داستان / دزدی در نیمه شب زمستانی!

داستان /  دزدی در نیمه شب زمستانی!

می خواهم در یکی دو جمله شخصیت داستانم را حضور کسانی که ممکن است این فرد را نشناسند، یا حتی اسمش هم به گوششان نرسیده باشد، معرفی کنم.

نام: محمد

نام پدر: آقا کریم

اصالت: مزرعه نویی (پدر بزرگ امیر خلبان)

معروف به: محمد آقا کریم

محمد آقا کریم شوهر رقیه ی رمضان علی، هم ولایتی خودمون، بود.

محمد آقا و خانواده اش در حیاط عزت الله خانه ای داشتند و آنجا ساکن بودند.

 

و حالا شروع داستان:

در نیمه شبی از شب های سرد زمستان، محمد آقای قصه ی ما همانند اکثر مردم روستا در خوابی شیرین به سر می برد و شاید هم خواب هفت پادشاه را می دید که ناگهان با صدای ضربه ای که به در اتاق نواخته شد، مثل برق از خواب پرید. کمی در رختخواب جا به جا شد و چند ثانیه ای مات و مبهوت به در اتاق خیره ماند اما چون دیگر صدایی نشنید به خیال آنکه شنیدن صدا کابوسی بیش نبوده، مجددا سر به بالین نهاد. اما این بار ضربه ای که به در خورد، رسا تر از دفعه پیش بود!

ساعتش را از جیبش درآورد،

نگاهی به آن انداخت و با تعجب به خودش گفت: در این نیمه شب سرد، که بیرون ازخانه ماندن حتی برای چند دقیقه منجر به یخ زدن میشود، چه کسی دلش هوای ما را کرده است؟!!!

بی آنکه از جایش بلند شود، چند بار داد زد: آهاااااااااااای!!! کیستی؟!

و چون جوابی نشنید، بار آخر بلند تر ندا داد: آهاااااااااااااای!! کیستی؟! و چه میخواهی؟!

و این بار هم جوابی نشنید….

از جا برخواست ،

کتش را از گَل میخ برداشت و روی شانه اش انداخت.

وبه طرف در به راه افتاد،

چفت در را باز کرد،

گیوه اش را پوشید،

وپا در ایوان خانه نهاد…

اندکی صبر کرد تا چشمهایش با تاریکی شب انس و الفتی پیدا کند،

میخواست ببیند چه کسی این وقت شب مزاحم او و خانواده اش شده است؟!

پس از چند ثانیه، با دیدن صحنه ی هولناکی بر جایش میخکوب شد!

درست روبروی خودش با فاصله ی یکی دومتری،

لبه ایوان،

یک نفر،

با قد و قواره ی دراز و غلط انداز ایستاده بود و خیره شده بود به محمد آقا ی بیچاره و یک لحظه چشم از او بر نمی داشت!!!

فقط گاه گاهی، قدمی چند بر جلو میگذاشت و مجدد سر جایش بر میگشت….

با هر بار که آن هیکل بد قواره به سمت محمد آقا پیش می آمد، او نیز به سمت اتاق، عقب عقب گام بر میداشت…..

محمد آقا که معنی این حرکت فرد ناشناس را نمی دانست، زیر لب غرغری کرد و با خود گفت: این هیکل زشت و کریه، یحتمل جناب دزد است که چشم بر مال و اموال من دوخته است!

اما کور خوانده………..

او باید بداند که با کم شخصیتی طرف نیست، حال که حسابش را کف دستش گذاشتم، درس عبرتی برایش می شود تا دیگر از این فکرای ناجور به سرش نزند!

چاره ای اندیشید که شاید جناب دزد با مصالحه و زبان خوش دست از سر او بردارد. در غیر این صورت باید جور دیگری از خجالت دزد نه چندان محترم در می آمد….

دست و پایش از ترس می لرزید اما سعی کرد اصلا به روی خودش نیاورد.

بنابر این تمام قوایش را در زبانش جمع کرد و رو به جناب دزد فرمود:

ببین برادر!

اگر نیت دزدی داری که باید به عرض مبارک برسانم که به کاهدان زده ای!

چون اینجا چیزی گیرت نمی آید.

از دیدارت بسیار مستفیض گشتم!!

اکنون از همان راهی که آمده ای بازگرد، وگرنه هرچه دیدی از چشم خودت دیدی!!!

دزد بیچاره که انگار نه گوشی برای شنیدن ونه زبانی برای پاسخ گویی داشت، همانطور ایستاده بود و هیچ نمی گفت.

گویی کاری جز زل زدن به محمد آقا در حیطه ی کاری اش نبود!

قهرمان داستان ما، که از این بی تفاوتی جناب دزد به ستوه آمده بود، جوری دیگر اندیشید…

این بار نیمی از قوایش را در بازوانش و نیمی دیگر را در پاهایش جمع نمود و در یک حمله برق آسا جناب دزد را به سزای اعمالش رساند!

در حمله ی محمد آقا به شخص شخیص جناب دزد، به دلیل عدم مقاومت دزد، هر دو در آغوش یکدیگر نقش بر زمین شدند و نقشی به یادگار از خود در خاطر ما به جای گذاشتند…!

گویا جناب دزد علاوه بر اینکه گوش و زبانی برای شنیدن و گفتن نداشتند، یارای مقاومت از خود را نیز از کف داده بودند.

بنابراین، قهرمان داستان  ما پیروز این نبرد تن به تن شد!

رقیه خانم، همسر محمد آقا، که از سر و صدای شوهرش و مشاجره ی ظاهرا یک طرفه ی او با شخص ناشناس از خواب ناز بیدار شده بود و انگار ازاین قضیه هم بسیار شاکی به نظر میرسید، غرولند کنان به طرف ایوان آمد و با صحنه ی عجیبی رو به رو شد.

او محمد آقا را دید که بر روی زمین دراز کشیده بود و بلند بلند میخندید!!!!

رقیه از شوهرش علت را جویا شد و با لحنی معترضانه به او گوش زد نمود که اینگونه کار ها در شأن و منزلت شما نیست، سن و سالی از شما گذشته است…!

باید بابت این رفتارت به من مفصل توضیح بدهی.

محمد آقا همچنان که از زور خنده روی پاهایش بند نبود به همسرش اشاره نمود که بیرون سرد است و میترسم یک وقت سرما بخوریم، بهتر است به اتاق بازگردیم تا کل ماجرا را برایت تعریف کنم.

بد نیست یادآور شوم که محمد آقا برای پیش گیری مجدد از چنین حادثه ای جناب دزد محترم را هم با خود به اتاق برد، و نزدیک چراغ والور جای مخصوصی را برایش مهیا نمود!!!!!

 

 

و حالا اصل ماجرا:

ماجرا از این قرار بود که ، محمد آقا غروب که از حمام بر میگردد، لنگ خیس را از داخل تاس حمام برداشته و آن را روی طنابِ جلوی ایوان پهن می کند.

به علت سرمای شدید، لنگ یخ میزند و تبدیل به یک شئ دراز  و بد قواره می گردد. که در تاریکی شب، شبیه به انسانی با قد و هیکل غیر استاندارد و خوفناک می نمود!!!

در اثر وزش بادی که هر بار به لنگ اصابت می نمود، لنگ یخ زده به عقب و جلو حرکت میکردو هر از گاهی هم در اثر وزش باد شدید تر، لنگ محکم به در اتاق میخورد و صدایی شبیه به صدای دق الباب ایجاد میکرد…!

محمد آقا هم که بِنکُل ماجرای پهن کردن لنگ روی طناب را فراموش کرده بود، هر فکری از ذهنش می گذشت الا این که چطور به خاطر یک لنگ سرکار گذاشته شود…!

در پایان محمد آقا رو به همسرش کرد و گفت:

مِن بعد میتوانی به شوهرت بیشترافتخار کنی!!!!!!!!

مشاهده نمودی که چطور حساب دزد ناجوانمرد را کف دستش گذاشتم؟!

و هر دو با صدای بلند خندیدند…………….

این ماجرا واقعی بود….

و امیدوارم مورد پسند  شما دوستان عزیز قرار گرفته باشد…..

روح محمدِ آقاکریم و رقیه خانم ، همسرش، شاد ویادشان گرامی

 باد!

جناب آقای عسگری : مدیر محترم سایت روستاهای ایران  – بازهم از الطاف جنابعالی بابت به نمایش گذاشتن مطالب ارسالی تشکر می کنم .                "مهندس علی اصغر هادی گل "

منبع:

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *