانی که غذانداشت بدور ازچشم اهالی به روستا می آمد وغذاهای دورریزشان راجمع میکرد ودوباره برمیگشت .این موضوع رفته رفته علنی شد واهالی غذایی را در بیرون از خانه می آویختندورفته رفته همه دیدند  که عزیز با آنهمه ظاهری که دارد بسیار آرام وبی آزار است وکوچکترین گزندی برای اهالی ندارد وبدین گو
نه بود که اهالی با عشق پذیرای برگشت عزیز بودند.حتی اهالی در کنار غار عزیز برایش کلبه کوچکی (کوتوم به زبان تالشی )ساختند .تا در مواقعی آزآن استفاده نماید وهدایای مردم را درآن قرار میدادند
.
عزیز وقتی به پیری رسید دیگر آن چالاکی اولیه را نداشت رفته رفته در روز  به خانه های بالا دست جنگل نزدیک شد
واز مردم خوراکی گرفت ورفت .
تدریجا پایش به  مرکز روستا رسید واهالی با خورجینی که به اوداده بودندانواع اقسام هدیه را درآن میگذاشتند  .همه عزیز را دوست داشتند وعزیز ،عزیز همه بود به اواحترام میگذاشتند .کم کم با دوستان قدیمش وقتی که به اونزدیک میشدند صحبت میکرد هنوز زبان تالشی را فراموش نکرده است
.
عزیز اینک چندسالی است که هرروز از کوه پایین می آید وپس از جمع آوری غذا دوباره بر میگردد وگاهی دوستانش ، سرورویش را صفا می دهند .اما همچنان زندگی در غار ترجیح داده است عزیزقربانی فقر بود و هنوز در حسرت  نداشته هایش آرزوی داشتن زن زیبا ویک کاخ ویک تفنگ است .عزیز میگوید بارها وبارها در غار در بیماری وگرسنگی خودرا تسلیم مرگ نموده اما روزها ی بعد دوباره به زندگی برگشته است .عزیز کارنامه کلاس چهار وشناسنامه را که پنجاه سال پیش گم شده از اهالی طلب کرده که باردیگر برایش شناسنامه گرفتند .امروز عزیز بالای هفتاد سال سن دارد وهم چنان تنها غارنشین ایران در عصر حاضر است شدیدا نیازمند کمک بیشتر .امیدوارم که این پایان عمر عزیز به نحوی که درست است تحت مراقبت قرار گیرد .ایکاش امکاناتی داشتم وزندگی عزیز را به فیلم وتصویر میکشاندم ودر معرض دید همه ایرانیان نجیب قرار میدادم .امید آنکه تادیر نشده این آرزو یم توسط دست اندرکاران توانمند ومسئول محقق گردد .باتشگراز معلم بازنشسته اقای رمضان نیک نهاد کادوس ماسوله رودخان شما میتوانید نظرات وپیشنهادات خود را در صفحه اصلی سایت سه سار در قسمت معرفی روستای سه سار بزارید همچنین شما میتوانید اهنگ بسیار زیبای عزیز نگاری با صدای فریدون پوررضا را در پلیر سایت بصورت انلاین در صورت داشتن اینترنت نسبا پرسرعت گوش دهید .

     سید مقدادموسویان سه ساری
www.sesar.ir

************

        خلاصه داستان عزیز و نگارروستای آردکانِ طالقان

                   

دو برادر هشتاد ساله در روستای آردکانِ طالقان ، فرزند ندارند . درویشی می‌آید و برای بچه‌دار شدن آن‌ها ، به هر کدام سیبی می‌دهد و نام و جنسیت بچه‌ها را مشخص می‌کند ( عزیز و نگار ) .زنان دو برادر همان شب باردار می‌شوند و در یک روز نیز زایمان می‌کنند .بچه‌‌‌ها بسیار زیبا هستند .عزیز و نگار به مکتب می‌روند و عاشق یکدیگر می‌شوند .پدر نگار می‌میرد .عزیز و نگار به قرآن ، قسم وفاداری می‌خورند و عهد و پیمان می‌بندند .مادر نگار پنهانی برای خواهرزاده‌اش کل احمد که در روستای بالاروچ الموت است ، پیغام می‌فرستد برای عروسی با نگار بیاید .عزیز برای خرید عروسی به قزوین می‌رود .کل احمد می‌آید و نگار را عقد می‌کند . عزیز بر می‌گردد .موقع حرکت ، نگار به عزیز می‌فهماند که به زور او را شوهر داده‌اند

 عزیز عده‌ای از جوانان آبادی رابا خود همراه می‌کند تا نگار را به زور برگردانند . کدخدای یکی از دهاتِ بین راه ، جوانان را منصرف می‌کند و بر می‌گرداند . عزیز به خانه‌ای می‌رود و باعث شکستن قلیان‌شان می‌شود و شعری می‌گوید .نگار در روستای سوهان ، سرمشق گل‌دوزی به دختران آن‌جا می‌دهد .دختری در سوهان خاطرخواه عزیز است و عزیز ، شعری برای او می‌خواند . همراهان کل احمد تصمیم می‌گیرند عزیز را بکشند .نگار خبردار می‌شود و به عزیز پیغام می‌دهد . عزیز روی گردنه می‌ماند و در آن‌جا به ملّا حسنِ کرکندی بر می‌خورد .آن دو از یاران‌شان تعریف می‌کنند و عزیز با شعر ، ملا حسن را خفت می‌دهد .ملا حسن به منزلش می‌آید و بلافاصله به بالاروچ می‌رود و دعانویسی می‌کند . نگار از او دعا می‌خواهد ، اما ملا حسن شعری به او می‌دهد تا با نگار طرح دوستی بریزد .نگار جواب محکمی به ملاحسن می‌دهد ملا حسن از بالاروچ می‌رود . و ماجرا را به عزیز می‌گوید و او را به منزل خود دعوت می‌کند . در روستای گلینک ، دخترها به ملا می‌خندند و عزیز هجوی برای‌شان می‌خواند که موجب فرار آن‌ها می‌شود .در روستای نویز ، عزیز سیبی می‌چیند و در جوابِ بدگویی پیرزنِ صاحبِ باغ ، برای اوهجوی می‌ سراید .پیرزن با شناختن عزیز ، از او عذر می‌خواهد و یک دامن سیب به او می‌دهد . نزدیک روستای کرکبود ، چند زن به ملا حسن می‌خندند و عزیز آنان را نیز هجو می‌کند . ملا حسن جلوتر می‌رود و به نامزد و خواهرش می‌گوید که خود را آماده کنند . عزیز وارد خانه‌ی آن‌ها می‌شود و با شعری به آن دو می‌فهماند که به پایِ نگارنمی‌رسند ملا حسن ، عزیز را به عروسی برادرش می‌برد و در آن‌جا ، عزیز را پایین مجلس می‌نشانند .عزیز هجوی می‌گوید و مردم، او را می‌شناسند وعذرخواهی می‌کنند . عزیز به طرف بالاروچ حرکت می‌کند . کل احمد و نگار مشغول دروی جوی کوهی هستند . عزیز شعری برای نگار می‌گوید و او کار را رها می‌کند و به خانه می‌رود . عزیز ، پشتِ درِ خانه کل احمد بار می‌اندازد . نگار پیغام می‌فرستد که به سرِ خرمن برود . عزیز در سرِ خرمن هر چه منتظر می‌شود ، نگار نمی‌آید . برایش پیغام می‌فرستد . نگار جواب می‌دهد که می‌آید . نگار به بهانه‌ی غذا بردن برای کل احمد ، از خاله‌اش اجازه می‌گیرد و از خانه خارج می‌شود .نگار سری به کل احمد می‌زند و سپس نزد عزیز می‌رود

آن‌ها غذا می‌خورند و می‌خوابند . هوا ابری می‌شود و نگار نگران است لباس‌هایش خیس شود و لو برود عزیز شعری می‌خواند و هوا صاف می‌شود . خروس‌خوان می‌شود و نگار می‌خواهد برود تا کسی او را نبیند . عزیز شعری می‌خواند و خروس‌ها دیگر نمی‌خوانند هوا روشن می‌شود و احتمال می‌رود ،مردم آن‌ها را ببینند عزیز شعر دیگری می‌خواند وهوا دوباره تاریک می‌شود .آن‌ها از هم جدا می‌شوند و قرار می‌گذارند اولِ بهار ، عزیز برای خریدن برنج از گیلان  بیاید و نگار را ببرد . عزیز به طالقان بر می‌گردد و شروع به ساختن قصری می‌کند تا بتواند از بالای آن ، بالاروچ را ببیند . پیرمردان آبادی می‌ترسند قصر خراب شود و روستا را نابود کند . آن‌ها برای عزیز شعری می‌گویند که برود قله‌ی کوه . عزیز به قله می‌رود و در میان برف‌ها مریض می‌شود و به کمک قاطرش به آردکان بر می‌گردد . دکتر تشخیص می‌دهد که عزیز، دردِ عشق دارد .نامه‌ای دروغین به نگار می‌نویسند که مادرت مریض است و کل احمد به او اجازه رفتن می‌دهد . نگار نزدِ عزیز می‌آید و او خوب می‌شود .نگار تمامی زمستان را پیش عزیز می‌ماند و کسی به مادرش نمی‌گوید که دخترت برگشته است . کل احمد در بهار به طالقان می‌آید تا از سرنوشت نگار و مادر او باخبر شود . کل احمد به خانه‌ی خاله‌اش می‌رود و او می‌گوید از نگار خبری ندارد . کل احمد به خانه‌ی عزیز می‌رود و نگار را با خود می‌برد

عزیز با چند نفر برای آوردن برنج به گیلان می‌رود . در روستای مَران ، جان بانو جلوی آن‌ها را می‌گیرد و از عزیز می‌خواهد با او مباحثه‌ی شعری کند . عزیز مدحی برای او می‌گوید و جان بانو موقتا آن‌ها را رها می‌کند تا زمانِ برگشتن .آن‌ها به گیلان می‌رسند و عزیز از این‌که زنان همه‌ی کارها را انجام می‌دهند متعجب می‌شود و هجوی در رسم کارِ گیلانی‌ها می‌گوید . زنان به خیال این‌که آن‌ها دوره گرد هستند ، نزد آن‌ها می‌آیند . عزیز ناراحت می‌شود  و هجوی برای‌شان می‌گوید .دختری به نام بانو ، شعری می‌گوید و عزیز جوابش را می‌دهد . زنان خوش‌شان می‌آید و به آن‌ها برنجِ مجانی می‌دهند و تمام بارشان را پر می‌کنند‌ . عزیز به خانه‌ی پدرِ بانو می‌رود که کدخدا است ، بانو عاشق عزیز می‌شود و از او می‌خواهد با هم فرار کنند .عزیز برای این‌که موقتا او را ساکت کند ، قبول می‌کند . شبانه قاطرها را بار می‌کنند و می‌روند . بانو می‌فهمد و تا مسافتی دنبال آن‌ها می‌رود و سپس بر می‌گردد .آن‌ها مخفیانه از مران رد می‌شوند . آ‌ن‌گاه عزیز هجوی می‌نویسد و برای جان بانو می‌فرستد . عزیز ، کل احمد را می‌بیند که می‌خواهد به گیلان برود . به همراهانش می‌گوید به او بگویند عزیز مرده است . کل احمد خوشحال می‌شود و سوغاتی‌هایش را به آن‌ها می‌دهد

کل احمد بر روی قبری که فکر می‌کند قبر عزیز است ، می‌گرید . صاحبان قبر ، کتک مفصلی به او می‌زنند . عزیز به همراهانش می‌گوید حرکت کنیم ، اما آن‌ها بخاطر خوردن غذا امتناع می‌کنند.عزیز شعری برای قاطرش می‌خواند و حیوان می‌خوابد و عزیز بارش را می‌بندد .همراهانش خجالت می‌کشند وحرکت می‌کنند.عزیز از چهار فرسخی ، نگار را بر روی پشت بام تشخیص می‌دهد . راهش را جدا می‌کند و با مقداری برنج و یک ماهی ، روانه بالاروچ می‌شود .عزیز ، نگار را موقع آب آوردن می‌بیند . عزیز به درِ خانه‌ی کل احمد می‌رود و می‌گوید دوست اوست . مادرِ کورِ کل احمد می‌گوید شاید عزیز باشد . نگار می‌گوید عزیز مرده است و مادر کل احمد اجازه می‌دهد عزیز در حیاط بماند . عزیز ، برنج و ماهی را به نگار می‌دهد تا شام بپزد . مادر کل احمد با فهمیدن این موضوع ، اجازه می‌دهد او داخل خانه شود . چند دختر به منزل کل احمد می‌آیند و از شباهت عزیز و نگار متعجب می‌شوند . نگار به آن‌ها می‌گوید نسبتی با هم ندارند . دخترها درخواستِ خواندنِ « عزیز و نگار » را می‌کنند . پیرزن مخالفت می‌کند و در اثر اصرار دخترها ، مجبور به موافقت می‌شود . عزیز شروع به خواندن می‌کند . پیرزن چندین بار ناراحت می‌شود و می‌گوید نخوان . هر بار ، دخترها پیرزن را کتک می‌زنند و می‌گویند بخوان .نگار ، جواب یکی از شعرها را می‌دهد . پیرزن عصبانی می‌شود و دخترها را با  چوب از خانه بیرون می‌کند . عزیز به دخترها می‌گوید که برای خوابیدن به مسجد می‌رود . نگار به عزیز می‌گوید که بعد از خوابیدن خاله‌اش ، نزد او می‌آید . پیرزن ، پای نگار را با ریسمان به پای خودش می‌بندد و می‌خوابد . عزیز ، پای نگار را باز می‌کند و یک کندو به جای آن می‌بندد . عزیز ، نگار را سوار قاطرش می‌کند و به طالقان می‌فرستد . صبح می‌شود و پیرزن لگدی به کندو می‌زند و زنبورها نیشش می‌زنند . عزیز هم می‌گوید عروس تو ، قاطر مرا دزدیده است . نزد حاکمِ شرع می‌روند و او می‌گوید به ردّ قاطر بروید و هر کس مال خود را بگیرد . دنبال قاطر می‌روند و عزیز ، پیرزن را در گودالی می‌اندازد و هجوی هم برایش می‌خواند . کل احمد در راه برگشت به دسته‌ای مطرب بر می‌خورد و از آن‌ها می‌خواهد که برای عروسی‌اش بیایند .مطرب‌ها که ماجرا را می‌دانستند ، از کل احمد دست‌خط می‌گیرند که اگر عروسی برگزار نشد ، یک بارِ برنج و یک گاو از او بگیرند . به نزدیکی بالاروچ که می‌رسند ، کل احمد دستورِ ساز زدن می‌دهد . مادر کل احمد ، بر سر خودش می‌کوبد و به سمت آن‌ها می‌رود . کل احمد فکر ‌می‌کند مادرش می‌رقصد . مادرش ، واقعه را برای او تعریف می‌کند .مطرب‌ها گاو را می‌برند و برنج را به خواهش مردم ، می‌گذارند . کل احمد به طالقان می‌آید و از عزیز شکایت می‌کند . حاکم ، دو مامور به همراه او  برای آوردن عزیز می‌فرستد . کل  احمد  به  خانه‌ی  خاله‌اش می‌رود . عزیز  بدون  این‌که  خود  را  معرفی  کند  ، ژاندارم‌ها را به خانه‌اش دعوت می‌کند . عزیز به آن‌ها ناهار و پول می‌دهد و ماجرا را تعریف می‌کند . مامورها هم به حاکم  می‌گویند نگار در حقیقت متعلق به عزیز است .حاکم  طالقان ،  عزیز و نگار و کل احمد را نزد حاکم الموت که برادر بزرگترش است ، می فرستد . حاکم می‌گوید هر کس شعر خوبی گفت ، نگار مال اوست . کل احمد شعر مزخرفی می‌گوید و حاکم عصبانی می‌شود . عزیز شعر خوبی می‌گوید و حاکم خوشش می‌آید . حاکم مهلت دیگری به کل احمد می‌دهد و از او می‌خواهد تا نگار را از بینِ چند زنِ  پوشیده شده با چادر ، تشخیص دهد . کل احمد  سه بار  اشتباه  تشخیص  می‌دهد و  عزیز در مرتبه‌ی اول ، نگار را می‌شناسد . نگار را به عزیز می‌دهند و همان‌جا ، برایشان هفت شبانه روز عروسی می‌گیرند . کل احمد به کرکبود می‌رود و خواهر ملا حسن را به زنی می‌گیرد . عزیز و نگار به آردکان بر می گردند و به خوشی زندگی می‌کنند . مدت دوری آن‌ها از یکدیگر ، دو سال بوده است .

نوشته سعید موحدی

برگرفته از فصلنامه ادبی داستانی خوانش به آدرس:

http://www.khanesh.ir/aziz%20o%20negar.htm

البته من پایان داستان عزیز و نگار را اینگونه شنیده بودم که آندو در نهایت بدون اینکه به هم برسند در رودخانه شاهرود غرق میشوند . به هر حال چنانچه نسخه دیگری از این داستان به دستم رسید برایتان ارائه خواهم داد

 

منبع:
karud.blogfa.com

**********

اعتراض به محل واقعی مرد غار نشین گیلانی

نام فرستنده: داود شاکی ماسوله
ایمیل فرستنده: dr.davood.shki@gmail.com
عنوان: روستاهای ایران – ارتباط: اعتراض به محل واقعی مرد غار نشین گیلانی

پیغام: با سلام وخسته نباشید درخصوص متن اقای موسویان درمورد محل زندگی اقای عزیز نوروزی پرور که درجیردن الیان ازتوابع شهرتان فومن بوده و هیچ ربطی به روستای سه سار از توابع صومعه سرا نداردالیان ازروستاهای اطراف سه سار نیست بلکه دهستان بزرگی مشتمل بر۱۱ روستا باتاریخی پیش از میلاد م میباشد سه سار هیچ کوهی ندارد

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *