شهید رمضان دشتکار – تل اشکی – بوشهر

شهید رمضان دشتکار – تل اشکی – بوشهر

شهید رمضان دشتکار، در تاریخ ۹/۷/۱۳۴۵ همزمان با شب‌های مبارک ماه رمضان متولد شد و به همین دلیل نام ایشان را رمضان گذاشتند.پدرش می‌گوید: «تا دنیا هست، رمضان نیز هست!» دوره‌ی ابتدایی را تا سال چهارم در همان محل (روستای تل‌اشکی) در دبستان «سپهر» گذراند و در سال پنجم به روستای چاهکوتاه رفت. او پس از سپری کردن موفقیت آمیز دوران ابتدایی، وارد مدرسه‌ی راهمنایی «آزادی» چاهکوتاه شد، اما همان سال ترک تحصیل نمود و به خانواده‌اش در امرار معاش، کمک نمود.وی، سرانجام به خدمت مقدس سربازی احضار گردید و این موضوع، فرصتی شد تا وی لباس مقدس رزم بپوشد و دین خود را به انقلاب و اسلام ادا نماید. رمضان، پس از دوره‌ی آموزشی در پادگان کازرون، تقاضای رفتن به جبهه ‌نمود که با وی موافقت ‌گردید و بلافاصله به اهواز منتقل ‌شد.او پس از چند روز ماندن در اهواز، مجدداً تقاضای رفتن به خط مقدم ‌نمود که همین امر، باعث شد تا در تاریخ ۲/۱۲/۶۴ در عملیات والفجر هشت، مورد اصابت گلوله قرار بگیرد و به فیض بزرگ شهادت نایل آید.ایشان در برخورد با والدین، بسیار متواضع و فروتن بود و در نامه‌هایی که از جبهه می‌فرستاد، می‌نوشت: «اگر برگشتم، خودم در کارها کمکتان می‌کنم!»رمضان، پسر پنجم خانواده بود و در خانه، بهترین و بیشترین ارتباط را با مادرش داشت. در کارهای کشاورزی، کمک حال خانواده بود. با نماز، انسی دیرینه داشت‌. اهل مسجد بود و اخلاق بسیار خوبی داشت.
برادر شهید :برخورد وی با ما بسیار مودبانه بود. او بیش از انکه برادر من باشد، دوست من بود و با من بسیار دوستانه برخورد می‌کرد.اگر پولی داشت، یا آن را به ما می‌داد، یا به نوعی، آن را خرج ما می‌کرد. همیشه برای شرکت در مجالس عزای ائمه (ع) پیشقدم بود و شب‌های رمضان نیز جزء اولین نفراتی بود که در مراسم قرائت قرآن، شرکت می‌کرد.
راوی: مادر شهید
از خدا شاکرم که چنین فرزندی به من داد و تقدیم راه خدا کرده ام . کلاس پنجم بود که شهید گفت من باید به کمک پدر در کشاورزی بروم . به کمک کردن به خانواده بسیار اهمیت می‌داد . رمضان در فصل زمستان متولد شد . او بسیار مریضی کشید و من به اندازه موهای سرش نزر خوب شدنش کردم . قبل از شهادت وی خواب دیم یک یک فراری در خانه است و همچنین خواب دیدم که دندان جلویی افتاده است . یکی از خواهرانش نیز خواب دیده بود که بردارش در جنگلی گیر افتاده است و خواهرش می‌گفت : احتمال می‌دهم که بردارم دیگر بر نگردد . مادرش می‌گفت : روزی که به سربازی می‌رفت گفتم : که دو پسر برای خودم و یکی برای حنا‌، و همینطور هم شد . در خواب دیدم که لباس سربازی بر تن دارد گفتم که پسرم برخیز و لباس از تن خود درآور‌، ناگهان بر خواست . همان زمان در خواب یکی از خواهرانش آمده که به مادرم بگوید که خدا را شکر کند که شهید شدم اگر اسیر بودم چه می‌کرد ؟ در خانه خیلی به من کمک می‌کرد شهید رمضان دشتکار با خواهرهایش بسیار خوش رفتار بود . بسیار با گذشت و بخشنده بود و صله رحم را به جا می‌آورد . و همیشه چیزی که می‌بخشید را پس نمی‌گرفت . هیچ گاه از کسی دلخور نمی‌شد وکسی از وی ناراحت نبود .
راوی: پدر شهید
شهید، در ماه مبارک رمضان به دنیا آمد و من به همین خاطر، نام او را رمضان گذاشتم. تا کلاس پنجم در مدرسه‌ی چاهکوتاه درس را ادامه داد، ولی چون دست تنها بودم و کار کشاورزی هم زیاد بود، به پیشنهاد خودم ترک تحصیل نمود و به کار کشاورزی مشغول شد. به درس علاقه داشت، اما به خاطر من هیچ نگفت و مدرسه را ترک کرد. در این فکر بودیم که برای او زن خوبی پیدا کنیم و به او پیشنهاد ازدواج بدهیم.، اما بلافاصله اطلاع پیدا کردیم که حسن زنگویی شهید شده است. در همین موقع بود که مادرش گفت: «شاید فرزند ما نیز شهید شده باشد!»و بعد از چند روز، از طرف بنیاد شهید به ما اطلاع دادند که رمضان شهید شده است. من و مادرش وقتی که خبر شهادتش را شنیدیم‌، عکس‌العمل خاصی نداشتیم؛ خوشحال هم بودیم که فرزندمان در راه خدا شهید شده است.
راوی: مادر شهید
زمستان بود که متولد شد. در هنگام تولد، خیلی مریضی سخت و زجر زیادی کشید. نذر بسیاری کردم که بچه‌ام خوب شد.
یک روز در عالم خواب دیدم که مزاری روبروی خانه‌ی ما قرار دارد. بعد از آن نیز خواب دیدم که دندان جلوی من افتاده است. با این دو خوابی که دیدم، برایم قطعی شد که پسرم شهید خواهد شد.به من الهام شده بود که رمضان شهید شده است. خود رمضان نیز قبل از رفتن به سربازی می‌گفت : «این عکس‌ها را من برای شهادتم گرفته‌ام!» او مثل گل، پرپر شد و خدا را شاکرم که در این راه به شهادت رسید.رفتار او با همکلاسی‌هایش، خیلی خوب بود. از همکلاسی‌های او می‌توان به آقایان: خلیل غریبی و علی بازیار و از دوستان قبل از سربازی او می‌توان به محمد مرادی اشاره کرد.او در مراسم مذهبی‌، بالاخص در نماز جماعت‌، روضه‌ی امام حسین (ع) و برنامه‌های دیگری که در مسجد برگزار می‌شد‌، شرکت فعال داشت. در آخرین نامه‌اش نوشته بود: «مادر! دیگر جواب نامه برایم ننوسید که دیگر بر نمی‌گردم‌!»
راوی: خواب خواهر
قبل از شهادت او، خواب دیدم که رمضان در درختی گیر کرده و هر کاری می کنم نمی‌توانم او را در بیاوردم.

منبع:
tolashki.blogfa.com

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *