شهید غلامحسین درونپرور / بردخون کهنه / دیر

شهید غلامحسین درونپرور / بردخون کهنه / دیر

شهید غلامحسین درونپرور


نام پدر:عبد الله                                         نام مادر: لیلا

تاریخ تولد : ۱۳۴۵                                     محل تولد : بردخون کهنه

تحصیلات : پنجم ابتدایی                           وضعیت اشتغال : کارگر                

عضویت:پاسدار                                         وضعیت تاهل : مجرد

محل شهادت : پل بعث                             مسئولیت هنگام شهادت : مخابرات

تاریخ شهادت : ۱۳۶۷/۰۴/۲۶                     محل دفن : گلزار شهدای بردخون کهنه

 ………………………………………………………………………………………………………………

لحظه های توصیفی

آن روزها بردخون کهنه در حسرت تشنگی له له می زد.

زمستانی بی مهر ، دستی سرد بر پیشانی پرچین بردخون کهنه کشیده بود.

و تابستان ، مغرور از عطشناکی روستا  به کراهت آن را به باد خنده گرفته بود ، مردمان روستا سال های خشکسالی با زمزمه ی شکر خدا و رضایتمندی از پروردگار دانا و توانایشان بودند.

کپرهای تابستانی تمام توان خود را به کار می گرفتند ، تا در برابر هجوم تش بادهای سهمگین ( بادهای گرم ) تابستانی پایدار بمانند و ساکنین معصوم و مظلوم خود را پناهی امن باشند.

مردمان روستا گویی خوب می دانستند که مقاومت ، تنها راه ماندگاری خود و حمایت از آنانی است که پناهگاهی جز آنها ندارند ، اما گرد و خاک های نرم و معلق در نفس های کریه تابستان را دیگر کسی جلو دار نبود. ازلا به لای درز کپرها عبور می کردند و بر بساط ساده ساکنان ، درون آنها فرو می نشستند.

زن ها نان می پختند و گویی مرز یکی شدن آرد و خاک سپید برخاسته از شوره زارهای اطراف روستا ، همان بساط نان پزی درون کپر ها بود.

مردهای خاکی و موقر و زن های خاکی و ساده و بچه های نازنینی به دنیا می آورند که نان خاکی می خورند و خاک ، سمبل آفرینش و رمز نهایت جسم آدمیزاده ، طعم ساده ای داشت که کام بچه های بردخون کهنه با آن خوگرفته بود.

در یکی از همین روزها که سقف کپر ، غربال ذرات خاک های سپید شده بود ، در خانه عبدالله ( پدر شهید ) همهمه شادی های غم آجین پرچین  به سرآمد و در پیچش درد درمان صفت زایش ، میزبان طفلی شد که در محرم  سال قبل ؛ و پیش از زاییدن طفل ، لیلا (مادر شهید ) در روضه های حسینیه ، وقتی که گوشه چادرش را به چشمان اشکبارش می کشید ، به نجوایی درونی با خود عهد بست که نامی آمیخته با نام امام حسین ( ع ) را بر او ( میهمان نیامده خود ) بگذارد.

لیلا ، مادر شوریده حال شادمان از گریه های لطیف نوزاد ، باسینه ای مالامال از عشق به اهل بیت عصمت و طهارت ( ع ) نام « غلامحسین » را پیشنهاد داد و عبدالله که خود ، نام را تایید کرده بود ، چشم گردانید و زیر نگاه سنگین او بود که خویشاوندان حاضر در کپر با تکان دادن سری و به لبخند گشودن لبی ، نام را نه تنها تایید ، بلکه تحسین کردند !

« غلامحسین » نامی لایق نوزاد زاده شده که در خاک های شور فروریخته از بام تابستان زده کپر و از آن پس ، شیر ، ازسینه ی لیلای عاشق حسین ( ع ) خوردن!

و سال ها بعد به عشق امام حسین ( ع ) دست های نوجوانی بر سر و سینه زدن و زمزمه نام حسین ( ع ) را شیرین ترین زمزمه دانستن ! و با تشخیص این که راه حسین شهادت است ، آرزوی شهادت حسین گونه کردن و در خون غلتیدن!

« غلامحسین » بزرگ و بزرگ تر می شد. جنب و جوش کودکانه اش رفته رفته به حرکات گرم و رفتاری های ظریف و دلپسند بدل شد.

مهرماه ۱۳۵۱ خورشیدی بود که لباس هایش را که رنگ و بوی فقر و تنگدستی پدر را نمایش می داد پوشید و شادمانه ، چون دیگر هم سن و سال هایش راه دبستان را در پیش گرفت .

پنج سال پیاپی را به طی مسیر کوتاه خانه تا دبستان گذراند و اما گویی با همه قد و قامت کوتا هش و با وجود پاهای کوچک و گام های کوتاه مسیری چنین کوتاه را لایق پای خود نمی دید.آن پاهای کوچک بادی مسیری را طی می کردند…

سال اول دبستان را به آموختن الفبا و « آب » گذرانده است ، و حالا دیگر باید از « بابا » می خواند! بابایی که اگر چه لب خاموش ، اما هزار گونه درد را درسکوت لب و خاموشی بانگ می زد!

عفریت فقر و نداری با چنگال بی رحمی « نان » را از کف « بابا » ربوده بود ، تا او در دادن نان به زحمت بیفتد ! روزی کیف و کتاب را گوشه ای گذاشت ، چیزی مثل شهاب از ذهن کنجکاوش گذشت… که « چه کمکی به بابا می توانم بکنم ؟ » شبی را تا صبح ، گاه به خواب و گاه به رویا و گاه نیز به فکر گذراند.

صبح در کنار بساط ساده ی صبحانه ، نگاهی معصومانه به چشمان به گود نشسته پدر و صورت مهربان مادر انداخت ، پاره ای از نان خشک را در چای شیرین فروبرد و به دهان گذاشت .

آه ! بیابان ! صحرا ! علف ! … به خودش جرات داد که پیشنهادش رابگوید : « بابا ! من از امروز بزهای ده را به چرا می برم ! »

برای پدر و مادری که تمام نگاهشان به افق های آینده فرزند دوخته است ، پذیرفتن چنین پیشنهادی سخت است . اما وقتی فقرخانمان برانداز پنجه بر گلویت افکنده باشد و پروای گرسنگی داشته باشی ، جز پذیرفتن آن راه گریز نیست ، ولو راهی پر مخاطره و نادلخواه باشد چه می توان کرد؟…

مادر نان و خرما را درد ستمال پیچید و با بوسه اش غلامحسین را بدرقه کرد ، او راه صحرا را درپیش گرفت و نخستین روز نان آوری را تجربه کرد . ذوق این که او به « بابا » « نان » خواهد داد ، در ذوقش می جوشید و چوب دستی را در هوا تکان می داد ، صحرا ، بیابان ، علف ، … بزها و گوسفند ها… نی نبک…

زمزمه قمقمه ی چوپانی ! چه مدرسه ای بود صحرا و چقدر غلامحسین درس گرفت از فضای خوشش ، او از دامن لیلا تا دشت و بیابان طی کرده و سال های بعد راهی مدرسه و دشتی دیگر شد ! آنجا که آموزگار و درس و مشق آن ، شور ، عشق و شهادت بود….

بارها رفت و آمد و آمد تا کارنامه فرغ التحصیلی را با درخشانترین نمره گرفت ! کارنامه ای با هاشوری سرخ ! بر پل بعثت ! آری ۲۲ سال بعد از آن روز که در غبار کپر ساده پدر ، چشم به روی روزگار گشود ، بال به بال کبوتری خونین پر ( همرزم ، دوست و همولایتی « شهید یحیی درویشی » ) غلامیِ عشق امام حسین (ع ) را به اثبات رسانید و روزگار را بدرود گفت تا نامش ، برجسته و درخشان ، بر تارک تاریخ خونبار انقلاب اسلامی و دفاع مقدس پایدار ماند.

با تشکر از جناب آقای:زهیر رادمنش.پرستوهای عاشق

…………………………………………………………………………………………………….

معرفی شهید

شهید با اخلاقی که داشت در دل مردم جایی برای خود گشوده بود .

او درمراسمات ماه محرم وعاشورای حسینی شرکت فعال و علاقه خاصی به اهلبیت عصمت و طهارت به خصوص سرور شهیدان ( ع ) داشت.

با شروع جنگ تحمیلی نشستن در خانه را ننگ دانسته و از کارو پیشه خویش به خاطر نبرد با دشمن دست کشید وجهت فراگیری فنون نظامی به پادگان آموزشی شهید دستغیب کازرون اعزام و پس از اتمام دوره آموزشی به جبهه های نور علیه ظلمت رهسپارگردید .

و از آنجایی که از اولین و فعال ترین اعضای بسیج محل بود ؛ دوستانش را برای حضور در جبهه ها تشویق می نمود . وی وقتی ازجبهه بازمی گشت ؛ درسال ۶۳ ‏خبر از دست رفتن پدرش را به ‏اطلاعش رساندند و از این به بعد گرچه وظیفه ای سنگین تر در قبال خانواده پدرش ‏می داشت ، ولی در عین حال از فکر جبهه باز نایستاد و دوباره صحنه کارزار ‏جولانگاه خویش قرار داد .

او در عملیات « ‏فتح » ‏که به منظور پاک سازی کردستان ‏صورت گرفت شرکت کرد و با سلامتی به آغوش خانواده بازگشت و همچنین در بسیاری از عملیات ها از جمله عملیات بدر و عملیات قدس ۴ ‏که در این عملیات از ناحیه پای راست زخمی شد و به لطف خداوند پس از چندی دوباره سلامتی کامل ‏خویش را باز یافت ؛ شرکت کرد .

‏شهید درتاریخ ۶۴/۸/۱۸ ‏به خدمت سربازی در ارگان سپاه به عنوان پاسدار ‏وظیفه مشغول شد که به مدت ۲۲ ‏ماه ازخدمت سربازی خود را در جبهه های جنگ ‏سپری کرد و در این ایام در عملیات های والفجر ۸ ‏و کربلای ۴ ‏و ۵ ‏نیز شرکت و در یکی از  این عملیات ها بر اثر مواد شیمیایی مجروح گردید.

و سرانجام در تاریخ ۶۶/۸/۱۸ ‏پس ازدریافت کارت پایان خدمت به بندر دیر رهسپار شد ولی از آنجایی که به اسلام و رهبر عزیزش دلبندی فراوانی  داشت ؛ عمل ماندگار شدن در خانه و تماشا نمودن صحنه کارزار را تاب نیاورد و دل ‏به خدا سپرد و دوباره در تاریخ ۶۷/۳/۱۷ ‏کوله بارسفررا مهیا ساخت و برای یاری ‏رساندن رزمندگان اسلام دوشادوش دیگر همرزمان عازم میادین نبرد شد.

‏سرانجام پس ازگذراندن مدتی از ماموریت خویش درتاریخ ۶۷/۴/۲۶ هنگامی که ‏آسمان پیراهن گلگون غروب را پوشیده بود ، زمانی که راه پل بعثت را می پیمایید ؛ ‏ دوشادوش برادر پاسدار شهیدش ؛ یحیی درویشی بر اثر ترکش خمپاره عداوت ‏بعثیان کافر بر سنگفرش پل به خون آرمید و خون سرخش را با آبهای خونین خلیج به جریان انداخت و پیغامش را که « هیهات من الذله » بود در لحظات آخر با استقامتش و استوار تر از همیشه تحققی عینی بخشید.

با تشکر از جناب آقای : مجید عابدی . به دریا پیوستگان

………………………………………………………………………………………………………………

وصیت نامه شهید

بسم رب الشهدا و الصدقین

« و لا تقولوا لمن یقتل فی سبل الله امواتا بل احیا ولکن لا تشعرون »

« کسانی که در راه خدا کشته می شوند را مرده نگویید بلکه زنده اند ولی شما درک نمی کنید »

سلام و درود بر منجی عالم بشریت امام زمان (عج) و خمینی بت شکن…

خدایا شهادت را نسیب من کن که این آرزوی دیرینه من می باشد.

وصیتم به اقوام و دوستانم که اگر شهادت نصیبم شد گریه و زاری نکنید. و ای پدر و مادر خوبم اگر از من بدی دیده اید مرا حلال کنید مادرم ! مبادا بعد از شهادتم گریه کنید ، خون من از خون علی اکبر امام حسین ( ع ) رنگین تر نیست. که این شهادت آرزوی قلبی من بوده ، و اگر کسی طلبی از من داشت طلب من را بپردازید.

و شما ای هم ولایتی هایم ، پایگاه قمر بنی هاشم را همیشه پر و جبهه ها را همیشه گرم نگهدارید و برای پاسداری از خون شهدا آماده باشید.

وصیتم به همه شما ای مردم بردخون ! امام را تنها نگذارید ، همیشه گوش به فرامین ایشان باشید و نگذارید منافقین از خدا بی خبر به انقلاب اسلامی ضربه بزنند.

امیدوارم مردم بردخون کهنه مرا حلال کنند…

این وصیت نامه به گفته های خود شهید در آخرین اعزام به جبهه در پایگاه قمر بنی هاشم توسط یکی از همرزمان نوشته شده است..

…………………………………………………………………………………………

خاطرات خانواده و جبهه از شهید

……………………………………………………………….

نرگس درون پرور ( خواهر شهید )

برادرم غلامحسین ، به پدر و مادر ، خانواده و بستگان علاقه زیادی داشتند و نسبت به صله ارحام احترام خاصی قائل بودند .

ایشان اعزام زیادی به جبهه داشتند که در یکی از اعزام ها مجروح شدند. او چند روزی در حالت مجروحی نزد پدر و مادر ماند برادرم هنوز درمان کامل نشده بود که دوباره لباس رزم را به تن کرد و بدون هماهنگی خانواده عازم جبهه شد.

در این زمان پدرم مریض شد و بدون اینکه پسرش را ببیند از دنیا رفت ، چند مدتی گذشت که با نامه ای از حال پدر جویا شد.

حدودا یک ماه از فوت پدرم نگذشته بود که ایشان برگشتند و از حال پدر جویا شدند ، هیچیک از افراد خانواده جرات بیان چنین خبری به ایشان نداشتیم ولی با سکوت ما همه چیز را فهمید و با آیه شریفه (انا لله و انا الیه راجعون ) ما و خودش را تسکین داد و آب از چشمانش سرازیر شد و گفت او رفت و ما هم می رویم.

شهید درونپرور با کلماتی چون  ( ما فرزندان امام حستیم و جان در راه خدا خواهیم داد و با شهادت افتخاری برای میهن خواهیم شد ) عشق می ورزیدند .

و  بعد از چند روز که دو باره به جبهه برگشت بود به اتفاق همرزم و دوستش شهید یحیی درویشی به جمع شهداء پیوستند..

………………………………………………………………………………………………..

خاطرات جبهه از زبان ( حسن درویشی ) دوست و همرزم شهید

نحوه شهادت غلامحسین درونپرور و شهادت برادرش (شهید یحیی درویشی) را این گونه شرح می دهد.

روز ۱۸/۳/۶۷ من و شهید غلامحسین درونپرور از بردخون به دیر رفته و بعد از ظهر همان روز به بوشهر اعزام شدیم.

شب را در بسیج بوشهر ماندیم و صبح روز بعد به ناو تیپ امیرالمومنین اعزام شدیم بعد از رسیدن به ماهشهر عازم بندرامام شده و شب را در بندرامام گذراندیم.

فردای ان روز ما را تقسیم  کردند من و شهید درونپرور عضو گردان امام حسین ( ع ) شدیم تا روز ۲۲/۳/۶۷ را در مقر گردان سپری کرده و سپس ما را به خط اول بردند.

نزدیک های ساعت چهار صبح بود که به خط اول رسیدیم همان جا نماز صبح را با بچه ها خوانده و چند دقیقه ای استراحت کردیم سپس ما را در بین دسته های گروهان ۳ دسته بندی کردند ( گروهان ۳ شهیدعاشوری )

برادرم شهید یحیی در قسمت مخابرات گردان که  برادرم سلمان هم عضو همان گردان بود ( ما سه برادر همزمان با هم جبهه بودیم )

من و شهید غلامحسین عضو دسته ۳ گروهان مذکور شدیم نزدیک به ۳۰ روز بود که مدام در آماده باش به سرمی بردیم.

یک روز گفتند برادران درویشی و درونپرور نوبت شما است که به پشتیبانی سنگر کمین بروید .

رفتیم سنگر که لباس هایمان را بپوشیم " ناگهان شهید درونپرور رو به من کرد و گفت حسن تو با من نیا پرسیدم چرا مگر نه من و تو برای هر کاری با هم بودیم گفت من دیشب خواب دیده ام که زخمی شده ام پس تو با من نیا  سپس دست دورگردن من انداخت و با حالتی عجیب ازمن خدا حافظی کرد.

خلاصه شهید غلامحسین تنها رفت ، فردای همان روز برادرم یحیی آمد و گفت ساعت چهارعصر می خواهم بروم سنگربان پشتیبانی کمین یحیی هم رفت یحیی که به سنگر رسیده بود خط تلفن سنگر کمین قطع شده و ارتباط تلفنی برقرار نبود ( روی پل بعثت ) قسمت عقبی پل توسط عراقی ها تخریب شده بود.

لذا برادرم یحیی و شهید درونپرور که مسئولیت تعمیر خط بعهده داشتند همراه عباس دوراهکی ( یکی دیگر از همرزمان ) وقتی به قسمت تخریب شده رسیده بودند خمپاره ای در مجاورت آنها اصابت کرده بود که یحیی همان جا شهید شد غلامحسین زخمی و پای همرزم  دیگر ( عباس دوراهکی) قطع می شود غلامحسین درونپرور نیز پس از انتقال به بیمارستان شهید شد. 

 یاد و خاطر شهیدان گرامی باد…

منبع:

khabar-bk.blogfa.com

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *