شهید محمد علی گلینی – امامزاده ذوالفقار

 شهید محمد علی گلینی – امامزاده ذوالفقار – گرمسار

شهید محمد علی گلینی
فرزند صفرعلی   مسئولیت : تیر بار چی
متولد ۱۳۴۵ در گرمسار   تاریخ شهادت : ۲۵/۱۲/۶۳
تحصیلات : سال سوم رشته کشاورزی   محل شهادت : خوزستان – اهواز – جزیره مجنون
شغل : دانشجو   نحوه شهادت : اصابت ترکش به سر
تاهل : مجرد   عملیات : بدر
یگان : سپاه   محل دفن : گلزار شهدای امام زاده ذوالفقار گرمس
مدت حضور ۱۳ ماه و ۲۷روز   بنیاد : گرمسار

مجموعه خاطرات

نویسنده : حسینعلی جعفری
بار دوم یا سوم بود که می‌رفت جبهه.
گفتم:« شما می‌رین جبهه و دین خودتون رو ادا می‌کنین، ما چه کنیم؟».
گفت:« زینبی باشین! ».

گل گیس(خواهر شهید)

دوست داشتم محمد و علی را. اسمش را گذاشتم محمدعلی. هر جا می‌خواست برود می‌گفتم:« هرجا که می‌ری، هر جا که که گیر افتادی امامان رو صدا بزن! ».
می‌خندید و می‌گفت:« حضرت علی فقط علی بود هر که با او در افتاد بر افتاد. ».
سینه سپر می‌کرد و می‌گفت:« اسم من محمدعلیّه، از کی بترسم؟ ».

مادر شهید

می‌رفتیم خوشه چینی. بچه‌ام شیرخوار بود. او را خانه می‌گذاشتم و می‌رفتم. ظهر می‌آمدم و به بچه شیر می‌دادم.
چه روزگاری بود، شیر و عرق را با هم می‌دادم.

مادر شهید

بچه‌‌های روستا زود اهل کار می‌شوند؛ کمک پدر و مادر. ما هم محمدعلی را می‌فرستادیم کارگری. همراه باباش می‌رفت سرکار. وجین می‌کرد. گوسفند داشتیم آنها را می‌برد چرا. وقت درس هم درسش را می‌خواند.

مادر شهید

نماز من و پدرش ایراد داشت. سواد که نداشتیم. نماز که می‌خواندیم گاهی سرمان را این طرف و آن طرف می‌چرخاندیم. محمدعلی بچه کم‌رویی بود. توی چشم ما نگاه نمی‌کرد. سرش را پایین می‌انداخت و از روی کتاب می‌خواند، وقت نماز حضور قلب داشته باشید…

مادر شهید

امر به معروف می‌کرد. هر جا که بود. توی مرکز آموزش کشاورزی هم با چند تا از دوستانش یک گروه تشکیل دادند برای همین کار.
می‌گفتم:« این کارها رو که می‌کنی برای خودت دشمن زیاد می‌کنی. ».
می‌گفت:« مادر! تو از چی می‌ترسی؟ ».
بعد می‌گفت:« ا‌ن‌شاءالله برای رضای خداست. ».

مادر شهید

هر وقت اعزام به جبهه بود به خانه می‌آمد و می‌گفت:« چه حال و هوایی داشت مادر! ».
می‌گفتم:« این دو سه بار که رفتی جلوت رو گرفتیم. هر وقت خواستی بری خدا پشت و پناهت! ».
نگران درسش بودم. می‌گفتم:« این جا هم جبهه است درسِت رو بخون!».
می‌گفت:« وقت برای درس خوندن زیاده. امام گفته جبهه واجبه. ».

مادر شهید

نامه محمدعلی رسید. نوشته بود که حال او و داداشش خوب است و هر دو سالمِ سالم هستند. همان روز عصر داداشش آمد. مجروح بود. ناراحت شدم که چرا چند روز بعد محمدعلی آمد.
گفتم:« من دیگه حرفهای تو رو باور نمی‌کنم. ».
گفت:« داداش رو گم کرده بودم. بعد از عملیات رفتم دنبالش. همه‌ی بیمارستان‌ها رو گشتم. نتونستم پیداش کنم. نمی‌خواستم نگران بشی. می‌خواستم کمی دلت آروم بگیره تا ببینم بعداً چی می‌شه. ».

مادر شهید

همه دور هم جمع بودیم. سمنو بار گذاشتم برای عید. پسر بزرگم با دایی‌اش آمد. همه می‌دانستند و من نمی‌دانستم. داداشم رفت توی اتاق و من را صدا زد. رفتم پیشش. دیدم ناراحت است. دلم لرزید.
گفتم:« خبری شده؟ ».
گفت:« محمدعلی داماد شده. ».
گفتم:« خدایا! تو رو شکر که پسرم به آرزوش رسید. ».

مادر شهید

نامه نوشت که روزه بگیرم و وقت افطاری برایش دعا کنم. نمی‌دانستم حاجتش چیست. روزه گرفتم و وقت افطاری دعا کردم:« خدایا! هر حاجتی داره بر آورده کن! ».
چند روز بعد خبر شهادتش را آوردند.

مادر شهید

یک روز، روزه بدهکار بود. می‌گفت که رفت درو، گرد و خاک رفت توی گلوش. به او گفتند که روزه‌اش باطل شده. او هم ندانسته روزه‌اش را خورد. سفارش کرد برایش یک روز را روزه بگیرم.
توی وصیت‌نامه‌اش هم نوشت. ما هم روزه گرفتیم.

مادر شهید

گذاشتندش توی قبر.
گفتم:« مادر! راضی‌ام به رضای خدا. ».
خاک می‌ریختند. می‌خواستم از من راضی باشد و بداند از او راضی هستم. دو مشت خاک برداشتم و ریختم روی قبرش.
گفتم:« شیرم حلالت! ».
بعد گفتم:« پیش حضرت زهرا شفاعتم کن! ».

مادر شهید

نماز مغرب و عشاء را که خواند بیرون رفت. جلوی خانه‌مان یک تپه‌ی شنی بود. رفت روی تپه آن جا نشست و هیچ نگفت. ترسیدم. صدایش زدم. سرش را برگرداند طرف من.
گفتم:« چی شده؟ خبریه؟ ».
گفت:« دارم فکر می‌کنم. ».
گفتم:« به چی؟ ».
گفت:« به دنیا، به زندگی، به آخرت. ».
گفتم:« توی تاریکی نشستی و چی می‌گی؟ ».
گفت:« فکر کردن عبادته، عبادت! ».

فرنگیس(خواهر شهید)

آن شب خانه ما بود. قرار گذاشتیم فردا روزه بگیریم؛ روزه‌ی مستحبی. سحری درست کردم و خوابیدم. خواب ماندیم.
گفتم:« مستحبه، نمی‌خواد بگیری! ».
گفت:« حیفه، نیت کردم. ».
بدون سحری روزه گرفت.

فرنگیس(خواهر شهید)

به من نامه می‌نوشت. حرف‌های خوبی می‌زد. نصیحت می‌کرد. یک بار نوشت که همان جا درسش را هم می‌خواند. خوشحال شدم. تشویقش کردم. در جوابم نوشت:« این درس خوندن منو یک ذره هم به دنیا وابسته نمی‌‌کنه. ».
آخرش نوشت:
گهواره عشق، تاب خون می‌خواهد
پیمانه حق، شراب خون می‌خواهد
ای دوست! مسلسلی که ایمان به خداست
باروت شرف، خشاب خون می‌خواهد.

فرنگیس(خواهر شهید)

یک قسمت از خط کاملاً در تیر رس دشمن بود. باید از آن خط هلالی شکل می‌گذشتم و می‌رفتم جلوتر؛ جایی که نیرو کم بود. تا ‌خواستم حرکت کنم، ‌گفت:« صبر کن! ».
گفتم:« برای چی؟ ».
گفت:« خط آتش برات درست می‌کنم. ».
گفتم:« مواظب خودت باش! ».
گفت:« کارت به این نباشه. ».
دشمن را گرفت زیر آتش تیر بار.
داد زد:« حالا برو! ».
دویدم و رفتم. غروب همان روز محمدعلی شهید شد.

حسن فریدون(همرزم شهید)

در روستای امامزداه ذوالفقار گرمسار به دنیا آمد؛ دهم شهریور هزار و سیصد و چهل و پنج. فرزند چهارم یک خانواده پر جمعیت روستایی بود که شغل اصلی آنها کشاورزی بود. تحصیلات ابتدایی را در زادگاهش و دوره راهنمایی را در روستای کهن‌آباد گذراند. در دوره متوسطه رشته کشاورزی را انتخاب کرد؛ دو سال در داورآباد گذراند و سال سوم را راهی کرج شد. دانش‌آموز سال اول متوسطه بود که عازم جبهه شد؛ غرب کشور. سه بار به جبهه رفت. هر بار سه ماه طول کشید. در عملیات والفجر مقدماتی هم شرکت داشت. عاقبت در عملیات بدر، در بیست و پنجم اسفند هزار و سیصد و شصت و سه در جزیره مجنون شهید شد.
مزار بسیجی شهید، محمدعلی گلینی در گلزار شهدای روستای امامزاده ذوالفقار است.

منبع:
www.adlezolfaghar2.blogfa.com/

زندگی‌نامه

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *