شهید علی نکیسا – تل اشکی – بوشهر

شهید علی نکیسا – تل اشکی – بوشهر

راوی:فرزند شهید
نسبت به نماز و روزه خیلی سخت‌گیر بود. همیشه قبل از غروب می‌بایست به خانه می‌رفتیم و گر نه برخورد تندی با ما می‌کرد. حتی زمانی که معلم بودم نیز جرأت نمی‌کردم بدون اجازه‌ی او کاری انجام دهم. او بیش از هر چیز روی نماز خواندن ما حساس بود. یک بار که محمد از سربازی به خانه برگشت، پدرم ندید که نماز بخواند. گفت: «می‌خواهم او را از خانه بیرون کنم.» بعد به او گفتند: « صبر کن، شاید خسته بوده!»البته او فقط روی مسائلی چون نماز و روزه حساسیت نداشت، بلکه مواظب کارها و رفتارهای جزئی ما نیز بود و سعی می‌کرد ما را متوجه رفتارها و حرف‌هایمان کند.اگر کسی به او می‌گفت که بچه‌هایت در کوچه و خیابان با مردم رفتار بدی داشته‌اند، بسیار ناراحت می‌شد و به طور جدی به ما تذکر می‌داد. به پیشدستی در سلام کردن هم خیلی اهمیت می‌داد و همیشه دوست داشت که بچه‌هایش در این کار پیشقدم شوند. با افراد فقیر رفت و آمد داشت و با سادات منطقه هم خیلی خوب بود. خودش به ما قرآن یاد داد و تکیه کلام وی همیشه این شعر حافظ بود که:
نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت بـه غمـزه مسئـله ‌آمـوز صـد مدرّس شـد
وقتی بی‌بی‌سی اعلام کرد که خرمشهر سقوط کرد، داشت غذا می‌خورد، یک‌باره و بی‌اختیار قاشق از دستش افتاد و دیگر لب به غذا نزد.از دوستان نزدیک ایشان می‌توان به حسین بازیاری و سیدعزیز حسینی و از همرزمان ایشان می‌توان به اردشیر حیدری اشاره کرد. مدرسه بودم. مینی‌بوس آمد دنبالم. به من گفتند که بابایت زخمی شده است. یک حس خاصی در من بود که به من می‌گفت او شهید شده است. به منزل که آمدم، دیدم که منزل خیلی شلوغ است. آن موقع بود که دانستم پدرم شهید شده است.اگر چه روزهای اول شهادت او بسیار سخت گذشت، اما پس از مدتی، رضایت خاطر عمیقی به من دست داد. فکر می‌کنم که این مسءله در مورد سایر اعضاء خانواده‌ام و دیگر خانواده‌های شهدا نیز صادق باشد.در روز تشییع پیکر او، ۱۴ شهید دیگر از جمله شهید علیرضا ماهینی نیز تشییع شدند.
راوی: سیدعلی حسینی
قبل از اینکه به جبهه برود، به من گفت که خواب دیده روحش مثل کبوتر سفیدی در دستش می‌باشد. با اطمینان به من گفت: «من به جبهه می‌روم و دیگر بر نمی‌گردم. این آخرین دیدار ماست!» و با گریه از منزل ما بیرون رفت.علی در تقوا و نماز و دعا بسیار ممتاز بود و در حدود ۱۲ سالی که ما در روستای «تل‌اشکی» بودیم، اولین کسی که در مراسم دعای افتتاح و قرآن ماه رمضان حاضر می‌شد ایشان بود.بیشتر اوقات، روزه‌ی مستحبی می‌گرفت و علی‌رغم اینکه در منابع طبیعی (محیط‌بان) شاغل بود اما به جبهه رفت و دین خود را نسبت به نظام و امام و انقلاب ادا کرد. وقتی می‌خواست برود، دست همسرش را بوسید و حلالیت طلبید و گفت: «آرزوی من شهادت است!»او علاقه‌ی زیادی به خانواده‌ی خود داشت و بیشتر اوقات فراغت خویش را با ما سپری می‌کرد. برخوردش با مردم بسیار خوب بود. دوست داشتنی و شوخ‌طبع بود و روحیه‌ای بسیار عالی داشت.
راوی: محمود معتمدی
در آذر ماه سال ۱۳۶۰ به پادگان شیراز جهت آموزش اعزام شدیم و از آنجا به پادگان «الغدیر» اصفهان رفتیم. از نظر آموزشی، واقعاً شرایط دشواری داشتیم و به همین خاطر هم بچه‌های ما بسیار ورزیده و آماده شدند.حدود ۱۷۰۰ نفر بودیم که از این تعداد، فقط ۹۰۰ نفر موفق به انجام و اتمام دوره‌ی ۲۵ روزه‌ی آموزش شدند. ما را از آنجا به اهواز اعزام نمودند و در آنجا تحت فرماندهی تیپ «المهدی» در آمدیم. پس از چند روز، حدود ۲۴ نفر نیرو جهت اعزام به تپه‌های «بوستان» از ما درخواست نمودند.جمعه‌ی همان هفته نیز ما را جهت اعزام به «تنگه چزابه» آماده کردند و یکی از خاطرات من در آنجا برمی‌گردد به چپ شدن ماشین در بین راه.شهید هوشنگی در آن لحظه بالای سر من ـ با حالتی غمگین ـ حاضر شدند و احساس نگرانی شدیدی بخاطر ضربه خوردن من داشتند.شهید هوشنگی و شهید نکیسا در کنار باتلاقی که حدود ۵۰ متر با خاکریز دشمن فاصله داشت، مستقر شده بودند.شهید هوشنگی در شب قبل از حمله، در حالی که با اصرار فراوان، مسئولین را برای حضور خود در خط راضی کرده بود، به من گفت: « بنده تمام کارهایی که بایست در قبال خانواده‌ام انجام می‌داده‌ام را کرده‌ام و اکنون انتظار دارم که خداوند شهادت را نصیب من کند و به آرزوی دیرینه‌ام برساند.»ایشان یکی از بهترین الگوهای اخلاقی من بودند. همیشه بدون تأخیر در دعا و نماز شرکت می‌نمود و سعه‌ی صدر عجیبی داشت. در برخورد با همه، حالت خوشرویی و طراوت خود را حفظ می‌کرد و حتی در لحظه‌ی شهادت نیز این خنده‌رویی را از دست نداد.
موقعی که پیکر شهید هوشنگی و شهید نکیسا را از سنگر بیرون آوردیم، آن‌قدر بر روحیه‌ی بچه‌ها تأثیر گذاشت که یکی از دوستان بلافاصله با دیدن جسد مبارک این دو شهید، با دلیری و جرأت خاصی خود را به خط دشمن زد و اسلحه‌های دشمن را به غنیمت آورد.
راوی: حاج براتعلی (فرمانده‌ی شهید نکیسا)
با این دو شهید ( نکیسا و هوشنگی) در پادگان «الغدیر» آشنا شدم و از همان ابتدا با ایشان ارتباط عمیق و درونی برقرار نمودم. هر چه به مدت دوستی ما افزوده می‌شد، علاقه و ارتباط میان ما هم بیشتر می‌گشت.ما در به جای نیروهای مشهد در «تنگه چزابه» جایگزین شدیم. آنجا درست در وسط جاده، سنگر زده بودند و با توجه به اینکه جاده، میان نیروهای خودی و دشمن بود، موقعیت بسیار خطرناکی داشت و به آن سنگر رفتن، واقعاً دل و جرأت می‌خواست.وقتی شرایط سنگر را برای شهید نکیسا بیان نمودند، جواب ایشان این بود که ما را برای شهادت آمده‌ایم و آماده‌ایم. دیگر بالاتر از شهید شدن که نیست.
راوی: محمدحسن نکیسا ( فرزند شهید)
یکی از خصوصیات پدرم، تعهدش در پرداخت به موقع خمس و سهمیه امام بود. در آن زمان، خمس و سهم امامِ محصولی را که با هزار زحمت و سختی بدست می‌آورد، بلافاصله پس از درو، جدا می‌کرد.در تمام طول این سال‌ها، هیچ گاه بدون حضور پدرم نبوده‌ام. هرگاه حرف از شهادت و جبهه زده شود، خنده‌ها و شوخی‌ها و یاد و خاطره‌ی او در ذهنم زنده می‌شود. من همیشه جای خالی او را حس می‌کنم، البته این حس، ریشه در یک عامل معنوی و روحی مثل نیاز به دوست و مشاور و راهنما دارد، و هیچ ارتباطی به مسائلی چون کسب درآمد و امرار معاش ندارد.
راوی: محمدحسن نکیسا (فرزند شهید)
عادت خیلی‌ها این است که از خوبی‌ها و توانمندی‌های نزدیکان‌شان برای خود پله‌ای می‌سازند و با بیان کارهای اجداد و آباء خود ذوق می‌کنند. آنها برتری و تفاخر خود را نه از توان خویش، بلکه از دیگران عاریه می‌گیرند و من به نظرم می‌آید که این کار، کاری ناستوده است.دیگران هر چه بودند، بودند. هر چه کردند، کردند. مهم این است که ما کجای دنیا واقع شده‌ایم و چه کرده‌ایم و چه باید بکنیم و چه وظیفه‌ای در قبال خود و دیگران داریم. البته این به معنی آن نیست که نباید از زحمت‌ها رشادت‌ها و ایثار و فداکاری‌های دیگران گفت و نوشت و نام نیک دیگران را مکتوم و فراموش گذاشت؛ بلکه منظور این است که نباید از قِبِل این افراد، نام و نان به دست آورد و پُست کسب کرد و طلب جاه و مقام نمود.برادر بزرگوارم جناب جعفرزادگان از من خواسته‌اند سرگذشت زندگی پدرم، شهید علی نکیسا را برای خوانندگان این مجموعه بازگو کنم. همان‌گونه که او (پدرم ) خود، بی‌نام و نشانی را ترجیح می‌داد، من نیز همواره از این کار اکراه دارم و پرهیز کرده‌ام و به خودم می‌گوید که نکند این حرف‌های من باعث خودستایی یا غلو و اغراق شود. به هر حال، سعی می‌کنم با کمال صداقت و دقت، شرح آنچه خواسته شده را در اختیار دوستان قرار دهم.پدرم، مردی آرام، متین، وظیفه‌شناس و بذله‌گو بود و خشونت و سخت‌گیری در زندگی او جایی نداشت. با هر کس، برابر خلق و خوی او صحبت و برخورد می‌کرد.نیروهای عراقی، تعدادی از شهرهای ایران، بخصوص خرمشهر را متصرف شده بودند. یک روز غروب، وقتی از بوشهر ـ با موتورسیکلت ـ به منزل آمدم، موذن تازه داشت صدای اذان را سر می‌داد. پدرم، حصیرش را در گوشه‌ای از حیاط انداخته بود و می‌خواست نماز بخواند. رو به قبله نشسته بود. آهی کشید و گفت: « درست نیست که ما زنده باشیم و دشمن به ناموسمان تجاوز کند. بسیاری از مردم بی‌گناه خرمشهر را به اسیری برده‌اند. باید کاری کنیم. نمی‌توان ساکت نشست.» اندوهگین بود و آه می‌کشید.یک سال قبل از شهادتش، مبلغ ۱۰۰۰۰۰ ریال به من داد و گفت: «اگر توانستم، خودم به حج می‌روم و اگر نتوانستم، تو به جای من برو!»او رفت و شهید شد. من مصمم بودم که به جای او به مکه بروم، ولی با این مبلغ نمی‌شد به حج رفت. درآمد من نیز فقط نیاز مالی خانواده‌ام را به زور تأمین می‌کرد و نمی‌شد با آن به حج رفت.
همیشه دغدغه‌ی این کار را داشتم. دعا می‌کردم که فرصتی مهیا شود تا این وصیت او انجام شود. تا اینکه دو سال پیش به لطف خدا، برادر ارجمند، فرهنگی و جانباز، حاج زارع به حج مشرف شد. من ماجرا را برای او بازگو کردم. راستش تا آن موقع این موضوع را به کسی نگفته بودم، ولی مادر و همسرم می‌دانستند. به آقای زارع گفتم. آقای زارع، خیلی متأثر شد و قول داد که طوافی به جای پدرم به جا آورد. وقتی برگشت، فرمود که من سفارش شما را اجرا کردم. من، به ایشان قول داده بودم که پول هم به ایشان بدهم. البته مَبلغش را معین نکرده بودیم. پس از مراجعت او، هرچه تعارف کردم، حاج آقا زارع پول از من نگرفت. من هم پول را به مسجد میرعلمدار بخشیدم.او انس عجیبی به قرآن داشت. آقای مهندس چابهاری می‌فرمود که مرحوم نکیسا وقتی کارش تمام می‌‌شد و موقع استراحتش فرا می‌رسید، قرآن خواندنش شروع می‌شد. قرآن را برمی‌داشت و با صدای خوبی بصورت زمزمه‌وار قرآن می‌خواند.قبل از اینکه سید وارسته و بزرگوار، حاج سید عزیزِ حسینی به روستای تل‌اشکی تشریف بیاورند، مراسم قرآن و دعا خوانی شب‌های ماه مبارک رمضان، هر شب در منزل یکی از اهالی محل برگزار می‌شد.یک شب، مُلا غریب باغبان، بالای منبر روضه می‌خواند. من هم جلوی پدرم نشسته بودم. یک باره احساس کردم که قطرات گرم آب، پشت گردنم را خیس کرد. یواشکی سرم بلند کردم. دیدم پدرم دارد گریه می‌کند. من، آن موقع معنی این کارها را نمی‌دانستم، ولی بعدها که بزرگ‌تر شدم، فهمیدم که اشک گرمِ پدرم در غمِ مصائبی بوده که بر اهل‌بیت (ع) در کربلا گذشته است. من، بیش از همه چیز، سرگذشت حضرت زینب و رقیه (سلام‌الله‌علیها) در شام برایم دردناک و شکننده است. زیرا رقیه مظهر زیباترین عشق به پدر است و زینب (س) مظهر زیباترین عشق و عاطفه بین برادر و خواهر. وقتی آن ملعون به آن حضرت گفت: «دیدی که خداوند با شما چگونه رفتار کرد؟» یگانه زنِ مقاوم و توانا، به آن ملعون گفت: «من در کار خدا، جز زیبایی چیز دیگری نمی‌بینم.» و این عرفانی و بزرگترین کلمه‌ در برابر جور و ستم و بزرگترین درس برای هر مسلمان متعهد و آگاه است. اصلاً شیعه یعنی مسئولیت، یعنی آگاهی، یعنی مکلف در برابر تکلیف، و یعنی مقاومت در برابر درد و داغ!روزی که به پدرم گفتم: «می‌خواهم به جبهه بروم و ثبت‌نام هم کرده‌ام!»، یکه‌ای خورد، خودش را جمع و جور کرد و گفت: «من پیش از تو به ندای رهبر لبیک گفته‌ام و وظیفه‌ی من است که ابتدا ادای دین کنم!»از زن و بچه و شغل و پست و پول و مقام گذشتن، کار ساده و پیش پا افتاده‌ای نیست. باید عشق و ایمان و وظیفه‌شناسی، تمام وجودت را احاطه کرده و شعله‌ی عشق در تمام وجودت مشتعل شده باشد تا بتوانی به این مرحله برسی.روزی که پدرم و چند نفر از اهالی روستا می‌خواستند به جبهه بروند، ماشینی نبود تا آنها را ببرد. همگی قرار گذاشتند که آن شب در منزل شهید هوشنگی بمانند و صبح عازم شوند. وقتی به سراغ پدرم رفتم و گفتم: «چرا به منزل خودمان نمی‌آیی؟ بیا تا برویم!» گفت: « نمی‌خواهم اشک و آهِ رضا و مادر و خواهرانت مرا دچار تردید و شک کند. همین‌جا خوب است!»یک هفته قبل از شهادت، از اهواز تلفن زد. به او گفتم: « بابا! آقای هوشنگی آمده، چرا تو نیامدی؟» گفت: «نیامدم تا دوباره دچار احساسات خانوادگی نشوم. من به خاطر جبهه، دل‌کنده شده‌ام. هر وقت مأموریتم تمام شد و خدا خواست، می‌آیم. فعلاً جایم خوب است!»پدرم بسیار متعهد و پایبند به اصول اخلاقی و انجام واجبات بود. او در شرایط بسیار سخت و هنگام درو و خرمن‌کوبی روزه می‌گرفت. کار ساده‌ای نیست. باید حتماً ایمان و اراده‌ی پولادینی پشت قضیه باشد تا آدم بتواند دوام بیاورد و کم نیاورد. او گاهی روزه‌دار بود، در حالی که با بیل کار می‌کرد و ماسه را با بیل، بار کامیون‌های ۵ و ۱۰ تنی می‌کرد.فکرش را که می‌کنم، می‌بینم که امروزه ما برای فرار از روزه و ترک واجبات، صد جور دلیل پزشکی و غیر پزشکی قطار می‌کنیم. اما انگار شهیدان، مردانی از جنس دیگری بودند. امروز اگر من خمس اموال و درآمدم را بدهم، هنری نکرده‌ام، دل کندن از مال و منال، زمانی خودنمایی می‌کند که آدم ۹۰ روز درو و ۳۰ روز کار خرمن کرده باشد و با حوصله و وسواس تمام، هر شب بگوید که این گندم‌ها و جوها که گونی گونی جدا کرده‌ام، مربوط به خمس و زکات و سهم امام و سهم فقراست. من خودم بارها و بارها شاهد این جور کارها بود‌ه‌ام. به قول مولانا:
نردبان این جهان ما و منی است عاقبت این نردبان افتادنی است
هر که بر این نردبان بالا نشست استخوانش سخت‌تر خواهد شکست
او ارادتی خاص به همه‌ی ائمه اطهار (ع) داشت و معمولاً بعد از نمازهایش، مقداری دعا و نیایش می‌خواند. گاهی هم می‌گفت:
ای کریـمی که از خـزانه‌ی غیـب، هـزاران وظـیفه خـور داری دوستان را کجا کنی محروم، تو که با دشمن این نظر داری
مرحوم حاج سید عزیز حسینی که به روستای ما آمد، پدرم بلافاصله با او دوست شد. سید، شبی به منزل آمد. یک پوستر بزرگ با خودش آورده بود. زیرش آن نوشته شده بود: «تمثال مبارک و عالی‌قدر حضرت آیه‌الله روح‌الله الموسوی الخمینی» من کلاس سوم ابتدایی بودم. حدود سال ۱۳۴۴ یا ۱۳۴۵ بود. به پدرم گفتم: «این عکس کیست؟» گفت: «عکس آقای خمینی که با شاه دعوا کرده، شاه هم او را به عراق تبعید کرده است!»من آن موقع، خیلی معنای این حرف‌ها را نمی‌فهمیدم. سال بعد، از معلم‌مان، آقای احمد مهاجری درباره‌ی امام پرسیدم. من مبصر و شاگرد اول کلاس بودم. آقای مهاجری برایم توضیح داد که دعوای آقای خمینی و شاه برای چیست و من آن زمان بود که تا حدی به مسائل انقلاب آشنا شدم.آگاهی‌های شادروان موسی صغیری که مرد بسیار متین، با وقار و آدم‌شناسی بود، روی پدرم تأثیر بسزایی داشت. او کارمند ارشد گمرک بوشهر بود و اطلاعات عجیبی از وضع مملکت داشت و همه‌ی آنها را هم بی پروا بازگو می‌کرد.صغیری دو تا از فرزندانش در دانشگاه بودند و از همان طریق نیز اطلاعات خوبی از وضع کشور کسب می‌کرد.در سال‌های ۱۳۵۶ و ۱۳۵۷ که من و برادرم به راهپیمایی و تظاهرات می‌رفتیم، پدرم هرگز نمی‌گفت که نروید. البته ما سعی می‌کردیم‌ که او از موضوع مطلع نشود، اما بعد دانستیم که او ماجرا را می‌دانسته و چیزی نمی‌گفته است.یک روز به ما گفت: «کسی به من گفته که به بچه‌هایت بگو تا در را‌هپیمایی و تظاهرات علیه شاه شرکت نکنند، زیرا افراد گارد آنها را می‌کشند!» من و برادرم منتظر بودیم تا بدانیم پاسخ پدرم به آن فرد چه بوده است. و او ادامه داد: « من به او گفتم که اگر لازم شد، فرزند کوچکم رضا را بر دوش می‌گیرم و خودم هم به راهپیمایی می‌روم.»من و برادرم سال‌هایی که در بوشهر مشغول به تحصیل یا کار بودیم، از طریق کتاب‌ها و دوستان از وضع مملکت آگاه بودیم. کتاب‌های مرحوم شریعتی و شهید مطهری و مجله مکتب اسلامی و اطلاعیه‌های حضرت امام (ره) را مستقیم از طرف شهید کامکاری و شهید خداکرم فرامرزی دریافت می‌کردیم و با هم مرور می‌نمودیم.من دو بار پدرم را در خواب دیده‌ام. یک بار در خواب دیدم که او و افراد عجیبی دور هم نشسته‌اند و با هم صحبت می‌کنند. من وقتی وارد مجلس آنها شدم، قدرت ایجاد ارتباط با آنها نداشتم، زیرا آنها از جنس دیگری بودند. معنویت و قدرت عجیبی در آن مجلس هویدا بود و من به همبن دلیل نمی‌توانستم نزدیکشان شوم.یک بار هم خواب دیدم که روبروی «بی‌بی ‌زلیخا» پیاده شده‌ام. رفتم برای زیارت اهل قبور. پدرم جلوی من بلند شد. لباس سفیدی به تن داشت. به من گفت: «پدر جان! هر وقت خواستی به دیدن من بیایی، من اینجا هستم. این هم علی هوشنگی است.»پدرم سواد مکتبی داشت و به راحتی می‌توانست نامه بنویسد و بخواند. معمولاً اکثر اهل محل و بعضی از دوستان او در روستاهای مجاور مثل آبطویل و چاهکوتاه، می‌آمدند و از او می‌خواستند تا نامه‌هایشان را بنویسد.او چندین جلد کتاب داشت که متاسفانه در حال حاضر، فقط کتاب «حافظ» و «دعای افتتاح» او باقی مانده است. شب‌ها با دوستانش یا مثنوی خوانی می‌کردند یا شاهنامه می‌خواندند. گاهی هم کتاب «ایر ارسلان رومی» را می‌خواندند.از جمله بیت‌های مثنوی که آن زمان می خواند و هنوز در ذهنم مانده، این است که:
هر کجا تـو با منی مـن خـوش دلـم گر بود در قعر گوری، قعر چاهی منزلم
او مشوق خاصی برای رفتن به جبهه نداشت، تنها عاملی که او را وادار به این مهم کرد، اندیشه و تفکری بود که در ذات او ریشه دوانده بود.یکی از دوستان او تعریف می‌کرد: «یک شب در پادگان آموزشی خوابیده بودیم. مسئولین آمدند و تیر مشقی شلیک کردند. عده‌ای از بچه‌ها ترسیدند و زیر تخت افتادند. دو نفر از دوستان همراهش نیز از ناحیه ی پا مشکل اساسی پیدا کردند. ولی او بلند شد و گفت: ای بابا! چه خبر شده! اگه ما از صدای ترق تروق شما می‌ترسیدیم که اینجا نمی‌آمدیم! می‌خواهید بچه بترسانید!»در یکی از شب‌های ماه بهمن ـ روز ۲۶/۱۱ /۱۳۶۰ ـ پس از نماز مغرب و عشاء، آقای کرم پلنگی‌زاده که پاسدار بود به عمویش حسین گرگین گفته بود که علی نکیسا و علی هوشنگی شهید شده‌اند. آقای حسین گرگین هم در این باره با دیگر نمازگزاران مسجد امام سجاد (ع) هلالی صحبت می‌کرده‌اند. یکی از بستگان ما موضوع را شنیده بود و به آقای حسن پوربهی گفته بود.من در کتابخانه‌ی کانون، تنها نشته بودم که آقای حسن پوربهی وارد شد. پس از سلام و احوال‌پرسی، گفت: «محمد! از پدرت خبر داری؟» گفتم: «یک هفته پیش از اهواز زنگ زده‌اند و شماره تلفن داده‌اند تا زنگ بزنم!» به من گفت: «تلفن فایده‌ای ندارد!» گفتم: « پس چه کار بکنم؟» گفت: «خودت چه فکر می‌کنی؟» گفتم: «بروم به تعاون سپاه و سوال بگیرم!» گفت: «خوب است. برو و بپرس!»به اداره‌ی تعاون سپاه رفتم. تعاون سپاه در یک کانتینر بزرگ در استانداری بوشهر قرار داشت. دو نفر آنجا بودند. داخل رفتم و سلام کردم. هر دو جلوی من بلند شدند و سلام مرا پاسخ دادند. آن دو نفر خود را به نام‌های حاجی‌زاده و حسن‌زاده معرفی کردند. گفتم: « فرزند علی نکیسا هستم. پدرم به اتفاق علی هوشنگی در جبهه‌ی «بستان» است. از آنان چه خبری دارید؟»آقای حاجی‌زاده دستانش را به پشت سرش گره زد و شروع کرد به قدم زدن در طول کانتینر. صدای پوتین او در کانتینر می‌پیچید. او سر سخن را باز کرد و از مقام شهید و فلسفه‌ی شهادت و ارزش والای شهید و شهادت تعریف کرد. آن قدر حرف زد که حوصله‌ام سر رفت. به او گفتم: «آقای حاجی‌زاده! من این فرمایشات شما را از دوران کودکی از زبان روضه‌خوان روستایمان شنیده‌ و در کتاب‌های متعددی خوانده‌ام. نیازی به تکرار آنها نیست. آمادگی پذیرش هر صحبتی را دارم، لطفاً جان کلام را بگویید تا بدانم چه اتفاقی افتاده است!»آقای حاجی‌زاده هم بلافاصله ماجرای شهادت آنان ـ مرحومان نکیسا و هوشنگی ـ را بازگو کرد. سوال کردم: «مراسم تشییع و تدفین، کی قرار است صورت بگیرد؟» گفت: «صبح روز ۲۸/۱۱/۱۳۶۰»صبح روز موعود، محوطه‌ی بیمارستان فاطمه‌ی زهرا و خیبان اطراف آن مملو از جمعیت بود. آن روز، سه شهید را تشییع کردند. تابوت آنان مثل گل بر فراز دستان مردمی بود که هجوم می‌آوردند تا خود را به پیکر مطهر آنها برسانند. وقتی از تعاون به منزل آقای حسن پوربهی رفتم، با مینی‌بوس آقای فرهاد پوربهی به اتفاق عمو نوشاد و اکثر فامیل‌هایمان که در کوی هلالی سکونت داشتند به مدرسه‌ی شهید عاشوری چغادک رفتیم. مینی‌بوس بیرون ایستاد و من به دفتر مدرسه رفتم. گفتم که با آقای نکیسا کار دارم. مدیر مدرسه، مستخدم را به دنبال برادرم عبدالحسن فرستاد. وقتی آمد، با تعجب پرسید: «برای چه آمده‌ای مدرسه؟» گفتم: «خیر است! پدرم مجروح شده و الان بیمارستان است. می‌خواهم به اتفاق هم، خواهر و مادرم را برداریم و برویم به ملاقات او!» برادرم به شدت پریشان شد. این را از سوالاتی که از من پرسید، دانستم. می‌گفت: «کجایش زخمی شده؟ چه جوری زخم برداشته؟ چرا تو آمده‌ای؟ تو برو پیش پدر تا ما هم بیاییم!»کلافه‌ام کرده بود. من هیچ نمی‌گفتم. با مینی‌بوس یه خانه آمدیم. در منزل، مادر و خواهران تا ما را  دکتر محمدرضا، عبدالرضا و غلامرضا پوربهی که از بستگان ماست، پدرم را در خواب دیده دیدند، بنای شیون و زاری گذاشتند و قضیه بر ملا شد.شبی که من عروسی کرده بودم، مادرِبود. او از پدرم پرسیده بود که چرا به عروسی محمد نیامده‌ای؟ پدر هم گفته بود که من به آنها ملحق خواهم شد. همان سال بود که فرزندم علی به دنیا آمد و مفهوم آن خواب را درک کردیم.

منبع:

tolashki.blogfa.com

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *