شهید علیرضا میرزازاده – ملکده – لشت نشا

شهید علیرضا میرزازاده – ملکده – لشت نشا

بسم الرب الشهدا و الصدیقین

علیرضا میرزا زاده فرزند رضا در تاریخ ۰۶/۱۱/۱۳۴۰ در روستای ملکده از توابع بخش لشت نشاء در خانواده ای مذهبی متولد شد.تحصیلات ابتدایی و راهنمایی خود را با نمرات عالی در روستای همجوار سپری نمود و برای ادامه تحصیل در دبیرستان شهر لشت نشاء ثبت نام کرد که همزمان با مبارزات امام (ره) علیه رژیم سرسپرده ی شاه بود. شهید علیرضا میرزا زاده که شجاعت و روحیه ی انقلابی او را از جوانان هم سن و سال خود متمایز کرده بود با پخش نمودن اعلامیه ، عکس ونوار سخنرانی های  حضرت امام به مبارزه علیه رژیم شاه پرداخت و بارها با مدیر دبیرستان درگیر شد و بارها کارش به آموزش و پرورش منطقه کشیده شد . سرانجام خون شهدای راه انقلاب به ثمر نشست و انقلاب اسلامی به رهبری امام پیروز شد.

با صدور فرمان امام خمینی (ره) مبنی بر تشکیل ارتش بیست میلیونی علیرضا به فرمان امام  لبیک گفت و عضو بسیج لشت نشا شد. با شروع جنگ تحمیلی بارها به جبهه عزیمت نمود و بارها مجروح گشت و چون اعتقاد قلبی داشت که  برای رضای خداوند به جبهه رفته هرگز به عنوان جاتباز تشکیل پرونده نداد. با تشکیل کمیته انقلاب اسلامی در سال ۶۱ به کمیته انقلاب اسلامی شهرستان انزلی پیوست. از خاطرات و ایثارگری های شهید در این زمان می توان به این خاطره یاد نمود زمانی را که یکی از همرزمانش تازه ازدواج نموده بود، اسمش به قید قرعه جهت اعزام به جبهه درآمد که شهید بزرگوار به جای ایشان یک دوره ی چهار ماهه را داوطلب به جبهه رفت و همان دوره را پنج بار به مدت چهار ماه در جبهه ی غرب کشورتمدید نمود و در شلمچه(کربلای ایران) نیز مسئولیت دیدبانی را بر عهده داشت. سرانجام جنگ تحمیلی نیز با سربلندی ملت ایران و متجاوز شناختن عراق به پایان رسید و علیرضا میرزا زاده ماند با زخم ها و ترکش های جنگ تحمیلی از یک طرف و از طرف دیگر خاطرات دوستانی که دیگر در بینشان نبودند و شهید شده بودند. بارها خانواده علیرضا ایشان را می دید که آلبوم عکس را ورق می زد و با دیدن عکس دوستان شهیدش اشک در چشمانش حلقه می زد. علیرضا که در امر به معروف و نهی از منکر بسیار سخت کوش بود وقتی از او سوال می شد که چرا این قدر نسبت به ناملایمات جامعه حساس هستی؟ در جواب می گفت که ما در زمان جنگ این همه شهید ندادیم که  فرهنگ غرب بر کشور ما گسترش پیدا کند

آری علیرضا جزء آن گروهی از رزمندگانی بود که شهید باکری می فرمود گروهی از رزمندگان در آتش جنگ  می مانند و حسرت می خورند. زمانی که کمیته انقلاب اسلامی ادغام گردید علیرضا که تا آن زمان خدمات زیادی در کمیته انجام داده بود به عنوان فرماندهی پشتیبانی نیروی انتظامی شهرستان بندر انزلی معرفی شد.علیرضا که به جوانان اهمیت می داد و بر این حدیث شریف حضرت امام علی (ع) معتقد بود که قلب جوانان مانند زمینی است که هر بذری در آن رشد می نماید، منتظر زمانی بود که با جوانان ارتباط تنگاتنگ  داشته باشند و در سال ۱۳۷۰ به عنوان فرمانده پایگاه شهید قدس احمدرضا مظلومی معرفی شدند و این توفیق برای او فراهم شد که در خدمت جوانان جویای نام باشد. در این پست خدمات زیادی را انجام داد به طوری که هیچ خلافکاری از وجود ایشان در امان نبود و جرات عرض اندام در منطقه ماموریت ایشان را  نداشت.

علیرضا در شب های جمعه با جمع آوری جوانان و نوجوانان در مسجد جلسه ای را مشتمل بر قرائت قرآن و زندگی نامه ی پیامبران و امامان و ارایه حدیث و روایات و همچنین تحلیل سیاسی هفته می نمود و با این کار جوانان خوبی را به جامعه معرفی نمود که اکنون پست های کلیدی و حساسی را در منطقه به عهده دارند

علیرضا در زمان که ریاست پشتیبانی نیروی انتظامی را به عهده داشتند بارها مورد تشویق قرار گرفتنداو همچنبن با درایت ویژه اش در پایگاه شهید مظلومی نیز چندین بار به عنوان مدیر  پایگاه نمونه بخش و شهرستان معرفی شد. در اوج رشد پایگاه بود که سرنوشت علیرضا به پایان رسید و نامبرده به آرزوی قلبی اش رسید و این زمانی بود که انگار خودش می دانست که رفتنی است چون عکسی را گرفته و اعلام نمود که این عکس برای اعلامیه مناسب است. شب جمعه هنگامی که از پایگاه محل به منزل در انزلی مراجعه می نمود بر اثر انحراف اتوبوس و برخوردش با پیکانی که علیرضا در آن بود مجروح گردید و پس از رساندن به بیمارستان در تاریخ ۱۳۷۲/۰۹/۱۸ شهید شدو از نکات قابل تفکر از زمان شهادت این شهید بزرگوار و پرتلاش این است که شهادت این شهید همزمان با روز و ماه شهادت محمد رضا میرزا زاده بوده است.

از خاطرات مادر شهید

علیرضا از جوانی به نماز روی آورد و هرگز ترک نماز ننمود. به خواندن کتاب های غیر درسی علاقه داشت. پسرم را هرگز با لباس غیر نظامی ندیدم و همیشه در حال ماموریت و خدمت بودو علیرضا عاشق نظام و انقلاب بود و پس از رحلت امام جزء اولین کسانی بود که جهت بیعت با رهبر فرزانه انقلاب به تهران عزیمت نمود و شب قبل از شهادتش را یکی از دوستانش روایت می کند که برادر شهیدش را در خواب دیدم که خندان است و دسته گلی را به گردن علیرضا می اندازد. از خواب بیدار شدم و پس از صلوات دادن دوباره خوابیدم و همان خواب را دیدم.آری این است سرانجام انسانهایی که خداوند از کار واعمالش در این دنیا از او راضی و خشنود است و اجرش را اینگونه می دهد

چند تن از اهالی محل در مورد شهید اینگونه اظهار نظر  می کردند که شهید در زمان حیاتش بدون این که کسی بفهمد به ما کمک مالی می نمود. شهید در زمان حیات علاوه بر مشکلات زندگی خود و دو فرزندش  پس از رحلت پدرش در کنار مشکلات کاری و امورات زندگی مشترک به کمک مادرش، برادران و خواهران صغیرش را نیز سرپرستی می کرد و هرگز نمی گذاشت که برادران و خواهرانش احساس بی پدری بنمایند

 منبع : برادر بزرگوار شهید برادراحمد رضا میرزازاده

برگرفته شده از وبلاگ مدیریت دفاعی آقای حسین الهی رودپشتی

 

منبع:
elahialiraza.blogfa.com

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *