شهید علیرضا مومنی – امامزاده ذوالفقار-گرمسا

شهید علیرضا مومنی  – امامزاده ذوالفقار – گرمسار

شهید علیرضا مومنی
فرزند غلام حسین   مسئولیت : تیر بار چی
متولد ۱۳۵۰ در گرمسار   تاریخ شهادت : ۰۷/۱۱/۶۶
تحصیلات : دوم دبیرستان   محل شهادت : – ماووت – ماووت
شغل : محصل   نحوه شهادت : اصابت ترکش به سر
تاهل : متاهل   عملیات : بیت المقدس ۲
یگان : سپاه   محل دفن : گلزار شهدای امام زاده ذوالفقار گرمس
مدت حضور ۹ ماه و ۲۲روز   بنیاد : گرمسار

مجموعه خاطرات

نویسنده : یار محمد عرب عامری
سرم به کارهای روزمره گرم شده بود. بهش گفتم:« مادر! سرم به کار گرم شد. نتونستم برای شامتون چیزی درست کنم. ».
بلافاصله گفت:« عیب نداره، یک شب هم ما بی‌شام بخوابیم. مگه امیرالمؤمنین خیلی از شب‌ها بی‌شام سر به زمین نمی‌گذاشت؟ ».
همه این حرف‌هایش به خاطر این بود که از وقتی راه افتاده بود، به مسجد می‌رفت و به حرف‌های علما گوش می‌کرد.

مادر شهید

پدرش مهره‌های کمرش فاصله پیدا کرده بود و در منزل بستری بود. از طرفی برادر بزرگترش جبهه حضور داشت. او هم سن و سالی نداشت که بخواهد به جبهه برود.
گفت:« اجازه می‌دی من برم جبهه؟ ».
گفتم:« با این وضعیت پدرت؟ داداشت هم که جبهه است، پس تکلیف ما چی می‌شه؟ هیچ مردی توی خونه نیست. ».
گفت:« خدا بزرگه. ».
من هم به خیال این که با رفتنش موافقت نمی‌کنند، گفتم:« می‌خوای بری، برو! ».
فردا شناسنامه‌اش را برداشت و به آرادان رفت. وقتی برگشت، گفت:«کارم درست شد. می‌تونم برم جبهه. ».
پرسیدم:« چه طوری درست شد، تو که سنِت قانونی نشده؟ ».
گفت:« درستش کردم، نگران نباش! تو راضی هستی برم؟ ».
خوشحالی را در چشمانش دیدم و گفتم:« آره، چرا راضی نیستم؟ » از خوشحالی روی پایش بند نمی‌شد.

مادر شهید

وقتی برای آموزش به ‌شهمیرزاد رفت، خیلی کم سن و سال بود. یکی از دوستانش با او آموزش می‌دید. چند روزی که از آموزش گذشت، خانواده‌اش دنبالش رفتند و او را برای مرخصی آوردند.
او برای من پیغام فرستاد:« مبادا یک وقتی دنبالم بیاین، من نمی‌یام مرخصی تا دوره تموم بشه. ».
تا آخر آموزش با این که آن شهر خیلی سرد بود و مشکلات داشت به مرخصی نیامد.

مادر شهید

دوستی داشت از اهل سبزوار که برادر مفقودالاثر هم بود. هم سن و سال بودند. در جبهه با هم دوست شدند. برای مرخصی با هم به منزل ما آمدند. بعد از یکی دو روز تصمیم داشتند با هم به سبزوار بروند که من مخالفت کردم.
با این که به دوستش قول داده بود، بدون ذره‌ای ناراحتی به او گفت:«به نظر تو بدون اجازه مادرم می‌تونم بیام سبزوار؟ ».
او هم خندید و گفت:« بدون اجازه پدر و مادر حتی بهشت هم نمی‌شه رفت تا چه رسد به سبزوار؟ ».
علیرضا گفت:« حالا تو از من ناراحت نمی‌شی؟ ».
دوستش گفت:« برای این ناراحت بشم که تو داری به تکلیفت عمل می‌کنی؟ نه، ناراحت که نمی‌شم بمونه، خوشحال هم هستم. ».
این دو تا با هم عهد کرده بودند که هر کدام شهید شدند آن یکی در تشییع جنازه‌اش شرکت کند.

مادر شهید

چون خیلی کوچک بود، برادر بزرگش با شرکتش در مانورهای شبانه بسیج مخالفت می‌کرد. تابستان بود. در پشه بند خوابیده بودیم. او مواظب بود همین که خواب برادرش عمیق ‌شد، بدون سر و صدا ‌رفت و نزدیک صبح بر‌گشت.
وقتی بر‌گشت من متوجه ‌شدم. صبح به دست‌هایش که نگاه ‌کردم، پر تیغ بود. ‌گفتم:« آخه مادرجان! برای تو خیلی زوده که از این کارها بکنی. ».
‌گفت:« مثل این که مادرمون قبول نداره که ما هم برای خودمون مردی هستیم. ».

مادر شهید

‌گفت:« بعد از عملیات کلی جنازه عراقی روی زمین ریخته بود. بین جنازه‌ها می‌چرخیدم که متوجه شدم یکی از اونها زنده است. به طرفش رفتم. خودش رو به مردن زده بود. ».
گفتم:« بلند شو! » اسلحه را به طرفش گرفتم. تا دید قضیه جدی است، گفت:« من رو نمی‌کشی؟ ».
گفتم:« نه! ».
او را جلو انداختم و به جایی رساندم.

مادر شهید

مرخصی شش روزه داشت. ما پنبه چینی داشتیم. آمد به ما کمک کرد. بدون این که بویی از شهادت او ببریم، همه چیز را تهیه کرده بودیم. می‌خواست برود. معمولا سالی چند نوبت به جبهه می‌رفت.
برای ما هم کاملا عادی بود. هر بار که مرخصی می‌آمد، برایش گوسفندی قربانی می‌کردیم و خوشحال بودیم.
این بار که می‌خواست برود دلم لرزید. ساکش را در دست گرفته بود، می‌رفت و پشت سرش را نگاه می‌کرد. گاهی به ما و گاهی به امامزاده چشم می‌دوخت.
رفت و سه ماه نیامد. خبر شهادتش را به ما نداده بودند. متوجه شدم مادر شوهرم مثل مار به خودش می‌پیچید. هر چه می‌پرسیدم:« چه مشکلی داری؟ ».
می‌گفت:« سرم درد می‌کنه. ».
وقتی خبر شهادتش را به ما دادند، متوجه شدم که مادر شوهرم در خواب چیزی دیده بوده و نخواست به من بگوید.

مادر شهید

عاشق پوشیدن این لباس بود. می‌خواستند در مدرسه نمایش‌نامه‌ای را اجرا کنند که او باید در آن نقش بسیجی را بازی می‌کرد.
به ما فشار آورد که لباس بسیجی برایش تهیه کنیم. نمی‌دانستیم که از کجا باید تهیه کنیم. به سراغ خانواده شهید علی‌اکبر گلینی رفتیم. از آنها خواستیم که اگر در منزلشان لباس بسیجی پیدا می‌شود، برای یکی دو روز در اختیار ما بگذارند.
آنها لباس شهید علی‌اکبر را در اختیار ما گذاشتند. لباس برای او خیلی بزرگ بود. با هزار زحمت کوچکش کردیم و در اختیارش قرار دادیم تا بتواند نقش خودش را بازی کند.
با این که لباس را کوچک کردیم باز هم برایش بزرگ بود. ناراحت بود که خیلی لباس مرتبی نیست. ما هم با زحمت قانعش کردیم که برای یکی دو ساعت پوشیدن خوب است.

مادر شهید

عمویش که فرد متدیّنی است، شب قبل از اعلان خبر شهادت علیرضا خوابی دیده بود.‌ گفت:« اطراف خونه شما پرندگان بهشتی پر بودن. از خواب بیدار ‌شدم. با خودم ‌گفتم:’ خدایا! این خواب یعنی چی؟‘ دو رکعت نماز خوندم و دوباره خوابیدم. باز همون صحنه تکرار شد. تا صبح چند بار بلند شدم. نماز خوندم و خوابیدم. هر بار همین خواب تکرار می‌شد. وقتی صبح شد و خبر شهادت علیرضا رو دادن، فهمیدم که تعبیر خوابم چه بوده است. ».

مادر شهید

علیرضا هر کسی را که طرفدار امام خمینی بود، خیلی دوست داشت اما اگر کسی کوچکترین نظر منفی نسبت به امام داشت، حتی با او احوال‌پرسی هم نمی‌کرد.
می‌گفتم:« مادرجان! بَده که تو با اینها احوال‌پرسی نمی‌کنی. ».
می‌گفت:« ولشون کن اینها منافقن. ».
مدتی که در جبهه حضور پیدا کرده بود، آن‌ چنان خود ساخته شده بود که اگر همسایه‌ای می‌آمد و دو ساعت از او می‌پرسید:« چقدر کشته دادیم؟ ». او یک کلمه جواب نمی‌داد، فقط می‌گفت:« جنگه دیگه، جنگ که بدون کشته نمی‌شه. ».

مادر شهید

توی روستا که می‌نشستیم، شب‌های بیست و سوم ماه رمضان را احیا می‌گرفتیم. مردم را دعوت می‌کردیم در منزل شام می‌خوردند و بعد برای انجام مراسم احیا به مسجد می‌رفتند.
او از ابتدا تا انتها، دست به سینه جلوی مردم می‌ایستاد و خدمت می‌کرد. وقتی هم جماعت به مسجد می‌رفتند، او در آنجا خدمت می‌کرد تا وقت سحری خوردن برسد.
دوباره در منزل سحری را آماده می‌کردیم. جماعت از مسجد می‌آمدند و سحری می‌خوردند. او مثل یک خادم به مردم خدمت می‌کرد و تا صبح بیدار می‌ماند.

مادر شهید

مدتی که از شهادتش گذشت، با خودم فکر می‌کردم که الان آن موهای زیبا از سرش ریخته؛ ابروهای پر پشت و قشنگش، مژه‌هایش.
شب به خوابم آمد. به سرش دست می‌کشید و ابروان پر پشتش را نشانم می‌داد. می‌خواست به من بفهماند که اشتباه می‌کنم.

مادر شهید

یک شب مهمان داشتیم و همه همان جا خوابیدند. برای نماز صبح همه را بیدار کرد و گفت:« بلند شین نمازتون رو بخونین. » یکی از مهمانها که مسن‌تر بود، می‌گفت:« نصف شب دیدم علیرضا داره نماز می‌خونه، صبر کردم تا نمازش تموم شد. » ازش پرسیدم:« مگه صبح شده؟ ».
گفت:« نه! ».
گفتم:« پس این چه نمازی بود می‌خوندی؟ ».
گفت:« نماز بود دیگه. » تازه فهمیدیم که نماز شب می‌خوانده است.

مادر شهید

توی روستا تعزیه می‌گرفتیم. شب بیست و سوم ماه مبارک را تا صبح بیداری کشیده بودیم. حسابی خسته بودم. خواب بودم و نتوانستم برای تعزیه بروم. علیرضا از بالای حسینیه به پایین پرتاب شده بود.
در حیاط را زدند. باز کردیم و دیدیم در بغل یکی از اهالی است. رنگ به رویش نبود. همه بدنش را دست کشیدم و پرسیدم:« جایی درد می‌کنه یا نه؟».
گفت:« چیزی نیست فقط بدنم درد می‌کنه. ».
او را به گرمسار پیش دکتر بردیم. عکس گرفتند و چیزی نبود. خدا
می‌خواست بماند و در راه حق شهید شود.

مادر شهید

آخرین بار که می‌خواست برود به خواهرش گفته بود:« پروین! نمی‌دونم چرا این دفعه این‌قدر حسینی شدم. اسم امام حسین رو که می‌برن من مست می‌شم، به نظرم این دفعه دیگه دفعه آخرم باشه. ».
خواهرش می‌گوید:« تو هر دفعه از این بازی‌ها در می‌یاری. از این خبرها نیست، تو صد بار دیگه هم بری صحیح و سالم برمی‌گردی. ».
گفت:« حالا می‌بینی. » رفت و همان طور که خبر داده بود به دعوت امام حسین پاسخ داد.

مادر شهید

وقتی شهید شد از بنیاد شهید آمدند و به ما اطلاع دادند. گفتند:« عکس شهید رو بدین ببریم برای چاپ اطلاعیه. ».
عکس شهید را که به آنها دادم، با تعجب به هم نگاه کردند و یکی از آنها گفت:« این که عکس بچگی‌شه، عکس دیگه‌ای ازش ندارین؟ ».
گفتم:« این آخرین عکسیه که گرفته. ».
گفت:« آخه محاسن نداره. ».
گفتم:« بچه شانزده ساله محاسنش کجا بود؟ شما برین جنازه‌اش رو نگاه کنین ببینین محاسن در آورده؟ ».

مادر شهید

یک شب در خواب دیدم که موتورش را سوار شده و می‌خواهد به جایی برود. از او پرسیدم:« کجا می‌ری مادرجان؟ ».
گفت:« می‌خوام برم به استقبال دوستم. ».
فردا صبح مطلع شدیم خیرالله که از دوستان او بود، به شهادت رسیده است.

مادر شهید

وقتی از جبهه برمی‌گشت به پدرم در کار کشاورزی کمک می‌کرد. اگر کاری نبود که انجام دهد، برای دیگران کارگری می‌‌کرد. یک روز بعد از ظهر در خانه بودیم. صدایی را شنیدیم:« امّت حزب‌الله! رزمندگان اسلام به کمک‌های نقدی و جنسی شما احتیاج دارن. » صدای بلندگوی سیّاری بود که برای جبهه کمک جمع می‌کرد.
علیرضا به سرعت، به اتاق دیگری رفت. او را زیر نظر داشتم. خود را به لباسش که روی چوب لباسی آویزان بود، رساند. دست در جیبش کرد و چیزی برداشت، بعد هم بیرون رفت.
چند دقیقه‌ای گذشت. برگشت. از او پرسیدم:« کجا رفتی، یک مرتبه غیبت زد؟ ».
گفت:« رفتم ببینم کیه داره برای رزمنده‌ها کمک جمع می‌کنه. ».
پرسیدم:« کمک هم کردی؟ ».
نگاه معنا داری به من کرد. گفتم:« داداش‌جان! من که دیدم از جیبت پول برداشتی و رفتی بیرون. ».
ناراحت شد و گفت:« من ر‌و می‌پای؟ یکی ندونه فکر می‌کنه خلاف شرع کردم. ».
گفتم:« نه داداش‌جان! دلم می‌خواد کارهایی که می‌کنی یاد بگیرم. برام جالب بود تو که خودت رزمنده‌ای و به جبهه هم کمک می‌کنی. ».
گفت:« اونهایی که با جان و مال در راه خدا جهاد می‌کنن درجه‌ای بالاتر در نزد خدا دارن. ».
پرسیدم:« این حرف کیه؟ ».
گفت:« حرف خدا، قرآن بخونی یاد می‌گیری. ».

پروین(خواهر شهید)

دست و پایش را شست. لباس تمیزش را پوشید. از صبح زود تا به حال به گوسفندان رسیدگی کرده بود. آخر پدرم وقتی به شهر می‌رفت، سفارش کرد:« جون تو و جون گوسفندها، خوب بهشون برسی! ».
بالای سر ما ایستاد و گفت:« چرا نمی‌جنبین، داره اذان می‌شه. ».
گفتم:« می‌بینی که کارمون تموم نشده. ».
گفت:« مگه کار تمومی‌ هم داره؟ وقت نماز که می‌شه آدم باید آماده باشه. حیفه که مسجد نزدیک خانه‌ی آدم باشه و نماز جماعت برقرار بشه، اون‌ وقت ما این‌ قدر معطل کنیم که به جماعت نرسیم. ».
حق با او بود. دست از کار کشیدیم. مثل این‌ که مأموریت داشت ما را به ثواب نماز جماعت و حضور در مسجد برساند.

پروین(خواهر شهید)

از بزرگترها شنیده بودیم که جنگ سختی‌هایی دارد. او هم که سن و سالی نداشت. هر وقت مرخصی می‌آمد، سر به سرش می‌گذاشتم تا بفهمم در جبهه چه می‌کنند.
دلم می‌خواست از سختی‌های جنگ بگوید امّا او می‌گفت:« از این جا خیلی راحت‌تره. بازی، شوخی و بگو بخند، یک ‌وقت‌هایی هم درس و بحث مدرسه. چه می‌دونم، گاهی خبرهای خوش عملیات. اصلاً تو برای چی اینها رو ازم می‌پرسی؟ ».
بعد هم حرف را عوض می‌کرد.

پروین (خواهر شهید)

بعد از شهادتش یکی از همرزمانش می‌گفت:« می‌خواستیم بریم عملیات. قرار بود او نیاد امّا وقت حرکت که شد یک حرفی به فرمانده‌مون زد که مجبور شدن اون رو هم در عملیات شرکت بِدن. ».
پدرم حرفش را قطع کرد و پرسید:« مگه چی گفت؟ ».
جواب داد:« اگه منو نبرین روز قیامت ازتون شکایت می‌کنم. مگه من اومدم این جا که بخورم و بخوابم؟ فرمانده کمی بهش نگاه کرد و گفت:’ علیرضا! وقت زیاده. ان‌شاءالله توی عملیات‌های بعدی می‌بریمت.‘او بغض کرد و سرش رو پایین انداخت. دیگه نتونستن مقاومت کنن. با ما اومد و شهید شد.».

پروین (خواهر شهید)

علیرضا مؤمنی فرزند غلامحسین در هشتم خرداد هزار و سیصد و پنجاه در روستای امامزاده ذوالفقار گرمسار به دنیا آمد. جبهه رفتن را از کلاس سوم راهنمایی شروع کرد؛ با دست کاری شناسنامه و تغییر سن.
پس از گذراندن آموزش‌های لازم در مراکز آموزشی سپاه بارها به صورت بسیجی به جبهه اعزام گردید.
در ضمن حضور در جبهه درس را هم پیگیری کرد و تا دوّم دبیرستان خواند. در هفتم بهمن شصت و شش در ماؤوت عراق به شهادت رسید. جنازه‌اش پس از انتقال به محل تشییع و در گلزار شهدای امامزاده ذوالفقار به خاک سپرده شد.

زندگی‌نامه

منبع:
www.adlezolfaghar2.blogfa.com/

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *