شهید عباس سرخی – تل اشکی – بوشهر

شهید عباس سرخی – تل اشکی – بوشهر

 در سال ۱۳۴۴ در خانواده‌ای مذهبی و دوستدار اهل بیت (ع) در روستای تل‌اشکی، کودکی زیبا و دوست‌داشتنی به دنیا آمد که پدر بزرگوارش، ـ به سبب علاقه‌اش به آقا امام حسین (ع) و به یاد بزرگ پرچمدار صحنه‌ی کربلا، ابوالفضل العباس (ع) ـ نامش را عباس گذاشت.شهید عباس سرخی دوران ابتدایی را در مدرسه سپهر گذراند و سال اوّل و دوّم راهنمایی را در مدرسه آزادی چاهکوتاه سپری نمود . او مدرسه را علاوه بر مکان تعلیم و تعلم ، محفل دوستی و محبت قرار داده بود آنگونه که دوستان از او جز به نیکی یاد نمی‌کنند . شهید سرخی بنا به دلایلی سال سوم راهنمایی را در سال تحصیلی ۶۲-۶۱ در مدرسه شبانه روزی شهید منتظری دشتستان گذراند . در آنجا نیز در بین همکلاسیهایش مورد احترام خاصی بود که بازتاب اخلاق شایسته و رفتار محبت آمیز ایشان با دوستانش بود . از معلمین آن شهید بزرگوار محمد فربود است که رفتار و خصایص اخلاقی ایشان را بیشتر از درس و مشق به یاد دارند .عباس از همان کودکی عاشق مسجد بود و نماز در مسجد را ترجیح می‌داد و از آنجا که خانواده او از بانیان عزاداری ابا عبدا… الحسین (ع) بودند او نیز خالصانه علاقمند به شرکت در مراسم بود و باید چنین می‌بود که می‌خواست . خط حسین (ع) را در پیش گیرد تا عباس گونه از حریم ولایت دفاع کند . آری ! حال و هوای جبهه و جنگ شوری در عباس بوجود آورد که جهاد را بر علم ترجیح داد و زمینه شرکت در میادین دفاع علیه دشمن را برای خود بوجود آورد و سرانجام در تاریخ ۲۱/۸/۶۳ به جبهه اعزام شد . او دلاورانه در جبهه و در خط مقدم رو در روی دشمن پلید می‌جنگید تا اینکه در اثر اصابت ترکشهای خمپاره به بدنش مجروح شد و ناچار ایشان را به پشت جبهه اعزام نمودند و برای مداوا به شیراز انتقال یافت و مدتی در بیمارستان تحت درمان بود و در این مدت تمام وجودش در فکر خاکریزها و سنگر و همسنگرانش بود.

راوی: غلامحسین اشکی
در اسفندماه ۶۴ که شهید عباس سرخی پس از مجروح شدن جهت استراحت طبق نظریه پزشکان معالج باید برای مدتی در منزل می‌ماند ، ما به موجب وظیفه به عیادت ایشان رفتیم و از وضعیتشان جویا شدیم که شهید در جواب گفت : ایکاش شهید شده بودم چون مشخص نیست که وضعیتم چطور می‌شود ! من به او گفتم : هر چه خدا خواست ، صبر کن خوب شوی که حرفم را قطع کرد و گفت : بهتر است زودتر بروم شاید توفیق شهادت نصیبم شد و از این دنیای خاکی آزاد شدم !

راوی: مادر شهید
عباس زمان اعزام به جبهه را از ما مخفی می‌کرد . او هیچی نداشت و اصلاً معلوم نبود که می‌خواهد به جبهه برود . نه پوتین نه لباس و نه پولی که توشه راهش باشد . یک شب در حالی که پوتینی را از کسی قرض گرفته بود ، کنار من نشست و با متانت خاصی به من گفت : مادر برای رفتن به جبهه و کرایه راه مقداری پول لازم دارم ، اما از مخارج خانواده نباشد که فردا مدیون پدر ، خواهر و برادرانم نیز باشم . بغض گلویم را فشرد و آهی کشیدم و گفتم : عباس عزیزم چرا ندارم ؟ پول دارم آن هم از پس انداز خودم که عباس خوشحال شد و از من تشکر کرد.

منبع:
tolashki.blogfa.com

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *