میبرم لذت / من از آب و هوای روستا

میبرم لذت من از آب و هوای روستا

میبرم لذت من از آب و هوای روستا

کوه و دشت و چشمه و بانگ ونوای روستا

صبحدم بیدار میگردم من از بانگ خروس

تا کنم رو سوی درگاه خدای روستا

میبرم لذت من از آواز چوپانش ولی

لذتی بس بیشتر از کدخدای روستا

گله می آید ز دشت و کوچه ها پر می شود

از صدای بع بع بزغاله های روستا

گاو با گوساله و بزغاله و مرغ و خروس

پرسه هر یک میزنند در لابلای روستا

جای بنز و پاترول و پیکان بود اسب و الاغ

مرکب رهوار بی چون و چرای روستا

کربلایی غلامعلی و مش مدقلی و حاجی غلامرضا
پیر مردان غیور و باصفای روستا

دخترانش شال می بندند دور سر که هست

در میانش مهره ای از کهربای روستا

در اتاقی گرم گرد کرسی و مادر بزرگ

قصه میگوید برای بچه های روستا

میرسد درصبح باران عطر و بوی کاهگل

از در و دیوار و بام هر سرای روستا

هست بازار طلا در روستا بی جلوه چون

خرمن گندم بود کوه طلای روستا

در عروسی بارها دیدم که شبها همچو ماه

می درخشد دست داماد از حنای روستا

از زنانش درس عفت باید آموزیم هست

مایه عز و شرف حجب و حیای روستا

هر چه میگردم درون شهر می بینم که نیست

آن کلاه و گیوه و شال و قبای روستا

ای همشهری عزیز نمی خواهم ببینم هیچ وقت

خشکی و ویرانی و مرگ و فنای روستا

*********
ارسال کننده شعر:

 روستای مزدآباد قاینات / آقای علی اسماعیلی

مطالب مرتبط

۱ دیدگاه

  1. محمد حسن لقمانی بهابادی متخلص به سیمرغ گفت:

    سلام جنابز اسماعیلی عزیز چرا شعر بنده را خرابش کردید چرا تخلص سیمرغ را ازش حذف کدید و یه بیتش را هم تغییر دادید نکنید این کار را برادر گرامی
    شاعر شعر روستا محمد حسن لقمانی بهابادی ادرس کانالم https;//t.me/sheresimorgh

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *