شهید سلیم نوعی اقدم – شام اسبی – اردبیل

شهید سلیم نوعی اقدم – شام اسبی – اردبیل

نام:سلیم

نام خانوادگی:نوعی اقدم
محل تولد:شام اسبی
محل شهادت:عملیات کربلای ۵
تاریخ شهادت:۲۰/۱۰/۶۵

قسمتی از وصیت نامه شهید


خدایا ! ای پناه ما !آفریدگارا
!
مابه خود ستم کرده ایم اینک به گناهان خود اعتراف می کنیم پیش از آنکه که قیامت سررسد می پرسیم آیا راه گریزی هست؟
اما خدایا اگر درفردای قیامت بریم پیش رسول الله تا شفیع ما باشد قبول نکرد چه می گوییم
خدایا!
من با تو در شهادت دوستانم در پرپر شدن لاله های جوان گلستان ایران عزیز به هنگام بلند شدن ناله های کودکان مادر از دست داده در بمباران های دشمن پیمان بستم وعهد نمودم که تا پیان راه بروم وحال بر پیمان خود وفا کرده ام

خدایا! سرورا!
ای پناه ما! آفریدگارا! نعمت بخشا!
ما به خود ستم کرده ایم اینک به گناهان خود اعتراف می کنیم. پیش از آن که قیامت سر رسد می پرسیم: آیا راه گریزی هست؟
الهی! به فضل عظیم و منت دیرینه ی تو طمع داریم، جز تو کسی نداریم، در شفاعت به تو پناه می آوریم، تو را به اولیائت قسم می دهیم، آن ها را به محضر تو شفیع می آوریم تا بلکه توسل ما را بپذیری، بر ما رحم کنی، به معرفت و محبت خودت بر ما منت گذاری تا از تاریکی ها به سمت نور بکشانی.


اما خدایا، اگر در فردای قیامت برویم پیش رسول الله تا شفیع ما باشد، قبول نکرد، چه می گوییم؟ خدایا! اگر رسول و حبیب تو فرمود تو از امت من نیستی، چه می گویم، بعد خدایا! بعد خدایا سرم را پایین انداخته پیش مولای عابدان امیر مومنان می روم، التماس می کنم، زاری می کنم، بار خدایا! اگر قبول نکرد، چه بگویم؛ اگر مولای متقیان مرا از خود براند، چه جواب می دهم؟ بعد پیش حسن و حسین می روم، پیش امام سجاد می روم، امام باقر، امام صادق، پیش همه ی ائمه می روم، خدایا اگر قبول نکردند که شفیع من باشند آیا تو مرا می بخشی؟
ای وای چه می گویم، نه غلط کردم.


خدایا! محبوبا! معشوقا!
ما بندگان در راه مانده ی وصل تو هستیم، بر سر سفره ی تو مهمانیم، تو هم کریمی هستی که بندگان و اولیای خودت را ادب آموختی، و بر آن ها جایز ندانستی که مهمان خود را از اطعام کردن باز دارند و حال آن که آن قبیل مهمان ها از آن هایی هستند که اگر خوراک ما به ایشان نرسد، هلاک نمی شوند و میزبانانشان هم موجوداتی هستند که اگر احسان کنند در مالشان کمبود ایجاد نمی شود، ولی
خدایا!
تو خود از این مطلب آگاهی که اگر تو از طعام ما دست نگه داری، ما در کنار تو در هم می پیچیم، پژمرده می شویم، هلاک می شویم، نابود می شویم، بیچاره می شویم، بدبخت می شویم.
ای کسی که احسان کردن در مال او کمبود ایجاد نمی کند و ندادن هم بر مالش نمی افزاید، بر ما رحم کن، بر ما خشم نگیر، به لطف بر ما مدارا کن، ما را از پیش خود مران، ما میهمان توییم، غلام توییم، بنده ی توییم، حقیر توییم، ذلیل توییم، بیچاره ایم، دستمان گیر، در چاهیم، بلندمان کن، افتاده ایم، درمانده ایم، گمراهیم.

خدایا!
این همه نعمت بخشیدی، این همه عنایت کردی، این همه لطف فرمودی، این همه گفتی بندگانم را می بخشم، من هم گستاخ شدم، پرروشدم، بی بند و بار شدم، گفتم دیگر خدای مهربان دارم، به کرمت چشم دوخته ام، هی گناه کرده ام، اما این بار برگشته ام، توبه ی واقعی می کنم، دیگر قول می دهم که گناه نکنم.
معبودم!
حاشا به کرمت اگر مرا نپذیری و راهم ندهی و خطایم نبخشی و عذابم دهی.
خدایم! محبوبم!
چگونه تحمل کنم زمانی را که ماموران الهی، ملائکه الله در روز جزا بیایند و به من هم گویند: « وامتازوا الیوم ایها المجرمون» و مرا از پیامبرت، از حسینت، از شهدا، از باکری ها جدا سازند؟ آن موقع مهدی باکری به ما چه می گوید؟ آن وقت به شهدا چه جواب می دهیم؟ به فرزندان شهدا چه می گوییم؟ از ما نمی پرسند چرا؟ ای وای ……..نه! دیگر قابل تصور نیست، دارم دیوانه می شوم، انگشتانم در کف دستم خرد می شود، چه می گویم، نه خدایا! محبوب من! دریاب آتش قلب و سوز دل مرا، راضی نشو مرا از حسینت جدا سازند، راضی نشو مرا از رسولت جدا سازند، راضی نشو مرا از شهدا جدا سازند، راضی نشو مرا هم از خود برانند.

خدای من! محبوب من! معبود من! سرورم!
ای مونس شب های تارم! ای ورد زبان سحرگاهم! ای که امیدم به توست!
عاجزانه می خواهم، دست به بارگاهت بلند کرده ام، گریه می کنم، زاری می کنم، پیشانی به خاک می سایم، تمنا دارم، آه خدایا این بار از ته دل می گویم،
خدای من!

آمده ام جبهه، نیت دارم، تصمیم گرفته ام، در صف مجاهدانم، در راه شهدا و انبیایم، آمده ام جهاد کنم، خدایا توانم بخش، قوت قلبم ده که سست نباشم، از نصف راه برنگردم، شجاع و دلاور باشم، حرف شنو باشم، اطاعت پذیر باشم، جنگاور باشم، مجاهد باشم، مرد باشم، با عزت باشم، استوار باشم، بهانه نگیرم، منتظر اتمام ماموریت سه ماهه ام نباشم که ای وای مدت من تمام شده است، تسویه بدهید، مرخصی بدهید، فلان کنید.
ای وای، خدایا! این ها همه وسوسه ی شیطان است، خدایا من از این همه رذالت ها به تو پناه می برم، چه سخت است مجاهد بودن، چه دشوار است مبارز بودن. خدایا! این مراحل را برایم سخت مگیر، مرا در امتحانات خویش یاری فرما.
خدایا! تازه این جهاد اصغر است، جهاد اکبر مبارزه با نفس است. مرد آنست که در هر دو مجاهد باشد. خدایا، دستم گیر، یاریم کن، در چاهم، بی حالم، نالانم، خواهانم.

خدایا! مهربانا! آفریدگارا! اگر قرار است قلم تقریر تو فرمان شهادتم را به امضا برساند چنان کن که ابتدا مزه ی فتح را بچشم، دشمنان تو را به ذلت و اسارت و شکست دراندازم؛ وانگه از این محیط خراب آباد دنیوی به سوی ملکوت اعلای تو پرواز کنم.
اما، نه به شوق آن عطایا که وعده فرموده ای، نه به شوق بهشت و میوه و نهر، بلکه به عشق یار و نظاره ی یک لحظه لبخند حاکی از رضایت حسین تو، رضایت مهدی تو.
الهی! سوز دیگری دارم، خواهش و تمنای دیگری دارم، من کیستم که خواهش کنم، اما تو والایی، تو خدایی، تو رحمانی، تو منانی، خدایا! التماسم این که یک لحظه بدون حیات حضرت امام زندگی نمی خواهم، حیات نمی خواهم. خدایا! هرگز نتوانسته ام تصور کنم که یک لحظه کربلای خونین ما ، کشور اسلامی ما، مهد شهدای ما، بدون امام عزیز باشد

منبع:

shamasbi.blogfa.com

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *