شهید یحیی درویشی / بردخون کهنه / دیر

شهید یحیی درویشی / بردخون کهنه / دیر

شهید یحیی درویشی


نام پدر:عباس                                      نام مادر: سکینه

تاریخ تولد : ۱۳۴۸                                  محل تولد : بردخون کهنه

تحصیلات : پایان دوره ابتدایی                  وضعیت اشتغال : پاسدار

عضویت:پاسدار                                     وضعیت تاهل : مجرد

محل شهادت : پل بعث                          مسئولیت هنگام شهادت : مخابرات

تاریخ شهادت : ۱۳۶۷/۰۴/۲۶                   محل دفن : گلزار شهدای بردخون کهنه

………………….………………………………………………………………………

لحظه های توصیفی

در نخستین روزدی ماه سال ۱۳۴۸ خورشیدی که آفتاب برای تماشای خانه های کاهگلی باران خورده از پلکان آسمان بالامی رفت و هرمی خوش را نثار کاهگل های نم کشیده می کرد ، ازدرون کلبه ای صدای دلنواز نوزادی بلندشد.

گریه ای شیرین تر از خنده های قهقه وار جویبار های موسمی اطراف ده ….

قلقل قلیان عموها ، با ساز شرشر ناودان مهیمان خانه گلی ، شب بارانی بردخون کهنه را به روزی نو پیوند داده بود تا عباس ( پدرشهید ) ناله های حاصل از درد زاییدن سکینه ( مادرشهید ) را سبک تر تحمل کند به دلداری عباس ، میهمان خانه تا صبح بیدار و شاهد باران و اذرخش و رویش شعله های دود آلود در منقل گرد و نظیف عباس بود .

و حالا صبح است و باران به پایان موقت خود رضا داده است ، تا چشم و گوش ها کانون توجه به حضور نخستین « یحیی » در کلبه گلین خلوتخانه عباس باشد .

خانه ی تقریبا پر جمعیت عباس ، روز و روزگاری نو یافت . عباس با پهره ای ارام و موقر به شکرانه ی زادن پسری دیگر در خانه اش دست به آسمان بلند  کرد و آبروان پر پشت خود را تا نزدیکی پیشانی پینه بسته اش بالا کشید .

یحیی لبان غنچه اش را روی هم گذاشته بود و چشمان قشنگش را در خوابی ظریف …. (درست همچون روزی که بند کفن را از رخسارش گشودند ، تا مادرش هنگام بوییدن و بوسیدنش با لبخندی آلوده به اشک نگاهش را برگسترد …)

دریغ که آن پدر و مادر ، امروز در قید حیات نیستند ، تا از یحیای شهیدشان برایمان باز گویند .

پدر براثر حادثه ای غم بار در گردابی میان رودخانه ی مند غرق شد و مادر پس از شهادت یحیی ، جان به جان آفرین سپرد ، تا نجوای لالایی های حزن آلودش را در کنار یحیی مکرر کند ، و تقدیر را بنگرید که دخترکی از همین خانواده نجیب نیز به گونه ای چون پدر تن به رود سپرد و یحیای شهید هم ، پس از اصابت ترکش خمپاره بعثیان رودخانه نیلگون اروند را چاشنی سرخی خون خود داد! آری! عباس دریایی بود و رودخانه واسطه ی او شد و دریا و تقدیر الهی پیوند او و فرزندان و دریا و رودخانه را می خواست.

شاید بدین سبب بود که شب تولد یحیی یک شب بارانی بود : گریه آسمان از سر شوق امیخته با حزن برای یحیی و خواهر و پدرش … آری رود باید بود تا شاید بتواند به دریا رسید …..

یحیی از خانه کاهگلی شان در بردخون کهنه ،تا سرانجامی زیبا و سرخ در جبهه های جنوب را خیلی زود طی کرد . طی طریق یحیی تند بود و پرشتاب ،اما هر درنگی در این مسیر طولانی ،نشانه های سرشار از تاملی را در یادها و خاطراه ها بر جای گذارده است .

با تشکر از جناب آقای:زهیر رادمنش.پرستوهای عاشق

……………………………………………………………………………..

معرفی شهید

شهید یحیی درویشی درسال ۱۳۴۸ درخانواده ای متدین مذهبی و معتقد به ولایت مولا امیرالمومنین (ع) درروستای بردخون کهنه از توابع شهرستان دیر  استان بوشهر دیده به جهان گشود.

هفت ساله بود وارد دبستان گردید درهمان دوران کودکی علاقه شدیدی به فراگیری قران پیداکرده بود.

شهید دوران ابتدایی را در روستایشان به پایان رسانید و جهت ادامه تحصیل به بردخون نو که چهار کیلومتر با روستایشان فاصله داشت می رفت.

خلوص و صدق و صفای یحیی درویشی در چهره معصوم و دوست داشتنی او پیدا بود . رفتار متین و  موقرانه اش ، لطافتی را از او به نمایش می گذاشت که هر کسی در نخستین مواجهه با وی مجذوبش می شد .

فضای معنوی خانواده اش و شرکت در محافل معنوی مساجد ، امامزاده محمد و حسینیه ی روستا بود که او را به نوجوانی مهربانی با عطوفت تبدیل کرد .

سنین نوخوانی او همزمان بود با ایام دفاع مقدس ، با شروع دوباره ی قیام و نهضت امام در سال ۱۳۵۶ شهید با توجه به سن کمی که داشت با ذکاوت و هوشیاری و کنجکاوی فوق العاده ای مبارزه و حرکت مردم را از بزرگ ترها سئوال می گرفت و همین باعث گردیده بود که کینه مستکبران مستبدان و ظالمان را در دل جای دهد با پیروزی انقلاب اسلامی و تشریف فروایی امام بزرگوارمان عشق و علاقه ی زاید الوصفی به امام پیدا کرده بود.

با تشکیل بسیج مستضعفان به فرمان امام همزمان با هجوم استکبار و دشمنان اسلام به وسیله حزب بعث عراق به میهن اسلامی لحظه ای جهت رساندن خود به جبهه های جنگ آرام نمی گرفت تا اینکه در تاریخ ۲۸/۳/۱۳۶۳ برای یادگیری فنون نظامی به پادگان شهید دستغیب کازرون اعزام گردید.

پس از اتمام اموزش به جبهه های جنوب اعزام و در واحد خمپاره انداز مشغول به خدمت شد ، اخلاق و برخورد و تلاش های او زبانزد همه همرزمانش شده بود به طوری که از طرف فرماندهی واحد مورد تشویق قرارگرفت به خاطر محبتی که به همرزمانش پیدا کرده بود جذب سپاه پاسداران انقلاب اسلامی شد و در آن نهاد مقدس ثبت نام و در قسمت مخابرات شروع به کارکرد.

در آغاز خدمت از طرف سپاه داوطلبانه عازم جبهه ها شد و پس از شش ماه ماموریت در جبهه های جنوب به سپاه شهرستان دیر بازگشت بعد از آن برای چندمین بار به میادین رزم شتافت تا اینکه در غروب روز ۲۶/۴/۱۳۶۷ در ماموریت قسمت مخابرات بر اثر اصابت ترکش خمپاره بعثیان در اروند کنار عشق و وفادارای خود را به اسلام عزیز و اباعبدالله الحسین ( ع ) ثابت کرد و دعوت حق را با تن غرقه به خون لبیک گفت و سر سفره سرور و مولایش سید الشهدا ( ع ) میهمان گردید.

با تشکر از جناب آقای : مجید عابدی . به دریا پیوستگان

……………………………………………………………

وصیت نامه

بسم رب الشهدا و الصدقین

« و لا تقولوا لمن یقتل فی سبل الله امواتا بل احیا ولکن لا تشعرون »

« کسانی که در راه خدا کشته می شوند را مرده نگویید بلکه زنده اند ولی شما درک نمی کنید »

اینجانب فرزند کوچک امت حزب الله یحیی درویشی سلام خالصانه ام را به درگاه منجی عالم بشریت و نائب به حقشان روح الله این بت شکن تاریخ وشهدای راه دین اسلام ومفقودین ومعلولین و برادران اسیردر بند عراق و خانواده های معظم شان و پیروان مکتب حسین ( ع ) تقدیم می دارم.

هم اکنون که قلم بر روی کاغذ می نگارم تا به عنوان وصیت نامه خویش کلماتی را بر زیر قلم بکشم در یکی از سنگرهای جبهه های جنوب کشور اسلامی مان هستم در جایی هستم که با رشادت های برادران عزیز شهیدم برق آزادی بر آن گسترانیده شده است و من مفتخرم که خداوند بزرگ این لیاقت را نصیبم کرده تا به جایی و دیاری رهسپار شوم که قبل از من مومنانی محض دراین دیار بوده اند و از این مکان های مقدس عروج کرده اند و ازخاک به افلاک رهسپار گردیده اند و به اوج سعادت رسیده اند خداوند را سپاس می گویم به خاطر ان همه لطف و مرهمت که مرا در برهه ای از عصر آفریده ای که از نعمت اسلام برخوردار باشم و درراه تو و در جبهه تو شریک بندگانت باشم .

خداوند دعای این بنده گناهکارت این است که تا مرابه درجه امرزش گناهان نرسانده ای ازاین دنیا مبر و شما ای همشهریان گرامیم این را بدانید که بندگان خدا راهشان را خوب شناخته اند و خیل اردوگاه نبرد را نزدیک ترین راه به تقریب خدایشان می دانند .

مبادا زمانی به شما فرارسد که جبهه های جنگ این میعادگاه های عبادت ، از شما مومنان خالی شود مبادا این همه شهید نثار شده در راه اسلام و این همه ایثارگریهای برادران شهید نادیده گرفته شود و از رهبری پیشوای اسلام دست بردارید شما همچون من پاره های آهن گرداگرد امام و در راه او پیش بروید ویقین بدانید که پیروزی با شماست وهرگز خسته نشوید زیرا شما رسالتی سنگین بر دوش دارید باید با دشمنان خارجی و داخلی کشور خویش که نفس شما است سخت گیرانه پیکار نمائید.

دشمنان شما را به بازیچه نگیرند  و دل های لباس و اشیای خارجی ، شما را ازجنگ با آنها منصرف و دلسرد نگرداند .

" و شما ای جوانان عزیز ایام ایام خداست با شماست که نقشه های شوم دشمن نیز بیشتر بر روی شما  خلاصه می شود مبادا زمانی فرارسد که تبلیغات شوم دشمن شما را از فکر جبهه ها باز دارد و به شما هموطنان عزیز توصیه می کنم که از رخنه گروههای چپی و ضداسلامی به صفوف فشرده خویش با قاطعیت جلوگیری شود و درصورت مشاهده به مراکز سپاه وبسیج و کمیته اطلاع دهید.

و در آخر سفارشم این است که مراسم ماه محرم وعاشورای حسینی و ماه رمضان را سال به سال پرشکوه تر برگزار نمایید و شب و روز برای رزمندگان اسلام و پیروزی اسلام و تعجیل فرج حضرت حجت (عج) دعا کنید.

و درآخر سفارشم برای مادرم این است که گرچه فرزندی شایسته برایت نبودم تو خودت مرا حلال کن از آن شیری که به من دادی و شب ها و روزها برای من زحمت بسیار کشیدی مادرجان من رفتم ولی سر حوض کوثر منتظرت نشسته ام.

و به برادران و خواهرانم سفارش می کنم و می دانم که وظیفه برادری به شما به جای نیاوردم ولی شما برادرتان را به بزرگواری خودتان حلال گردانید و سعی کنید دنباله رو راه خونین یوسف ها و درمانده ها و غلامی ها که راه خونین امام حسین ( ع ) می باشد باشید و ای برادرانم امام را تنها نگذارید تفنگ بر زمین افتاده ام را بر دوش گیرید که زمان زمانی است که اسلام نیاز به نیروی مومن دارد.

خلوص و صدق او را اکنون باید درنوشته های ساده و بی پیرایه او جست و لطافت و مهربانی متانت .حاصل از لحظه های ناب را باید در عکس های به یادگار مانده اش به تماشا نشست .

در نامه های که از جبهه ، خطاب به مادر و براداران و دوستان نوشته است، به رگه هایی از حالات خوش او پی می بریم که همچون جو باریکه های لطیف به هم پیوند می خورند و تا حدودی مجموعه وجود دریایی و زلاش را می نمایانند .

فضایل معنوی اوراباهمین نوشته های ساده درمی یابیم : ( برادرجان،به مادر بگوکه هنگام دعای کمیل که شب جمعه می خوانید برای من گریه نکنید و همیشه خوشحال و خندان و مانند گلهای بهاری باشد…)

……………………………………………………………………………

خاطره نگاری شهید و دقت در ثبت جزییات

شهید یحیی درویشی درکنار روح لطیف و رفتار سرشار از لطافت خود درتمامی ابعاد زندگی از نظم و ترتیب و دقت زاید الوصفی برخوردار بود.

اکثر سفرهای خود را به دیار عاشقان (جبهه) با دقت نگاشته و جزئیات مسائل و مشکلاتی که پیش رو داشته را به تحریر در آورده است

برگ هایی از دفترچه خاطرات شهید یحیی درویشی از نظر می گذرانیم

در مورخه ۱۴/۵/۱۳۶۴ از پادگان آموزشی کازرون حرکت کردیم همان روز به ماهشهر ستاد ۳ و بعد به اسکله مجیدیه رفتیم پس از ۱۰ روز به شهرکی به نام شهرک باهنر واقع در شمال ماهشهر رفته و ۵ روز بعد از ان جا حرکت کردیم ( یعنی ۲۶/۵/۶۴ ) در ساعت ۸ بعد از ظهر به اهواز و سپس راهی تیپ المهدی در ۳۵ کیلومتری اهواز شدیم.

ساعت ۱ بعداز ظهر ۲۷/۵/۶۴ از آن جا به طرف رود کارون حرکت کردیم حالا ما در چند کیلومتری مشرق خرمشهر و چند کیلومتری جنوب شرقی آبادان قرار داشتیم.

در آن جا مدت ۹ روز آموزش دریایی دیده و بعد به اندیمشک رفتیم در چند کیلومتری اندیمشک از شمال ان درکنار سد دز یک هفته آموزش قایقرانی و پاروزنی و شنا دیده و بعد به تیپ المهدی ۳۵ کیلومتری اهواز یعنی اردوگاه شهید ایت الله دستغیب رفتیم (در تاریخ ۱۲/۶/۶۴ از کنار سد دز حرکت کرده بودیم )

…………………………………………………………………………………………………….

خاطرات جبهه از زبان ( حسن درویشی ) برادر و همرزم شهید

نحوه شهادت برادرش و شهید غلامحسین درونپرور دیگر شهید هم محله ای خود را این گونه شرح می دهد.

روز ۱۸/۳/۶۷ من و شهید غلامحسین درونپرور از بردخون به دیر رفته و بعداز ظهر همان روز به بوشهر اعزام شدیم.

شب را در بسیج بوشهر ماندیم و صبح روز بعد به ناوتیپ امیرالمومنین اعزام شدیم بعد از رسیدن به ماهشهر عازم بندرامام شده و شب را در بندرامام گذراندیم.

فردای ان روز ما را تقسیم  کردند من و شهید درونپرور عضو گردان امام حسین ( ع ) شدیم تا روز ۲۲/۳/۶۷ را در مقر گردان سپری کرده و سپس ما را به خط اول بردند.

نزدیک های ساعت چهارصبح بود که به خط اول رسیدیم همان جا نماز صبح را با بچه ها خوانده و چند دقیقه ای استراحت کردیم سپس ما را در بین دسته های گروهان ۳ دسته بندی کردند ( گروهان ۳ شهیدعاشوری )

برادرم شهید یحیی در قسمت مخابرات گردان که  برادرم سلمان هم عضو همان گردان بود ( ما سه برادر همزمان با هم جبهه بودیم )

من و شهید غلامحسین عضو دسته ۳ گروهان مذکور شدیم نزدیک به ۳۰ روز بود که مدام در آماده باش به سرمی بردیم.

یک روز گفتند برادران درویشی و درونپرور نوبت شما است که به پشتیبانی سنگر کمین بروید رفتیم سنگر که لباس هایمان را بپوشیم " ناگهان شهید درونپرور رو به من کرد و گفت حسن تو با من نیا پرسیدم چرا مگر نه من و تو برای هر کاری با هم بودیم گفت من دیشب خواب دیده ام که زخمی شده ام پس تو با من نیا  سپس دست دورگردن من انداخت و باحالتی عجیب ازمن خدا حافظی کرد.

خلاصه شهید غلامحسین تنها رفت ، فردای همان روز برادرم یحیی آمد و گفت ساعت چهارعصر می خواهم بروم سنگربان پشتیبانی کمین یحیی هم رفت یحیی که به سنگر رسیده بود خط تلفن سنگر کمین قطع شده و ارتباط تلفنی برقرار نبود ( روی پل بعثت ) قسمت عقبی پل توسط عراقی ها تخریب شده بود.

لذا برادرم یحیی و شهید درونپرور که مسئولیت تعمیر خط بعهده داشتند همراه عباس دوراهکی ( یکی دیگرازهمرزمان ) وقتی به قسمت تخریب شده رسیده بودند خمپاره ای در مجاورت آنها اصابت کرده بود که یحیی همان جا شهید شد غلامحسین زخمی و پای همرزم  دیگر ( عباس دوراهکی) قطع می شود غلامحسین درونپرور نیز پس از انتقال به بیمارستان شهید شد.  

 

یاد و خاطر شهیدان گرامی باد…

منبع:

khabar-bk.blogfa.com

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *