آخرین شهید زیارت / شهید غلامحسین تنگستانی

آخرین شهید زیارت / تخریب چی شهید غلامحسین تنگستانی

آخرین شهیدی که همچون مدالی زرین بر سینه زیارت می درخشد کسی نیست جز تخریب چی شهید غلامحسین تنگستانی. وی که از یادگاران ارزشمند دوران هشت ساله دفاع مقدس می باشد، با وجود داشتن سابقه چندین ساله حضور در خط مقدم جبهه به عنوان یک داوطلب  بسیجی سرانجام پس از سالها فعالیت در زمینه پاکسازی مناطق آلوده به مین و مواد منفجره در مناطق عملیاتی جنوب و غرب کشور ، در تاریخ نهم خرداد ماه سال یکهزار و سیصد و نود    ( 9/3/1390 )در منطقه مرزی دهلران به علت انفجار مین ، آسمانی شد و به خیل یاران شهیدش پیوست . روحش شاد و یادش گرامی
فروردین ماه سال  نود و سه  ـ روستای زیارت ـ غلامرضا تنگستانی

************

در دفترچه خاطراتش، شهید تنگستانی برای شهید اسدی چه نوشت؟! + تصاویر

استان نیوز: غلامحسین تنگستانی کسی بود که بیش از ۸۰ ماه از عمر شریف خود را در جنگ تحمیلی  برای دفاع از اسلام  و میهن اسلامی ما سپری کرد ( تقریبا همه جنگ) ، اگر چه وی در دفاع مقدس همواره آرزوی شهادت را داشت، مجروح شد، شیمیایی شد ولی شهید نشد!  انگار حق تعالی چیز دیگری می خواست. شهادت در دوران جنگ نصیب غلامحسین نشد اما تنگستانی کسی نبود که به راحتی از آن بگذرد. از اینرو بعد از جنگ هم در جهادی دیگر به پاکسازی میادین مین در جنوب و جنوب غرب کشور مشغول شد تا هیچگاه از حال و هوای معنوی جبهه ها فاصله نگیرد، زیرا دوری از دوستان شهیدش او را آزار می داد و این خاک جبهه ها بود که تا حدودی دل بیقرارش را آرام می کرد و سرانجام در صبحگاه نهم خرداد ماه ۱۳۹۰ پاداش خود را از دست معبود دریافت نمود و پس از سالها انتظار و بیقراری به اتفاق یکی دیگر از همرزمانش با انفجار مین "والمرا" در منطقه "عین منصور" دهلران غریبانه و "یا حسین" گویان با لبی تشنه به خیل دوستان و یاران شهیدش پیوست. شهید غلامحسین تنگستانی را به راحتی نمی توان شناخت و تنها کسانی عظمت او را دریافته اند که در جبهه ها همرزمش بودند. این شهید بزرگوار رابطه خیلی صمیمی با همرزمانش داشت که نمونه آن را در دفترچه خاطراتش که بعد از شهادت این عزیز پیدا شد می توان دید. وی بعد از شهادت شهید احمد اسدی چنین می نویسد: (ابتدا تصاویر بعد متن)




بسمه تعالی

امروز روزی بزرگ است ، امروز روزی است که گمان کردم عزادار شدم ، نمی دانم چه شد، نمی دانم چه گذشت ، نمی دانم چه بود و که بود؟ نمی دانی از کی می گویم ؟ احمد را ! احمد را می گویم ، آنکه سبکبال بود ، بله همان  ، پس از سابقه هشت سال جنگ و دفاع مقدس او ، امروز نیز خبر شهادتش به گوشم رسید. آه چه جانگداز شنیدم و گوش دادم و ناگزیر تحمل کردم. مگر تو احمد را نمی شناسی همان که شوخ بود و عزیز ؟

احمد عزیز  ، شادیت را توانستم تحمل نمایم ، ناراحتی تورا توانستم تحمل نمایم ، اما این را بدان که عزایت را هیچوقت نمی توانم و نخواهم تحمل کرد . احمد بزرگ ، بارهای بار تورا در آغوش گرفتم و بوسیدم و این را می دانستم که روزی به دیار حق سفر خواهی کرد اما تو مرا به بن بست هایی می کشاندی که راه برگشت نداشتم ،

احمد جان ، چرا؟ چرا تنها ؟ اما نه ، تنها نبودی غلام نیز همراهت بود ، غلام ، غلام کشتکار  را می گویم، با دوتن دیگر از دوستان که اسم آنها را نمی دانم ، راستی    …….       احمد    …..چه بگویم ، نمی دانم ، می خواهم بگویم چرا        بله ، چرا زود و بی خبر رفتی ، اما وقتی که فکرش  را می کنم با خودم می گویم این درست نیست  . دیشب بود که یکی از دوستانم را بردم به منزلش . منزلشان نزدیک منزل شما بود و به او گفتم این هم  منزل احمد اسدی می باشد اما نمی دانستم که تو شهید شده ای .  احمد ، تو عاشق بودی  ، چون عاشقان رفتی  ـ  تو سبکبال بودی چون سبکبالان رفتی ،  ـ تو کمیاب بودی و دست ما را خالی گذاشتی ، تو زیبا بودی  آنچنان که خورشید روز و مهتاب شب را شرمنده می ساختی . تو استاد بودی ، زرنگ بودی ، تو عزیز بودی  ، بزرگ بودی . تو     تو     نه     ….     نه ، نمی دانم امروز بر من چه می گذرد؟  تو که هنوز مرخصی جشن عروسیت مانده بود پس چرا رفتی ؟    آه که ما چقدر کوچک بین هستیم .  هیچ به یادم نبود که فرمانده اصلی تو  ، آقا امام زمان تو را خواسته بود، اینها که دیگر صحبتی ندارد که من می کنم.   ……    وقتی که خبر شهادتت را شنیدم از عباس ، اول باور نداشتم و بعد که جدی گفت  ستاره در چشمم پرید ، سرم درد گرفت و فوراً خودم را به پیش محسن رساندم و جریان را به او گفتم ، آه که چه لحضات سختی را پشت سر می گذاشتم . امروز که این خبر را شنیدم درست   ۲                 از تاریخی که من به تو و نیروهای تو پیوستم می گذشت ، راستی احمد جان من دلم می خواست که این روز را جشن بگیرم     …..     نه عزا.

احمد عزیز ، عزایت برایم خیلی سخت و گران تمام شد.

                               کسی که تو را فراموش نخواهد کرد ـ غلامحسین تنگستانی . در ضمن سلام من را به دوستان شهیدم برسان . خداحافظ   -9/4/

۶۷ برازجان


منبع:
www.ziarat-blog.blogfa.com/post-605.aspx

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *