کسرینه – کاشمر – خراسان رضوی

سایتها و وبلاگهای روستای کسرینه
شهرستان کاشمر – استان خراسان رضوی
kasrinepic.blogsky.com/

foly.blogfa.com/


قاسم شاکری با لباس پلنگی -ایلام مقر لشکر سال۱۳۶۱

************

سلام بر بزرگان کوچک جبهه ی امروز

شاید باور کردن این روایت دراین دوره زمونه که ذائقه ها عوض شده سخت

باشه

ولی در روزگارانی نچندان دور چنین بزرگ مردان کوچکی حماسه ها آفریدند

که نمونه اش درتاریخ بسیار کم بوده

قاسم شاکری بچه ی روستای کسرینه کاشمردانش آموزدبیرستانی وقتی

دید،جبهه ها به نیرو نیاز داره ،احساس تکلیف کرد

کلاس درسش،شد میدون جنگ،فهمیده بود که امروز امتحانات اونجا از آدما

گرفته میشه،پایان نامه اونجا صادر میشه….

ساکش رو بست وبرای اعزام به جبهه به بسیج اومد

مسئول بسیج وقتی جثه کوچک او رو دید بلافاصله گفت: ما شما رو اعزام

نمیکنیم

قاسم خیلی صریح الهجه بود ،شجاع و نترس ،فوق العاده اعتماد بنفس

داشت

پرسید چرا ؟

اگه برا قیافه ی کوچکم میگید، مگه در جبهه قیافه میجنگه ؟ یا عرضه

،روحیه و ایمان !!؟

مسئول بسیج مونده بود چی در جوابش بگه ،فقط گفت: برادر جان درست

میگی ولی اعزام شمابرای من مسئولیت داره

قاسم هر چی اسرار کرد دلیل و ضمانت آورد،قبول نکردن،

رزمنده ها همه اعزام شدند….واو از کاروان جا موند

اما تصمیم خودش رو گرفته بود ،اصلا برگشتی به خانه در کار نبود

اومد ترمینال بلیط تهیه کرد و زودترازهمه ی اون نیروها خودش رو به ایلام

رسوند…

پایگاه ظفر،در حاشیه جاده ایلام کرمانشاه در میان درختان زیبای بلوط مقر

لشکرنصر ،بچه های خراسان

تلفن اتاقم زنگ خورد از دژبانی پایگاه بود. گفت: یکنفر بنام قاسم شاکری

بشما کار داره…..

اومد داخل ….قیافشو که دیدم اول خنده ام گرفت …بعد تعجب کردم

بخاطرجثه کوچک وقد کوتاهش ، اورکتش تا زانوهاش رو گرفته بود و

آستیناشو تا زده بود، پوتینهای گشادی که جلوتر از خودش راه

میرفت…..خیلی دیدنی بود

گفتم : قاسم تویی، اینجا چکار میکنی؟ با کی اومدی ؟

با همون لهجه شیرین کاشمری گفت: بسیج اعزامُم نِکرد! خُودُم آمَدُم! حالا

اگه تو هم ناراحتی با همین ماشینای گذری ،بُرُم به خط مقدم …..

دیدم خیله توپش پره….کارد میزدی خون در نمیامد،چیزی نگفتم….

بردمش توی سوله واحد خودمون ،بعد ازنماز و شام نشست و سفره دلش

رو برام باز کرد،بهش حق دادم…

چند روزی توی پایگاه به زور نگهش داشتم ولی دائم هی بهانه خط میگرفت

و من هم دست به سرش میکردم

باخودم میگفتم: نمدونه توی خط چه خبره! یک خمپاره کنارش بخوره از همون

راهی که اومده برمیگرده

قاسم کوچولو که ملاک بزرگی را معرفی کرد

از خطرات خط،خمپاره ،ترکشهای داغ ،جراحت ،اسارت ،عراقیها….هر چی

گفتم که شاید یه قدری بترسه وجا بزنه اما اصلا توی روحیه اش از این خبرا

نبود

گفتم : قاسم ، تو نمیترسی ؟! گفت: از چی بترسُم، ببین آقا جان،مُعطلُم

نکُن،اگه مِخواستُم اینجه بَشُم ،توی این پایگاه دور از خط ، خب

،کاشمربهتربود! لااقل به درسُم که مِرسیدُم!

تا فِردا صبر مُنوم اگه به خط نِفرستادیم! خودُم مُروم….به تو هم هیچ کاره نِدَرُم…

فایده ای نداشت،او عقب جبهه موندگار نمیشد

با کارگزینی لشکرصحبت کردم ،تا لااقل براش کارت و پلاک صادر کنن و جزو

آمار لشکر بیارن

عملیات والفجر سه توی مهران اتفاعات کله قندی و قلاویزان تموم شد

اومدکاشمر مرخصی،با همون اورکت و لباسهای نظامی توی سپاه سرش رو

گرفته بود بالا و مثل این فرماندهان راه میرفت،شاید میخواست پیش اونایی

که جبهه نفرستادنش یه قدری جولون بده!

فرمانده بسیج دیدش،باتعجب گفت:اینجا چکارمیکنی؟گفت: ازجبهه مرخصی

آمَدوم…

جبهه!!!!!!!! گفت : بله جبهه…… کی تو جبهه رفتی ؟ چه کسی اعزامت
کرد؟

مثل اینکه منتظر این حرفها بود سرش رو گرفت بالا گفت :فکرکِردِن اَگه شما

نفرستن،مُو خُودُم نِمتَنُم بُرُم

با مسئولیت خُودُم رفتُم ! که شما راحت بَشِن….

فرمانده بسیج که عزم جدی او رو دید ضمن احسنت ،از وضع ظاهری

لباسای قاسم خندش گرفته بود

قاسم ، بعد مرخصی به جبهه برگشت….

توی ُبهبوهه عملیات خیبر که عراقیها پاتک کرده بودن و با تانکها جلو

میومدن،دستورعقب نشینی به جزایرمجنون صادر شد.

اما قاسم ، با اون جثه کوچیک که روحی بزرگ داشت، عقب نیومد،

یکی ازبچه ها میگه :توی اون لحظه های آخر که فشار عراقیها شدید شده

بودو خط ما ، زیر تیر مستقیم تانکها هر آیینه در آستانه ی سقوط بود

قاسم رو دیدم ، آرپی جی بدست جلو تانکهای عراقی ایستاده، تا بچه ها

به راحتی عقب نشینی کرده و مجروحا رو تخلیه کنن…

در شجاعت بی نظیرش متحیر ماندم و قدرت ایمان و روحیه نترسیدن از مرگ

را در حد اعلا لمس کردم

نگاه کردم دیدم ، قد قبضه آرپی جی با موشکش از قد او بلند تر بود

قاسم همونجا موند و هیچگاه عقب نیومد…..

به انسانهای تاریخ درس عاشقی و ایستادگی آموخت

سالها بعد همون پلاک و چندتا از استخونهای نازک بدن نحیفش رو ،آوردن….

یاد او ، یاد قاسم بن الحسن در کربلا را در ذهنها تداعی میکند

وحجت را بر آنها که با بهانه های واهی به کربلا نرفتندو هشت سال در انتظار

توفیق جبهه

نشستند!!!!!

جنگ تمام شد ،حسین و یارانش بشهادت رسیدند اما آنها همچنان در

آرزوی توفیق

نشسته اند.
منبع:
forum.iranvij.ir

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *