یک روز پاییزی / روستای بم ( یوسف آباد ) / طبس

یک روز پاییزی / روستای بم ( یوسف آباد ) / طبس

حدود ساعت ۳:۳۰عصر بود که یادم افتاد جمال بهم گفته بود برایش آب ببرم چون رفته بود به خار زدن .این روز ها همه

کشاورزان مشغول خار زدن خید های زعفران هستند.کشمان روستا صدای موتورهای به اصطلاح یونجه درو بیداد میکند

 چون این روز ها دیگر بیل برای خار زدن استفاده نمیشود وهمه روستاییان روی آوردن اند به این موتور ها .خلاصه کلمند

 را آب کردم و میخواستم که از خانه بیرون بزنم با خود گفتم دوربین را هم بردارم وچند عکسی بگیرم.در بین راه به پارک

روستا رسیدم و عکسی از کودکانی که روز های اول مهر را با شور و اشتیاق شروع کرده بودند و تفریح خود را در پارک

 میگذراندند عکسی گرفتم . به ته کوچه (درقلعه )رسیدم دیدم اقای الله یاری تراکتور را کنار قلعه پارک کرده و رفتن اند سر آب.

کمی آنطرف تر فاطمه خانوم در قلعه نشسته بودند که در همین حین اقای قربانی را دیدم که برای اهالی نفت میاورد .رسیدم به

نزدیکیای موتور خانه وسط کشمان که از دور جمال را دیدم .داشت خار های خیدهای آغال گاه(آغال گاه :نام زمین کشاورزی

 یا خید )را میزد .معلوم بود از اینکه آب دیر برده بودم ناراحت هستش  .خلاصه رسیدم پیشش .بعد از قرقر های زیاد که چرا

 آب را دیر برده بودم موضوع را توضیح دادم که خیلی خوشحال شد اخه اقای نجفی مدیر وبلاگ هستش .بعد خداحافظی از سر

سنگستان بالا اومدم و به اقای الله یاری محمد وخانومشان رسیدم که مشغول سیر کاشتن بودند ان طرفتر اقای الله یاری کاظم را 

دیدم که سر آب بودند.با اقا کاظم درمورد مدار آبمان صحبت کردم که معلوم شد امشب باید ساعت ۱۰بروم سر آب .با هم تا زیر

 باغ خدابیامرز علی اقای جهانی آمدیم بالا در همین حین چشمم به اقامصطفی و پسرشان حمید رضا افتاد که انها هم مشغول زدن

خار های خید های زعفران بودند بااجازیشان عکسی گرفته وبه راه خود ادامه دادم.دم دم های غروب بود که در زمین های پشت

خانه ها یا همان (پشت سراها)به رضا خان رسیدم که داشتن یونجه درو میکردن با هم نشستیم و کمی صحبت کردیم که اقای خان

 از قدیما صحبت میکردنومنم سرتاپاگوش میدادم که یکهو چندقدم آنطرف تر آتیشی به پا خواست که دیدم اقا حمزه که چند روزی

هست  از مشهد آمده بودند و خار های خید های زعفران را از همه جلو تر زده بودند و حالا خشک شده بود آتیش میزدند با اقای

 خان خداحافظیکردم و به پیش اقای نجفی رفتم و با هم خارهای خشک شده را جمع کردیم و داخل جوب آتیش میزدیم .دیگر

 غروب کرده بود و آبی آسمان رو به سیاهی شب پیش میرفت البته بودند آن دوردستها همشهریانی که غروب خورشید نشد

 که پیش آنها هم بروم

 

منبع:

roostabam.blogfa.com

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *