روزگاری زیر این هشتی ها / بزم لبخند وصدا بود

روزگاری زیر این هشتی ها / بزم لبخند وصدا بود

روزگاری زیر این هشتی ها بزم لبخند وصدا بود. روزگاری که هنوز کفنش خشک نشده اینجا بوی تنهایی نپیچیده بود. بوی دلتنگی این مانده های وامانده و تنها نپیچیده بود. روزگاری که اینجا برق نبود اما بارقه های امید فراوان بود، روزگاری که تلفن نداشتند اماچون همه دور هم بودند از حال هم چه خوب خبر داشتند. روزگاری که هنوز کسی توقع زیادی از زندگی نداشت تا بخواهد آن را در جایی غیر از اینجا بجوید و آن بیرزد به این همه دوری و جدایی. روزگاری که تو با او اینجا روی این سکو زیر هشتی خاله زیور  می نشستید و زندگی را سر می کشیدید. روزگاری که هنوز لازم نبود حتما عید باشد یا محرم که هم را بعد از یک سال ببینیم. روزگاری که هرگز برنخواهدگشت.
روزگاری که روزگار بود….


هشتی ها 

تختوکها

همه زنده اند

در باور خیال میانسالی ام

به گمانم صدایی می آید

هزار هزار آورده ام

پیرهن یار آورده ام 

تا………

منبع:

dehnobam.blogfa.com/

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *